به نام اهورامزدا
فروهر جمشید را میستاییم
چگونه جمشید، با خرد درب دوزخ را بست؟
*** پژوهشی در باره شاهنامه فردوسی ***
لطفا ببخشید اگه میتونید اون چهارگوش هارو ندیده بگیریدوفک کنید نیستن.........
نوشته:استاد منوچهرجمالی
ما آنچیزی نیستیم ، که ساخته اند
ما آنچیزی میشَویم ، که میجوئیم
ما خدائی را میجوئیم که آب روانست، و تخم هستی ما، آنرا شب و روز مینوشد، تا بروید و درفرازش ، خوشه بینش شود ، وتا ازمکیدن
این آب، تخم هستی ما ، بروید و دراین گیتی بهشت ازما برآید، و سراپایمان ، خنده شود . تا ازخنده وشاد شدن ، گوهرما و اوباهم،
زیباشود ، تا باهم اصل زیبائی باشیم .ما خدائی را میجوئیم که درهم به پیچیم ، مانند پیچه به تنه درخت ، تا باهم ، اصل زیبائی و هم
غوش و جفت و آمیخته باهم نیستند . از بریدگی خدا Ĥ آهنگی وجشن و بینش باشیم . جائی ترس و بیم هست، که خدا و انسان، هم
ازانسان، زشتی و بیم درگیتی، پیدایش می یابد . انسان ، زشت میشود، چون دراین بریدن ، گناهکارمیشود، و خدا ، زشت میشود، و
میترسد که صورت خود را بنماید و ازانسان ، زشت تصویر گردد .هنگامی خدا از انسان، بریده میشود، خدا ، تبدیل به خالق ومعبود ، و
نیستند، و با این بریدگی ازهم ، زشتی ودوزخ، پیدایش می یابد، که پیکر « یارهمدیگر »، انسان، تبدیل به مخلوق وعبد میشود ، و دیگر
است ، وهردو ازهم میترسند وازهمدیگر میگریزند . یکی منکرخدا میگردد ، تا ازاو، آزادی بیابد، و دیگری ، قدرت « بیم وترس » یابی
انحصاری میطلبد، تا انسان را بزنجیروبند بکشد .هنگامی خدا از انسان بریده و پاره کرده شد، و ناهمسرشت شدند، گناه و بیم و دوزخ ،
پیدایش یافت . آنگاه خدا، از دنیا بریده شد، دنیا زشت وفانی شد ، و بهشت ازدنیا ، تبعید گردید ، ونیازبه ایمان آوردن به غیب بود .آنگاه
که خدا را ازانسان بریدند، انسان دررنج و کین ورزی هبوط کرد وگناهکارشد،و خدا،محکوم به خودپرستی وقدرتپرستی و انحصارکردن
قدرت به خود شد .
آنگاه که خدارا ازانسان بریدند، انسان برآن شد، که خدارا فراموش کند، و خدا برآن شد، که انسان را عبد خودش کند، و فراموشی انسان را
گناه بداند . آنگاه که خدا را ازانسان بریدند ، انسان کوشید که در دنیا، بهشت برای خودش بسازد، و خدا ، آن بهشت را ویران ساخت، و
کوشید که بهشتی، فراسوی دنیا برای غلامان حلقه بگوشش بسازد که عمرخود را صرف عبودیت او کرده اند و هیچگاه از آن یاد نیاورده
اند که باخدا ، جفت و یارند . ودرهردو، عشق،خشکید.آنگاه که خداراازانسان بریدند، خدا برای انسان،عظیم ووحشت آورشد، وانسان، پشت
به خدا کرد وازاو گریخت،وخدا، تنها ماند .آنگاه که خدا را ازانسان بریدند، جشن گاهها، تبدیل به معابدشدند ، و خدا وانسان ، دیگر
نمیتوانستند باهم برقصند، با هم بنوازند ، با هم آواز بخوانند و باهم بخندند .
آنگاه که خدارا ازانسان بریدند ، خدا، قدرت پرست شد و هرکه را خواست، عزیزکرد و هرکه را خواست ذلیل کرد، و قدرت را به خود
منحصر ساخت، وانسان را ازآن محروم ساخت ، وفضیلت انسان را تسلیم شدن و مطیع بودن و عبودیت کرد . تا انسان دربرابراو، همیشه
دارد ، و کبر فروختن برای خدا، حتا فضیلت است و او خودش را » کبر » احساس تقصیر و نقص وعجزکند ، و تنها خداست که حق به
ستود .آنگاه که خدا را ازانسان بریدند ، این بزرگترین توهین شد که انسان لب برلب خدا بنهد و اورا ببوسد ، گیسوی خدا را با « اکبر » بنام
انگشتانش، شانه کند و اورا در آغوش بگیرد و با او دریکجا مانند زال خانه بگیرد ، و برای خدا، برترین نقص شد که با انسان بیامیزد، تا
آلوده به عجزو فقرو نقص و ضعف نگردد ، تا متعالی وپاک بماند .آنگاه که خدا را ازانسان بریدند ، انسان از دیدن چهره خدا ، چنان به
وحشت میافتد که جادرجا میمیرد و جانش ازقالب تهی میگرددو خدا ، حق ندارد که صورتهائی ازخود بکشد و آنهارا رنگین کند و
پیکرهای خودرا بتراشد . خدا، نقاشی و پیکرسازی و رنگرزی را فراموش کرد .آنگاه که خدارا ازانسان بریدند ، انسان حق نداشت ، هیچکس
را جز خدا دوست بدارد . بدینسان، سرچشمه عشق دراو خشکید ، چون خدا هم ، که ازاو بریده شده بود ، دیگر دوست داشتنی نبود . او
به کسی که ازاو بریده است، تعظیم میکند ، ولی نمیتواند اورا دوست بدارد .آنگاه که خدارا ازانسان بریدند، خدا ، کامل شد، و با رسیدن به
کمال ، آزادی را ازدست داد ، چون درکمال، آزادی نیست . وانسان، ناقص شد، و هرناقصی، آزاد است ، ولی گناهکار. ودرانسان ، جمع
گناه ناقص بودن وداشتن آزادی، مزه آزادی را هم از بین برد .
اینست که خدا و انسان، به فکرآن افتادند که بازباهم بیامیزند و همگوهروهمسرشت بشوند، و باز به هم بپیچند ، وبازیکی آب ، و دیگری ،
تخم بشود تا باهم بیامیزند و برویند ، و باز یکی تارو دیگری پود بشود ، تا باهم یک جامه بشوند، و تا خدا، جنینی درزهدان انسان بشود .
عایدات ، « واسطه گری میان خدا و انسان » آنگاه که انسان وخدا باهم سرشته و ازهم جدا ناپذیرشدند ، آنگاه کسانی که میخواستند از
داشته باشند ، دشمن عشق ورزی میان خدا و انسان شدند. اینها ار ه شدند ، تا درختی را که خدا ریشه اش و انسان شاخه وبرش هست
ازهم ببرند ، اینها مقراض شدند تا پارچه ای را که خدا تارش و انسان، پودش هست ازهم ببرند ، اینها تیغی شدند تا شاهرگ انسان را که
خدادرآن خون روانست ، ببرند .
اینها، همان اره و تیغ و مقراض نوری بودند، که جمشید را که بن همه انسانها بود ، ازجفتش که سیمرغ یا خدا بود ، بریدند . چون
جمشید ، ازاین آب روان که ساقی آسمان ، سیمرغ ، درجامش فرومیریخت، روشن میشد ، وحقیقتی را می یافت که برّندگی تیغ و اره و
مقراض را نداشت .
تادرب دوزخ الله و پدرآسمانی و اهورامزدا رانبندیم گیتی ، بهشتِ جمشیدی نمیشود سکولاریته ، بستن درب « حکومت کردن برپایه ترس » است و همچنین، گرفتن حقانیت از « ترس ازعذاب درفراسوی گیتی » همه دوزخها ، یا نفی
را بست درفرهنگ ایران، « درب دوزخ » است .جمشید با خرداد ، در دوزخ را می بندند برای سکولار ساختن جامعه، باید
کار بنیادی انسان درگیتی ، بستن دربِ دوزخ است
برخیز و مردمان را بترسان وارهاب کن و به وحشت انداز= قم فانذر » نخستین پیام وامرالله به رسولش، محمد درقرآن ،آنست که
ولی نخستین ،خویشکاری جمشید ، بن همه انسانها درجهان، درفرهنگ ایران آنست که : برمیخیزد و درب دوزخ و درب همه گونه ، «
ترسها وهمه ترسانندگان و همه گونه رزمها و خونریزیها را می بندد . آنکه میترساند، جان وخرد را می آزارد ، و ازآ زردن ، کام می
رسانیدن برترین آزار به جان وخرد انسان است، ، « ترساندن ». برد . آنکه میترساند،ستمکاراست.ترساندن،بن همه بیدادگریهاست
که نزد ایرانیان ، هردو مقدسند . رسول الله ، باید با ترساندن ، مردمان را مطیع الله سازد ، وجمشید باید ، الاهان بیم آور، و آموزه هائی
را که بیم آور و وحشت زا و جنگخواه و جهاد خواه هستند ، ازگستره زندگی وخرد، طرد و تبعید کند . جمشید باید الاهان دوزخسازو بیم
دوزخ نقد دراین » آوررا از جهان براند . جمشید باید نگذارد که خدایان و پیامبرانشان ، بهشت خود را، بر زیر بنای دوزخ بسازند . دادن
بهشت نقد درهمین » خویشکاری خدایاانیست که نمیتوانند ،« بهشت نسیه درآن جهان و فردا » برای دادن ، « جهان وامروز
را که درب دوزخ ، « نیروی جمشیدی » بسازند. چرا ایرانیان ، بن خود را که جمشید هست ، فراموش ساخته اند ؟ چرا آنها « گیتی
و راه رسیدن به بهشتی را که از آتش سوزنده دوزخ میگذرد ، می بندد ، از دست داده اند ؟ جمشیدی که بهشت ( خرداد = خوشزیستی ،
میساخت « اصل بزم » و « خرد خندان » مرداد = دیر زیستی ) خود را، نقد درگیتی، بدون کاربرد ترس و وحشت و ارهاب و انذار، بر پایه
، هنوز در ما زنده است ، و باید ازسر، برانگیخته شود .
جمشید با همان کلید خردی که همه بندهای مشکلاتِ گیتی را میگشود ، میتوانست درب همه دوزخها و بیم ها و بیم آوران را به بندد
. این جمشیدِ درضمیرماست که به ما میگوید : آنگاه که انسان درب دوزخ را، در قرآن و درانجیل ودر هرکتاب مقدسی ببندد
، آنگاه خواهد توانست بهشت را در روی زمین بسازد . جمشید میگوید که بهشتی بدون دوزخ، درهمین گیتی میتوان ساخت .
دوزخ ، هیچگاه راه رسیدن به بهشت نیست . راه رسیدن به بهشت ، ازمیان دوزخ نمیگذرد . خردِ ضد خشم وقهرِ بهمنی جمشید ،
است . دوزخ ، آنجائیست که خشم وقهر هر الاهی ، در اوج خود، واقعیت می یابد ، وکوچکترین « بهشت بدون دوزخ » معمارساختن
اندیشه ویادآوری تلخگین وزهرآلود آن ، زندگی در گیتی را فلج میکند . وقتی مردمان، از دوزخ آنها نترسند، و به اندیشه بهشت نسیه آنها دل نبندند ، به فکرساختن بهشت نقد در گیتی میافتند . فرهنگ ایران ، بسراغ خشکاندن، سرچشمه های بیم و وحشت و
هراس میرود. دوزخ ، چهره غضب آلود الله وپدرآسمانی و .... است . عمل واندیشه انسان ، نباید استوار برترس ازدوزخ باشد . حکومت
» است ، و میخواهد « سیاست » نباید استوار بر ترس مردمان ازشکنجه وعذاب ( ازسیاست کردن ) باشد . فرهنگ ایران ، برضد
میکند . ما آراینده جهان میخواهیم ، نه « جهان آرائی » و روی به ، « سیاست » فرهنگ ایران ، پشت به . « جهان را بیاراید
در فرهنگ ایران ، به معنای « زشت » نظم دادن کشور، با زیبائی است، و آنچه ترس آوراست ، زشت است . واژه ، « آراستن » . سیاستمدار
ترسناک است . این، هسته فرهنگ ایران میباشد که همیشه پایدار خواهد ماند . جمشید با همکاری زنخدا خرداد ، درب دوزخ را می
بندد ، و کیهان را با او، بی بیم و بی رزم میکند . یک اندیشه ترسناک ، خودِ خرد وروان انسانی را فلج میسازد ، واز هرترساننده
را باید از روانها و « ایمان به وجود دوزخ » . ای ، آزارنده تراست ، چون سرچشمه اندیشه را در آباد کردن گیتی ، میخشکاند
چهره زشت غضبناک خود » خردها ریشه کن ساخت ، تا خرد و روان ، رامش خود را درهمین گیتی بجوید . یهوه والله ، وقتی که
را درآئینه دیدند ، امر کردند که کسی نباید صورت آنها را بکشد . گفتند که صورت خدا را نباید کشید ، چون خودشان «
هم نمیتوانستند دیدن صورت غضبناک وزشت وترسناک خود را تحمل کنند . خدایانی که زیبایند ، مردمان را بدان
میخوانند تا صورت زیبای آنهارا همه جا بکشند . دوزخ ، دیدن چهره الاهان بیم آور، درخیال وفکرو روان است . ولی انسان
باید چهره خدای خود را بکشد ، تا خدای زیبای خود را بشناسد، و چهره ای را که ازغضب ، زشت میشود ، دوربیندازید .
که روز ششم فرودین ماه است، با زنخدا خرداد ، درب دوزخ را بست، و خدائی که صورتش « روزنوروز بزرگ » این بود که جمشید در
ست . خشم ، زشت وترسناک است « مخوف و غضبناک » درفرهنگ ایران، به معنای « زشت » زشت بود ، حق به خدابودن نداشت . واژه
.اگرخدا ، جمیل است ، میگذارد که همه دیده به جمال او بیندازند . وخدا ، موقعی خداست که هرگز زشت نشود . بن شادی ، نابود
یندهای خود را دراین گیتی دریابد . Ĥ است . عمل، باید بتواند شادی از پی « هراس خرد ، از دوزخ نسیه » کردن
بیان کرده « جمشید و زنخدا خرداد » که گرانیگاه سکولاریته است درفرهنگ ایران ، درهمان پیوندِ « خوشی و بینش نقد » شیوه درک
میشود . ازآنجا که موبدان زرتشتی ، بکلی تصویر زنخدا خرداد و مفهوم زمان را تغییر داده اند ، ما این اندیشه های ژرف فرهنگ ایران را
فراموش کرده ایم . ولی با ژرف بینی و دقت، میتوانیم این پیوند جمشید با زنخدا خرداد را درفرهنگ ایران بازسازی کنیم . آنچه در
شده است « کار جمشید در روزخرداد » بوده است ، در روایات زرتشتی ، تبدیل به « همکاری جمشید و خرداد » ، روزگاری دراز
.اینکه جم در روزخرداد، درب دوزخ را می بندد ، و بدینسان ، مردمان ، در گیتی دیگر نمی میرند و همیشه شاد و خوشند ، گره به تصویر
خرداد و امرداد، پیش از زرتشت میخورد. خرداد، اصل آبادانی، و ساختن بهشت درگیتی است، و طبعا دربهشتِ آباد ، نه بیم
ازکسی وچیزی وازخود اوهست، ونه رزم وجنگ و خونریزی ، و نه میخواهد که کسی برای فیروزساختن او به جهاد برود.
پس هرجا گام خرداد برسد ، درآنجا نمیتوان دوزخ ساخت، و اندیشه وجود دوزخ را تلقین کرد و رایج ساخت .
خرداد ، امکان ایمان آوردن به دوزخ را درفراسوی گیتی ، در روان انسان ازبین میبرد ، چون چنین اندیشه ای، سرچشمه ترس ووحشت
درهرعملی ودرهرفکری درگیتی است. به همین علت ، همه ادیان نوری، دشمنان درجه یک این خرداد ومرداد ( هاروت و ماروت )
بودندوهستند . این اندیشه که جمشید در روز خرداد ، درب دوزخ را می بندد ، در متون دیگر پهلوی نیزبا محتویات بیشترآمده است
بی » و « بی بیم » ، که دامنه بررسی را بسیار میگسترد و روشنتر میسازد . دراین متون میتوان دید که دراین روز، جمشید ، گیتی را
گیتی ، گوهر وجود خرداد است. « بی بیم ساختن ، و بی رزم و جنگ وبی قهر ساختن » نیزمیکند. از اینجا میتوان دید که « رزمان
داستانیست که موبدان زرتشتی، درخدمت « منی کردن جمشید درشاهنامه » یند این عبارتها آنست که روایت Ĥ نخستین پی
الهیات خود ساخته اند. نه آنکه فردوسی ، دست به چنین کاری زده باشد ، بلکه این روایتیست که دست ساخته همان موبدان
زرتشتی در دوره ساسانیان است .
باشد ، عملی کاملا ضد الهیات زرتشتی « بستن در دوزخ » جمشید ، همانقدر که محبوب و مطلوب همه ایرانیان بود ، درهمین کارش که
نیز میکند .ازاین رو موبدان زرتشتی درباره جمشید ، درنوسان میان دوقطب متضاد بودند . هم اورا میستودند و هم اورا می نکوهیدند .
خرداد هم ، گرفتار چنین دردسری بود . وقتی جمشید ، در دوزخ را ببندد ، دیگر موبدان ،مردمی را که طبق خواست اهورامزدا رفتار
نکنند ، نمیتوانند به دوزخ بفرستند و کیفر بدهند . بستن در دوزخ بوسیله جمشید ، قدرت پاداش و کیفر دادن را ازاهورامزدا میگیرد .
دریک روایت ، اندیشه فرهنگ سیمرغی باقی مانده است که هنوز زرتشتیان نیزآن را دوست میداشتند ، و در روایت دیگر، درک تضاد آن
باالهیات زرتشتی باقی مانده است .
را از دوزخ بازآورد که از کیهان دزدیده شده بود ، « پیمان » ، ید که جمشید در روز خرداد Ĥ در روایت دیگر پهلوی ، همچنین می
چه معنائی و محتوائی داشته است ؟ چه پیمانی است که اگر « پیمان » ؟ و آنرا اندرکیهان به پیدائی آورد . این چه پیمانی بوده است
پیدایش پیمان، و » از گیتی ، دزدیده شود ، دوزخ، پیدایش می یابد ؟ نبود پیمان درکیهان ، ایجاد دوزخ در کیهان را میکند ، و با
» گیتی را بهشت میکند . این بی رزمی و بی خشمی و بی بیمی و بهشت سازی، با پیدایش یابی ، « پایدارشدن پیمان درگیتی
درکیهان ، از ویژگیهای گوهری زنخدا خرداد است . روزخرداد ، تنها یک روز، مانند سایر روزها نبود که نام خدای خرداد را « پیمان
میتوانست فقط در ویژگی های خردادی پدیدارشود . « بن کیهان وزمان » بدان داده بودند ، بلکه زمانی بود که
اینکه ما معنای این عبارات را بلافاصله درنمی یابیم ، برای آنست که مفهوم مااز زمان ، با مفهوم آنان از زمان ، بسیارفرق داشته
یند و میروند . برای ما فرق ندارد اگر، به روزها، نامهای Ĥ است . برای ما ، روز خرداد ، یک روز مانند سایر روزهاست که ازپس همدیگر می
دیگر بدهیم . ما میتوانیم حتا بجای این نامهای خدایان ، روزها را با اعداد بشماریم . ما میانگاریم که آنها این روزهارا فقط بنام خدایان
خود نامیده اند. وجود روز یا زمان ، ازوجود خود آن خدا ، بریده میباشد ، فقط نامی ازآن خدا ، براین روز نهاده شده است . درست سوء
تفاهم ،ازهمین جا آغازمیشود .
در فرهنگ ایران ، هرروزی ، گوهر بن جهان ، در ویژگیهای دیگر، درگیتی ( درهمه چیزها و انسانها ) پیدایش می یابد ، که شکل
بی خشمی وبی » ، « بی بیمی » ، « پیمان » خدائی به آن داده میشود . این بن زمان و جان است که در روز ششم هرماهی ، با ویژگیهای
هم مینامیده اند که صفت گوهری خرداد است . « رسا » ، را درسانسکریت « شش » و .... پیدایش می یابد . به همین علت ، عدد « رزمی
« مزاج دهر » را در « مزاج » دراینجا ، معنای قرار داد و عهد و میثاق را ندارد . دراینجا، پیمان ، همان معنای « پیمان » البته اصطلاح
باشد ( رجوع به مقاله خرداد شود ) . « هنگی و اندازه Ĥ دارد، که به هم آمیختگی شیره ها در تناسب وهم
جمشید در روزخرداد در ماه فرورین ، ویژگیهای نهفته در بن کیهان و جان را ، میزایاند . جمشید ، ماما یا دایه این ویژگیهای بن کیهان
در کیهان، این شیره کیهان ازکیهان است .
روزششم ماه فروردین ، که زنخدا خرداد ، ازبن زمان ، پیدایش می یافت ، واوج اصل آبادانی جهان بود، و در مدنیت ، واقعیت می یافت
، به اندازه ای نزد ایرانیان اهمیت داشت که آنرا بزرگترین روزهای نوروز میشمردند .جشن نوروز، دراین روز به اوجش میرسید، و ازاین رو
میخواندند . ازاین رو ، تولد زرتشت را هم به این روز انداخته اند . اتفاقات بزرگ را به این روز می انداختند یا « نوروز بزرگ » آن روز را
نسبت میدادند ، تا به آنها، گوهر خردادی بدهند . زرتشت ، چون دراین روز زاده شده است ، فطرت زنخدا خرداد را ، که خدای آبادانی و
خوشزیستی وامید نیزهست، دارد. زرتشت ، میخواهد مانند جمشید ، همین ویژگی خرداد را در جهان به پیدائی آورد، و رزم را ازجهان
محوسازد ، و ریشه همه بیم ها و بیم آوران را ازجا بکند.
بنیاد مدنیتی گذاشته ،« بستن در دوزخ ، و بستن راه به همه آموزه هائی که مردم را با تصویر دوزخ دراین گیتی، بیم میدهند » با
میشود که ایرانی، در تصویر جمشید وخرداد نهاده است .
فرهنگ ایرانی ، خدائی را که بیم آور باشد ، و همیشه مردمان را بترساند ، و حکومتی را که بر پایه بیم دادن و ترساندن
استوارشود ، نفی و طرد میکند .
زمان درختیست که هرروزی ، شاخه ای تازه ازآن فرامیروید ) وطبعا پیوستگی و ) « پیوستگی زمان » فرهنگ ایران که استوار برمفهوم
پارگی زمان گذرا وفانی » و « پارگی جهان وخدا ازهم » یکتائی جهان هستی ( خدا وجهان باهم یک هستی اند ) است ، دربرابر اندیشه
میایستد . الهیات زرتشتی ، با قبول پارگی میان اهورامزدا و اهریمن ، راهی جز پذیرش دوگونه زمان ( زمان « از زمان ناگذرا= جاوید
گذرا و زمان جاوید و ناگذرا ) نداشت . بدین سان مجبوربود، دوزخ و بهشتی بسازد ، و مجبور بود دوستداران اهورامزدا را به بهشت، و
دشمنان اورا که پیروان اهریمن باشند ، به دوزخ بفرستد . الهیات زرتشتی بدینسان اهورامزدا را ، بیم آورو خشمناک کرد . باز بودن درب
فرهنگ ایران ، قد میافراخت و با آن ، « عمل و پاداش و کیفرش » دوزخ ، بیان قدرت اهورامزدا بود . ولی درست درمقابل چنین مفهومی از
ضدیت میکرد . فرهنگ ایران ، جان وزندگی را مقدس میشمرد . اهورامزدا هم حق نداشت برای کیفر دادن گناهان ( عمل
برضد خواست اهورامزدا ) جانی را بیازارد . آفریدن دوزخ، برای کیفر دادن انسانها ، برضد اصل قداست جانست . پس
اهورامزدا ، حق نداشت ، دوزخی داشته باشد . اصل قداست جان ، درب دوزخ را درهمه ادیان نوری می بندد . چون الله و پدرآسمانی ،
ازدید فرهنگ ایران حق ندارند ، دوزخی داشته باشند . جان وزندگی وخرد ، نبایستی آزرده شوند ، و ترساندن ، از بدترین آزارهاست .
، « گناه کردن به عملی دادن » ترساندن از دوزخ ، هرچند هم دوزخی وجود نداشته باشد ، آزردن و ارهاب و ترور است . نام
ترساندن و آزردن جانست ، ولوآنکه خدا ، سپس همه گناهان را نیز ببخشد . این فرهنگ ، چنان ریشه نیرومند و ژرف در منش ایرانیان
داشت که اهورامزدا نیز مجبور بود که قداست جان را در دوزخی که ساخته بود ، به شیوه ای مراعات کند . دراین دوزخ ، خودش با دست
خودش ، عذاب نمیداد ، بکه اهریمن و دیوان ، به این کار گماشته شده بودند . این اهریمن بود که خودش بدست خودش ، پیروان خودرا
کیفر میداد که چرا به خواست اهورامزدا رفتار نکرده اند ! موبدان ، متوجه آن نشدند که که چنین اندیشه کودکانه ای ، بی نهایت
مضحک هم هست. این یکنوع توهین به خرد ملت بود . چگونه میشود که اهریمن ، آفریدگان خود را که از او اطاعت کرده بودند ، عذاب
بدهد ! موبدان ، همین اندیشه را در تحریف اوستا و داستانهای دینی پهلوی بکار بردند . حتا برای پذیرش پهلوانان بزرگ درجامعه
زرتشتی ، که مردم، دست از دوستی آنها نمیکشیدند ( مانند گرشاسپ ، رستم ، .... ) آنهارا بدان میگمارند که خدایان خود را با دست
بود ! رستم در خوان چهارم ، زن جادو را که کسی جزسیمرغ نیست « بت پرستی » خود بکُشند . این یکنوع پاکسازی این پهلوانان از
میکشد . خدای خود را بدست خود میکشد ، و پاک از معصیت میشود ، واز بت پرستی ، نجات می یابد . اهورامزدا ، مانند الله ، جرئت
نمیکند که خودش مستقیما دست خود را آلوده به خونریزی بکند . اگر چنین میکرد ، نزد ایرانیان دیگر، حق به خدائی نداشت . این بود
که موبدان زرتشتی ، با چنین اندیشه مضحکی ، مسئله را حل کردند . البته موبدان ، با یک تیر، بایستی دونشان را باهم بزنند . درحینی
اصل قداست » که اهورامزدا را برای همه ایرانیان، نگاهبان اصل قداست جان نشان میدادند ، ولی به همان اندازه میکوشیدند که نامی از
نبرند . چون با قبول اصل قداست جان ، گرفتار تناقض درالهیات خود میشدند . دو چیز باهم به یک اندازه نمیتواند مقدس باشد . « جان
یا خواست خدا مقدس است ، یا جان . مسئله بنیادی ، مسئله برگزیدن میان دو گونه قداست است ، که باهم جمع شدنی نیستند . مسئله
یا این، یا آنست . یا باید قداست خواست الله و یهوه و پدرآسمانی و اهورامزدا را پذیرفت ، یا باید قداست جان را پذیرفت . اگر
را ندارد . ولی ادیان نوری ، « دادن امر به قتل وجهاد » جان مقدس بشود ، هیچ خدائی و الاهی ،حق وقدرت آزردن جان را ندارد ، و حق
قداست جان را، تابع قداست امر الاه یا خدای خود میکنند . بدینسان تو حق داری به امر الله بکشی . قداست امر الله ، قداست را
ازجان ، سلب میکند . پس قداست جان ، دیگر، اصل ، نیست . امر الله ، قداست جان را تابع خواست الله میکند، وبدینسان ، قداست جان ،
منتفی ساخته میشود ، وقداست جان ، دیگر برترین اصل نیست ، بلکه خودش فقط یک خواست الله است ، و این خواست
اوست که به تنهائی مقدس است . قداست جان ، تابع امر الله و یهوه و پدرآسمانی ... میگردد . بدینسان اصل قداست جان ، لغو
خواست وامر خدایان » میگردد.فرهنگ ایران، تن به چنین خدعه و تحریف و کلاهبرداری نداد.فرهنگ ایران ، قداست جان را ، فوق
قرار میدهد . فرهنگ ایران، دراصل قداست جان ، چنان راه موبدان زرتشتی را بسته بود که برغم آنکه اهورامزدا را قدرت مطلق ( سرور «
دانا ) ساخته بودند ، ولی قدرت مطلقش را نمیتوانست در کیفردادن اعمال با شکنجه دادن جان، ولو به گناهکار، بکار ببرد . شکنجه گر
آزردن جان » دوزخ ، اهریمن و یارانش بودند . ولی فراموش کرده بودند که خدای ایران ، نه تنها جانی را برای گناهانش نمی آزارد ، بلکه
را هم نمی پسندد . پسندیدن آزارجان در دوزخ هم ، همانقدر زشت است که آزردن جان . ولی موبدان ، خدعه دیگری « در دوزخ
نمیتوانستند بکار ببندند ، چون اهریمن را ، اصل زدارکامگی شمرده بودند . پس یاران و همکاران خودش را باید ( طبق خواست
اهورامزدا ! ) در دوزخ ، عذاب تلخ برساند که در اردا ویراف نامه تک تک آنها شمرده شده است .
همان جمشیدی که در روز خرداد، درب دوزخ را می بندد و امکان عذاب دادن وعذاب پسندیدن را به خداهم می بندد ، موبدان زرتشتی ،
میباشد ، به دست « اندیشیدن در پژوهیدن برای آباد ساختن گیتی » که به معنای « منی کردن » مبغوض میشمردند ، و بنام
ضحاک ، همکار اهریمن میسپارند ، تا اورا به دو نیمه اره کند و چنین عذابی را می پسندند . جمشید نباید با خردش، برای بهشت
ساختن در گیتی بیندیشد. چنین خردی ، برضد خواست اهورامزداست. چنین خردی ، ازخواست اهورامزدا ، سرکشی
دوزخی » میکند . چنین خردی ، خودرا برابر با خدای بهشت ساز میشمارد . داشتن چنین خردی ، بن همه گناهان است ، چون درب
را که خدا والله و پدرآسمانی برای قدرت نمائی میسازد ، می بندد .اهورامزدا نمیخواهد دست خودش ، برای گناهی که برضد او شده «
اندیشیدن برای آباد کردن گیتی و ایجاد خوشزیستی و دیر زیستی » که « منی کردن ». است ، جان جمشید را چنین وحشیانه بیازارد
فریند . اندیشیدن (=منی کردن) ، خود خواهی( منی کردن ) است ! اندیشیدن ، خود را خدا دانستن Ĥ است ، نخوت وغرور می « در گیتی
است . من میاندیشم ، پس من خدا هستم .من میاندیشم که چگونه میتوان درگیتی ، بهشت ساخت، پس من خدایم . زیباترین واژه
را نفرین کردند، و برای هرکسیکه با « خرد بهشت ساز انسان » . را که اندیشیدن (= منیدن ) باشد ، زشت ترین تباهکاری دانسته اند
را ، تصویب کردند. چنین جمشیدی ، ناگهان دراینجا باز میگردد ، و درب دوزخ را « اره شدن به دو شقه » چنین خردی بیندیشد ، کیفر
برای همیشه قفل میکند، تا هیچکس را نتوانند قدرتمندان و اِ لاهان ، به دوزخ برای عذاب دادن جانش ببرند . بدینسان ، راه را به اظهار
قدرت همه خدایان وقدرتمندان می بندد .
البته این اندیشه، هزاره ها بعد ، به شکل دیگری در زبان یک عارف ایرانی، ازنو عبارتی تازه ولی با همان محتوا به خود میگیرد . عارف
نامبرده ، یک آرزو دارد، و آن اینست که الله ، تنها اورا روانه جهنم کند، تا جهنم ، ملک طلق اوباشد، و راه ورود دیگران به
دوزخ بسته شود . اوحاضراست ، عذاب و شکنجه همه گناهان بشر را بپذیرد ، تا هیچکسی ، جزاو ، آزرده نشود . تنها او بجای
همه آزرده شود ، و او کیفر جرم همه را به حساب خود میریزد، و همه آسوده میتوانند در گیتی ، زندگی بهشت آسا داشته باشند . آنگاه
الله ، میتواند به کیفر همه گناهکاران ، اورا تا میتواند عذاب بدهد. او نمیخواهد مانند عیسی ، با یکبارصلیب زده شدن ، منجی همه ، از
بگیرد، وازقدرتش در شکنجه دادن ، « عذاب دادن ، در قربانی کردن ، درآزردن » گناهانشان شود . خدا هم باید جشن قدرتش را در
لذت ببرد . این عارف ، به خدا ، امکان آنرا میدهد که لذت ازجشن عذاب دهیش را داشته باشد . ولی با چنین آرزوئی ، اصالت انسانی را ، که مهرانسان به همه بشریت باشد دراین کار، نشان میدهد . اگر خدا ، خدای عشقست ، که گناهان همه را فراموش
میکند ، و نیازی بدان نیست که پسرش را ، برای نجات مردم از گناهانشان بفرستد ، و عذاب پسرش را درگیتی بپسندد .
این آرزوی عارف و این کار جمشید ، که قفل کردن دوزخ برای همیشه باشد ، انتقاد بسیار ژرف و آشکار به اندیشه دوزخ و بهشت ، و طبعا
می برّند ، و هم بینش و خوشی یا سعادت را، نسیه، یا پسا « زخوشی » را ا « رسیدن به بینش مستقیم » به همه الاهان نوریست ، که هم
دست میکنند .
وقتی درب دوزخ، بسته میشود ، وامکان کیفر دادن و عذاب کردن و ترساندن درآن جهان ، بسته میشود ، عجز این الاهان ناگهان ،
آشکاروافشا میگردد . آنها دیگر نمیتوانند کسی را به دوزخ بفرستند و ازآن بترسانند ، وطبعا سراسر قدرت خود را از دست میدهند، وبی
قدرت ، بخودی خود، نابود میشوند ، چون فقط از قدرت ، هستند . ازآن پس ، بینش و خوشی درهمین جهان ، نقد میشود ، دستادست ،
» پیشادست میشود . وقتی انسان نمیترسد ، عمل و پاداشش ، و اندیشیدنش، منطقی دیگر می یابد .درست الهیات زرتشتی ، هم برضد
بود . رد پای این اندیشه ، در دو داستان جمشید و « نقد بودن سعادت و خوشی در گیتی » و هم برضد « نقد بودن بینش به حقیقت
کیکاوس در شاهنامه باقی مانده است . در داستان جمشید ، خرد بهشت سازاو ، نفرین میگردد . هیچکسی حق ندارد با خرد ورزی ،
بهشت درگیتی بسازد .با چنین خردی ، خود را همسرشت خدا خواهد دانست . درست انسان در اوج جشنی که ازساختن بهشت با
روایت وارونه آن دیده ، « بستن درب دوزخ بوسیله جمشید » خردش میگیرد ، به قعر ذلت و شوم بختی ، هبوط میکند . در حالیکه در
میشود . این روایت سیمرغیان و خرّمدینان ومغان بوده است .همچنین در داستان کیکاوس ، نشان داده میشود که انسان هرگز نمیتواند
به بینش به حقیقت برسد . چنین آرزوئی ، بخودی خود ، گناه است .
بهتراست که اکنون ، دنباله داستان بستن درب دوزخ را در روز خرداد بوسیله جمشید بگیریم تا گامی فراتر برداریم . جمشید در فرهنگ
است . درفطرت انسان ، جمشید با همکاری خرداد ، راه به « فطرت انسان بطورکلی » ، زنخدائی ایران ، بن همه انسانها ، یا به عبارت دیگر
جم ، پیمان گیتی را ازشکم اهریمن که دوش دانا ( دژ+ دانا ) است باز » ید که Ĥ را می بندد . در مینوی خرد می « راه به دوزخ » بیم یا
اهریمن ، درشکمش ، پیمان گیتی را دارد . اهریمن با فروبلعیدن این پیمان ، گیتی را انباشته ازبیم و رزم . « آورد که اهریمن بلعیده بود
چه معنائی دارد ؟ باید دانست که خرداد و امرداد درست درشکمند . شکم ، « پیمان در شکم اهریمن » . و تباهی وددمنشی کرده است
چایگاه خرداد و مرداد و پیمان است . بنا بر گزیده های زاد اسپرم ، این دو، درشکم هرانسانی ، آتش میافروزند، تا خوراکها گواریده شوند ،
ید که Ĥ و آتش یا گرمای آن ، به دل و مغز برود . دل و جگر، درفرهنگ ایران، مرکز بینش هستند ، و مغز، مرکز حواس . در دینکرد می
دیوان ازمردمان ، پیمان را دزدیدند ، جم آنرا برای مردم باز آورد . شکم ( اندام گوارش + جگرودل+ اندام آمیزشی) جایگاه این پیمان است
باشد « پاده + مان » است( رجوع شود به رایشلت) . پیمان که همان « کره و خامه » . پیمان ، دو معنی دارد . پیمان ازسوئی به معنای
آوند برای » است، که دراصل افشره نی بوده است . نی ، را هم بشکل « مینوی نی » است ، که به معنای « نی + مینو » مرکب از دو واژه
بهترین گواه برآنست و هم نی را مانند گز ، بشکل سنجه اندازه گیری کار « پیمانه » بکار میبردند ، که خود واژه « پیمانه گیری مایعات
باشد . این آمیختگی شیرابه ها و افشره ها و « مزاج » هنگی درآمیختگی افشره ها ، بیان تعادل بود که همان Ĥ میبردند . طبعا تناسب و هم
هنگی آنهاست که خون درجگرودردل میشود، و اصل اندازه و مزاج است . Ĥ هم
یا خرد بنیادی انسانست که بن سامانده انسانست . ازاین آسن خرد است که پیمان ، « آسن خرد » یند Ĥ هنگی مزاج ، پی Ĥ پیمان یا هم
، « آسن خرد، یا خرد بنیادی کیهان که در بن هرانسانی و درمیان و شکم هرانسانی هست » سرچشمه میگیرد . با دزدیده شدن این
ید که دراثر دزدیده شدن این Ĥ آزورزی ( دیو ورونی) و افراط و تفریط ( فربود = افراط ، بی بود =تفریط ) پیدایش می یابد . در دینکرد می
و با نبود خرد بهمنی ، همه مردمان و شاهان « تباهی آنگونه بود که مردم همانند ددی بودند » ، آسن خرد که همان خرد بهمنی باشد
از پیمان ، بیگانه میشوند .
ازاین رد پاها که مانده است ، میتوان بخوبی اندیشه بنیادی فرهنگ اصیل ایران را ، که بکلی متفاوت با الهیات زرتشتی است ، باز شناخت
پدیدارمیشود که به اصطلاح زرتشتی ، ، « خرد بهمنی در هرانسانی » یا ، « آسن خرد » از « پیمان » . بطور خلاصه میتوان گفت که
اهریمن آنرا دزدیده و فروبلعیده است ، ولی هنوز درشکمش هست ، و میتوان آنرا ازشکمش بیرون آورد . در فرهنگ زنخدائی ، اهریمن
یا همروشی و هم حرکتی همه بخشهای فرد یا « اندازه » ، بدین معنا وجود نداشت . درفرهنگ زنخدائی ، مسئله بنیادی
» هنگی را دارد . بهمن یا Ĥ هم » باشد ، همان معنای « باهم تاختن و باهم رفتن » و « هم + تازه » که « اندازه » . اجتماع باهم بود
چه ، « هنگسازی میان بخشهای گوناگون وجود Ĥ هم » است ، درست این اصل « ضدخشم و ضدبیم » که اصل ، « آسن خرد
هم روشی و هم تازی و همپرسی و » دراثر این ، « هستی » . دردرون انسان ، و چه در میان انسانها، وطبعا اصل اجتماعسازاست
پیدایش می یابد ، و بدون آن ، جان وخرد ، نابود میگردد . گوهربهمن ، خردِ ضد خشم وقهر، وخرد ضد بیم آوری ، « همکاری
هنگی اجتماع را پدید Ĥ هنگی درون افراد و هم Ĥ وارهاب است . اجتماع ، دراثر ازکارافتادن این خرد بنیادی بهمنی در انسانها که هم
ورد ، به تباهی میگراید ، ووقتی این پیمان ، به انسان و اجتماع بازگردد ، همه تباهیها ، زدوده میشود . خرد ، درفرهنگ ایران ، اصل Ĥ می
ضد خشم و قهر، وضد بیم آوری و انذارو ارهابست . خرد بهمنی ، برپایه غلبه گری و تجاوز و خشونت ، نمیاندیشد . خرد بهمنی ، با
تولید بیم و وحشت ، جامعه را سامان نمیدهد . بخوبی دیده میشود که درفرهنگ ایران ، اخلاق و قانون و عدالت اجتماعی و نظام
حکومتی ، از بسیج شدن آسن خرد، یا خرد بنیادی خود انسانها ، سرچشمه میگیرد .با آتش افروزی خرداد و مرداد در معده ، خورشها
آماده برای تبدیل شدن به خون درجگر میگردند که جایگاه بهمن یا آسن خرد است . جمشید ، درواقع ، برای پیشرفت و بهبود اجتماع ،
این خرد بنیادی یا آسن خرد را در همه انسانها ، به کارو حرکت میاندازد تا جامعه را سامان بدهند .
خُر د ا د(همان هاروت درقرآنست) خدای مزه (خدای ذوق « خرداد » نقد رسائی یا « نقد » سکولاریته و مفهوم
(
مزه= بن آمیختن با هستی انسان ،خوشی وبینش را، مزه میکند انسان، شیرابه گیتی را میمزد
سیمرغ ، باده است= بگمز= بغ+ مس=خدای ماه
خدای ماه، سیمرغ ، باده است مستی ازباده،شناخت جوهرجهان ورامش، باهمست
درفرهنگ ایران ،مز ه زندگی، معنای زندگیست
درفرهنگ ایران ،« مزه » و تفاوت آن بامفهوم ،« نقدونسیه » مفهوم
میزد،نقدمیشود ازاینرو، خدا وحقیقت ومعناورامش، آب،باده، شیریاشیرابهِ گیتی هستند Ĥ آنچه باما می
است . انسان به « نقد بودن » آنچه درسکولاریته به آن ارزش فوق العاده داده میشود ، و از برآیندهای بنیادی این جنبش است ، پدیده
رسیدن ، ». و خوشی و بینش و معنای نقد، برترین ارزش را دارد ،« برسد » میتواند « معنا ی نقد » و « بینش نقد » و « خوشی نقد »
چیزی نقد . « میرسیم ، میتوانیم برسیم، یا رسیده ایم » چیزیست که ما به آن « نقد » ؟ چه معنائی دراصل داشته است « رسا، رسیده
ازکجا « نقد » است . زنخدا خرداد، پیکریابی خوشی وبینش نقد بود. این تجربه ویژه ایرانی از « خردادی » است ، یعنی « رسا » است که
چه اختلافی دارد ؟ ، « نقد » سرچشمه میگیرد و با سایر تجربیات از
هم یک گونه نیست .پس این چگونه نقدیست که ما میخواهیم؟ این نوع نقد است که معین میسازد ما از سکولاریته، « تجربه نقد »
میخت ، نقد انسان Ĥ چه میخواهیم .سکولاریته هم طیفی از تجربیات گوناگونست . فرهنگ ایران ، آنچه را با کل هستی انسان، می
» میدانست . فرهنگ ایران ، از همبستگی دواصل در بن جان و زمان که ازهم جدا ناپذیرند ، وگیتی ازآن پیدایش یافته بود ، مفهوم
را داشت . جفت نخست ، همزادی که بن جان و زمان بود ، بهرام و سیمرغ ، اینها برای همدیگر، نقد بودند . درسانسکریت به این « نقد
است که نماد « پیچه » درتنکابنی و لبلاب درفارسی ، به معنای « لَو » و love میگفتند که ریشه همان لاو درانگلیسی « لاو » ، همزاد
ساخته شده ، بیان دولبند که ازهم جداناپذیرند، و همیشه بهم عشق میورزند . « لاو= همزاد » انسان ، که از ریشه « لب » . عشقست
ساخته شده است . درفرهنگ « لاو+ لاو » لبلاب ، پیچه است که از درختی که به گرد آن می پیچد ، جدا ناپذیراست ، و درست از واژه
را بطوربرجسته ، معین میساخت . « نقد » باشد ، محتوای پدیده « رسائی » که ،« خرداد » ایران، ازجمله ، گوهر زنخدا
درمتون پهلوی ، باقیمانده است . گستره و ژرفای این « رسائی » به « خرداد » است . ترجمه واژه « رسائی » ، « خرداد » گوهرزنخدا
میگویند . « رسا »، نیز، که روز ویژه خرداد درهرماه است « شش » اصطلاح ، درمتون سانسکریت، هنوز زنده است. ازجمله به عدد
است که فرهنگ ایران آن را پرورده است. « نقد » رسائی ، مفهومی ویژه ازپدیده . « میرسد » درخرداد، انسان به خوشی و بینش ومعنا
را « نقد » ما طیفی از تجربه های نقد بودن داریم. برای شناخت فرهنگ ایران و سکولاریته درایران ، باید مفاهیم گوناگون
است، که باید به هرترتیبی ممکن « چیزی گریزنده » ازهم بازشناخت . نزد شعرای ایران دردوره چیرگی شریعت اسلام ، نقد ، یا
دارد . گفته میشود که دم یا فرصت ، غنیمت است . « غنیمت و یغما گری » میشود، آنرا به دام انداخت، یا آنراشکارکرد ، یا نقد، ویژگی
زمان فانی، آنچه را ما داریم، آن به آن ، به یغما می برد، پس باید تا زمان، مارا نچاپیده است وبه یغما نبرده است ، ما آنرا بچاپیم . زمان،
خوان یغماست . نقد را باید به یغما برد، وگرنه زمان، آنرا به یغما میبرد . این دوگونه مفهوم نقد ، در ادبیات دوره اسلامی ما ، متداولست .
محتوای نقد ، ازحرکت ، جدا ساخته شده است . از یکی ازتجربیات دوره زنخدائی که در روایت ، « نقد » دراین دوگونه مفهوم
زرتشتی در بندهش باقیمانده است ، میتوان چگونگی این تجربه نقد را ، در داستان نخستین جفت انسانی ، مشی و مشیانه ، یافت .
زاده شدن مستقیم نخستین جفت انسانی را از سیمرغ بپذیرد ، این بود که دراین » ، الهیات زرتشتی ، نمیخواست که به هیچ روی
جانشین زنخدا سیمرغ میگردد . بزکوهی ( نخجیر، جدی= بزغاله) یکی ازپیکریابیهای سیمرغ بوده است . ، « بز سپید موی » ، داستان
بن مزه » ، دراین داستان ، مشیانه ، با دهان ، مستقیما ازپستان بز، شیر مینوشد، و این نوشیدن شیربا دهان خود، مستقیما از پستان
یند مزه آن شیر هست . ولی Ĥ است . ازچنین نوشیدنی، رامش و آرامش وجودی ایجاد میگردد، که پی « همه خورشها درجهان
بطور نود ونه درصد « مزه » ، میگوید، و با این دروغ « مادرهمه انسانها = حوا » مشیانه، آنرا انکارمیکند، و این انکار، دومین دروغیست که
ازهمه خورشها درجهان دزدیده میشود.این مکیدن شیر با دهان بطورمستقیم از پستان، که همان مزیدن شیرباشد( مزیدن
میمزد » شیررا ، « بسودن پستان » است . با دقت میتوان دید که دهان در « نقد » ازهمان ریشه مکیدن است ) ، نخستین تجربه
رامش= » مزیدن ( مزه = ذوق ، چشائی ) و بسودن ( بسائی ) دو حس جداناپذیردردرک نقد هستند . و نقد ، همان پیدایش . «
است که ازاین بوسیدن پستان و مکیدن شیربا دهان وزبان با همدیگر، درکل وجود او پیدا میگردد . این زنست « شادی در رقص = آرامش
که نخست ، چنین تجربه ای را میکند .
به بزی سپیدموی فرازآمدند و به دهان ، شیرپستان اورا مکیدند . هنگامی که شیر را » یدکه مشی ومشیانه Ĥ در بندهش ، بخش نهم ، می
خورده بودند ، مشیانه گفت که آرامش من ازآن بود که من آن شیر آبگونه را نخورده بودم . اکنون مرا آرامش، دزدیده ازآن است که شیر
. « ... خورده ام..... ازآن دروغگوئی دوم نیز دیوان را زوربرآمدو مزه خورش را بدزدیدند آنچنان که ازیک صد بهر، یک بهرماند
هم « دست » که بیان تجربه نقد بودنست ، سپس تنوع وامتداد می یابد ، و ، « مزیدن و بسودن » و « لب با پستان » این تجربه
مینامیدند . « دست » ، به آن افزوده میشود . باید در پیش چشم داشت که اهل فارس بنا برابوریحان، دی را که همان سیمرغ باشد
سیمرغ ، دست انسانها بود ( چرا؟ ) ودرست این تصویر از دست ، سپس تجربه نقد را درفرهنگ ایران معین میسازد ، چنانکه به نقد ،
در زرتشت ، نگاهی « خرد ازهمه آگاه » دستا دست و پیشا دست میگویند . برای روشن کردن این مطلب ، به داستان پیدایش
میاندازیم .
اهورامزدا ( در زند وهومن یسن ، درسوم ) خرد ازهمه آگاه خودرا، بسان آب، بردست زرتشت میریزد ، و زرتشت ، ازدستش ، آن خرد
هست ، و میتواند شناخت به همه چیزها و نیز آینده پیدا کند . « درخرد اهورامزدا » آبگونه را مینوشد ، و ازآن پس هفت روز
-5 اورمزد به خرد هرویسپ آگاه ... 6- اودست زرتشت فرازگرفت . اورمزد..... خرد هرویسپ آگاه را بسان آب بردست زرتشت کرد . او »
-7 و زرتشت آنرا فرازخورد ، ازآن خرد هرویسپ آگاه به زرتشت اندر آمیخت 8- هفت شبانه روز زرتشت در خرد . « فرازخور » : گفت که
اورمزد بود 9- پس مردمان و گوسپندان را به هفت کشورزمین بدید 10 – او دارودرخت را بدید که چگونه باشد که رستنیها چند ریشه
. « به سپندارمذ زمین دارند ... که چگونه رسته اند یا بیکدیگرآمیخته اند
خرد اهورامزدا که سرچشمه بینش باشد ، آب یاآبگونه ( همان اشه و شیره و افشره وشیرابه = رسا ) است ، و دست ومشت زرتشت همان
معنای جام کیخسر،و یا جام جم را دارد . زرتشت با نوشیدن خرد اهورامزدا ، که از وجود اهورامزدا ، باریده یا فروریخته ، آنرا دروجودش
« وحی » است که به کلی با مفهوم « همپرسی » میزد ، و درآن خرد= شیرابه، هستی مییابد . این همان تجربه Ĥ میگوارد، و با آن می
دراسلام فرق دارد . الله ، وحی میکند . الله ، جداگوهر از محمد میماند . ولی اهورامزدا ، خردیست که فروباریده میشود و زرتشت آنرا
مینوشد ( اهوره = آوره = ابرسیاه بارنده = سیمرغ ).
زرتشت با خرد اهوره مزدا ، میاندیشد و بشناخت میرسد . اهوره مزدا ، بخشی از معلوماتش را از دور، بدو تلقین نمیکند ، بلکه اصل علمش
که جزو وجود خدا هست، جذب وجود زرتشت میگردد . البته این اندیشه ، فقط بطور استثنائی ، ویژه زرتشت شمرده نمیشده است ، بلکه
هرانسانی ، همین گونه همپرسی با سیمرغ داشته است . فرهنگ ایران ، سه بخش ( مو + سر+ گردن ) فرازین تن را ، اینهمانی با
سه سپهرآسمانی میداده است که عبارت از ارتا فرورد + بهرام+ رام باشند . ازاین آسمان که نماد سه بن کیهان و انسان هستند ، دو رود،
مده است که دو دست باشند . این دورود آب ، همان ( وه رود + ارنگ رود ، دربندهش ) همان دی یا سیمرغند . دستها ، Ĥ فرود می
افشاننده باران آسمانند .
را میگیرند . جام شیر یا جامه شیر، به معنای پستان است . خرداد ، درواقع ، « جام » ویا « پستان » دومشت دست زرتشت ، نقش همان
شیرابه یا رود آب سیمرغست که شیره همه چیزها شمرده میشود . ازاین روهست که لب بر لب جام جم ، یا جام باده نهادن ،
باهمست . « خوشی و بینش نقد » دراشعارحافظ و سایرشعرای ایران، بیان همین رسیدن به
ورد . Ĥ انسان با نهادن لب برلب جام جم ، بینش نقد از جوهرهستی می یابد، که اورا همزمان ، به رامش و رقص و شادی می
نوشیدن و بوسیدن جام جم ، نوشیدن و بوسیدن پستان پرازشیر دایه به ( رود وه دایتی = خشه رود در سانسکریت = رودشیر ) یا
سیمرغست که مغزوجوهرو هسته و جان همه چیزهاست . دراین تجربه نقد ،انسان هم میمزد و هم می بساید . در پشتو، به دست ،
میگویند. با دومشت ، جام ساختن ، بیان ماده شدن کل وجود انسان ، بیان پذیرای عشق شدن ، بیان آمادگی برای « لاس »
آفرینندگیست .
لاس ، ماده هرحیوانیست. سگ لاس ، سگ گشنخواه و به گشن آمده ومست است . بلند کردن دودست، درهمان نخستین سرود
زرتشت ( هات 28 ) ، بیان احترام و بزرگداشت اسلامی به الله نیست ، بلکه بیان آنست که اهوره = سیمرغ ، خدای آسمان ، درآن باده و
شیرابه و اشه و بارانش را بریزد . به عبارت دیگر، آرزوی عشقبازی زرتشت و انسان ،با خدا ست . اینست که نقد ، تجربه پیوند وجودی و
فرق دارد . « نقد » گوهری است ، و با مفهومهای دیگر
فرهنگ ایران، نقد را ، چیزی میدانست که کل وجود انسان را درآن ، تخمیر کند ، یا بیافروزد . نقد ، فروزشی یا تخمیری بود . نقد ، مایه
و چاشنی(= افزار) بود ، که به همه زندگی، مزه یا معنای ناپیدای دیگرمیداد. اینست که نقد، نقد وجودی و گوهری یا منشی بود ، واین
شده است ، بیان روشن وبرجسته خود را پیدا میکرد . « هاروت » که درقرآن ، تبدیل به نام « رسائی یا خرداد » ویژگی، درست در اصطلاح
خردا د، رساست . رسا ، هم به معنای چاشنی و ابزار( ابزار، معنای – آلت- امروزه را نداشت ) و هم به معنای مزه، و هم به معنای
احساس کردن و درک کردن و حساس بودن ، و هم به معنای شیرابه همه گیاهان و هم به معنای شیرابه نیشکر، و هم به معنای مغزو
جوهر و هسته هرچیزی ، و هم به معنای بهترین و لطیف ترین بخش هرچیزی و هم به معنای شیرابه همه چیزهاست ، که انسان با لب و
دهانش آنرامیمزد ومی بساید و مینوشد ، و هم به معنای اکسیربود( آنچه کل وجود را با یک ضربه ، دگرگون میسازد ) و هم به معنای
مهرورزیدن است . درمزیدن ونوشیدن شیرابه ویا بخش ژرف ولطیف هرچیزی ، به بینش ازآن چیز، درخوشی و شادی ورامش میرسد .
است ، و از بن هرچیزیست که کل آن چیز، پیدایش می یابد . آنچه انسان « بن آمیختن بطورکلی » ، مزیدن ، درفرهنگ ایران
میزد و آنرا تحول میدهد Ĥ مزه میکند، با کل وجود انسان می
-1 چیزی نقد است که زبان آنرا بمزد
-2 چیزی را انسان میخواهد دسترسی به آن بیابد و نقد کند که شیرابه و مغزو جوهروهسته چیزهاست . با داشتن پوسته و
ظاهروسطح چیزها، انسان آن چیزها را نقد نکرده است .
-3 چیزی نقد شده است که انسان به آن مهرمیورزد. نقد،غنیمت در یغماگری نیست .
-4 چیزی نقد میشود که خون روان در رگهای انسان وجان انسان میشود .چیزی نقد میشود که معنی یا مزه انسان شود، شادی و
خرسندی ورامش انسان شود. چیزی نقد میشود که طبیعت وفطرت انسان را شکوفا سازد . چیزی نقد میشود که انسان را بیافزاید .
-5 چیزی نقد میشود که در همان زمان احساس کردن ( مزیدن ، بسودن ، بوئیدن ، چشیدن ... ) ، تبدیل به بینش بشود . بینش
وحس ، دو پدیده جدا ازهم نباشند . بینش درحس کردن ، نقد است . نه اینکه بینش ، پس ازحس کردن ، پیدایش یابد .
درسکولاریته ، نیازبه مقایسه با « نقد » امروزه ما، با آن برابری نمیکند . بررسی مفهوم « نقد بودن » این تجربه ایست که مفهوم
میکرد . عرفان ، « آنچه ما نقد میدانیم » تجربه ای ژرفتراز ، « نقد » دارد . چرا عرفان درایران ، درمفهوم « رسائی یا خرداد » پدیده
میخواست از راه ذوق (= مزه= میزاگ = مذاق ، ریشه ذوق را عربها از واژه میزاگ = مذاق ایرانی ساخته اند ) شیرابه ای را که از کُنه چیزها
روانست ، بمزد . میخواست حقیقت و خدا و معنا را بمزد ، واز راه این مزیدن و نوشیدن ، به شادی وبینش ورامش باهم برسد ، وکل
هستی خود را، با آن مزه ، تحول بدهد . دراین راستا بود که مفهوم نقد را درک میکرد .
» ازفرهنگ سیمرغی درآن زنده بود ، با آنکه خرداد ، بنام « رسائی = خرداد » که میطلبید ، بخشی از معنای « نقدی » عرفان ، هنوزدر
مغضوب الله و اسلام هم شده بود . ، « هاروت
« رسائی » ازتجربه ، « نقد » تفاوت تجربه
است . « رسا » ، ازآنجا که جهان در فرهنگ سیمرغی، جهان بهم پیوسته هست ، همه چیز، ازخدا گرفته تا همه بخشهای دیگرهستی
ید ، چسبیده به آن ، و همگوهر و برابر باآنست . آفریده ، برابر با آفریننده است . ازاین رو، اصل ، Ĥ یا در پس اصل می « پی » آنچه در
ید ، خلیفه و جانشین نیست ، که پست تر و تیره تر و کم ارزشتر، یا فروترازاصل باشد . Ĥ همیشه درپیش ، هست.آنچه درپس اصل می
روند پیدایش ( برعکس روند خلقت ) هیچگاه از اصالت نمیکاهد . گیتی در پیدایشش از بن ، همانقدر اصالت دارد ، که بن یا خدا
دارد . انسان ، همانقدر اصالت دارد که خدا . در جهان بینی که استوار برخلقت هست ( خالق و مخلوق ) ، مخلوق هرچه ازاصل،
دورترباشد ، کمتر حاوی اصالت است . درفرهنگ ایران، همیشه بن ، درآنچه تازه پیدایش می یابد ، هست . اینست که نخستین
تابش یا پیدایش هرچیزی ، چون به آن چیز، چسبیده است ، گوهرآن چیز را درتازگی مینماید. مسئله نسیه و فردا ، و سعادت درآخرت ،
فقط درجهانی پیدایش می یابد که میان خالق و مخلوق ، بریدگی هست. میان اهورامزدا و اهریمن ، بریدگی هست. میان زمین و آسمان
، بریدگی هست . میان روشنی و تاریکی ، بریدگی هست .
دراین ادیان، هرچه ازاصل ، دورمیشود ، محتوای اصلی را بیشتر ازدست میدهد . اینست که در روند زمان تاریخی ، این درد بی اصالت
شدن ، یاازاصالت دورافتادن ، بریدگی ازحقیقت وسعادت ومعنا ، فوق العاده شدید میشود.
بیواسطه بودن انسان با طبیعت ، با آب و زمین و گیاه و جانور وانسان دیگر، چیزی جز بیواسطه بودن انسان با حقیقت وبا خدا وبا معنا
» را از « درد بریدگی هستی خود » نیست . انسان ، دربنش، تشنه بیواسطگی و صمیمیت با همه چیزهامیشود . انسان، نمیتواند
بیواسطه به بینش ازآنچه » ، « بیواسطه جهان را تجربه کردن » ، « اشتیاق بیواسطه با هستی بودن » تحمل کند . این ، « آنچه هست
مغزهمه جنبشهای فلسفی و علمی و سیاسی و اقتصادی وحقوقی، دراین چند سده نوین بوده است . چنانچه نزدیک به ، « هست رسیدن
دوهزارسال درایران ، کشش بسوی بیواسطه با خدا بودن، که بیان بیواسطه بودن بینش با طبیعت، و بیواسطه بودن ملت با حکومت ،
در جنبشهای خرّمدینان ومزدکیان و سپس جوانمردان و تصوف ، زنده بوده است ، وهمیشه در دلها وروانها، علیرغم همه واسطه ها (
علیرغم همه برّندگان وبریدگیها ) می تپیده است .
میباشد ، چیزی جر جستجوی آمیزش با « اشو زوشت = دوستی اشه ، یا دوستی شیرابه وجوهرچیزها » که همان « فلسفه »
است ، میخواهد که با شیره درون هستان ، بیامیزد، او ، « اشو زوشت = دوستداراشه » ، بن همه چیزها نیست . بهمن ، بن خرد کیهانی
بینش نقد میجوید . درست همه ادیان نوری که حقیقت و خدا و معنا و غایت و سعادت را از انسان می برّند ، و میان آنها و انسان ،
را میگذارند، این سائقه نقد خواهی را بیشتر درانسان میانگیزاند . نوریا روشنی دراین ادیان وفلسفه های، تیغست ، یا « تا فردا » دیواروسد
بسخنی دیگر، ویژگی برّندگی دارد، و طبعا با بریدن ، خدا و حقیقت و معنا و غایت ، نسیه میشود ، درنگ و تاءخیر برمیدارد ، زمان ،
زمان درنگ خدا میشود .
یند Ĥ میکنند . این بیماری نقد طلبی ، در ادبیات ایران ، پی « بیمار نقد خواهی » ،« دیوانه نقدخواهی » این ادیان نوری ، بیشتر انسان را
مستقیم ، به آخرت انداختن سعادت، و فانی دانستن دنیا دراسلامست . رویکردن به حواس ، وبه تجربه وبینش حسی ، و تجلیل سعادت ابدی آنجهانی » لذت حسی در باختر، درگستره های فلسفه وسیاست وحکومت واقتصاد ، همه اعتراض سخت، به همان اندیشه
درمسیحیت بود . «
یم . من Ĥ دکارت ، به معنای آنست که من بطور نقد از اندیشیدن خودم ، به وجود می « من میاندیشم ، پس من هستم »
بطورنقد ، از اندیشیدن خودم ، به شادی و سعادت میرسم .
هر cash value را ، قیمت وارزش نقد « حقیقت » ، ویلیام جیمز، فیلسوف آمریکائی که از بنیادگذاران مکتب پراگماتیسم است
تجربه ای میداند . آنچه ازیک جریان ، بطور نقدی عاید ما میشود ، همان حقیقت آن جریانست .ایمان به مسیحیت درآمریکا ، فقط لایه
نازکیست بر این فلسفه ، که فرهنگِ آمریکا و منش زندگی آمریکا شده است .درایران نیزدوهزاره است که این تناقض درونسو
و تلاش برای یافتن غایت خود ، « کشش درونی به داشتن نقد دراین جهان » یند همین Ĥ پی « ریا و دوروئی » . وبرونسوهست
درآنجهانست .
دادن ارزش برتر به تجربه های نقد درهمه گستره ها ، گوهرجنبش سکولاریته است . درهرجامعه ای ، این جنبش ، چهره ای
cash دیگر به خود میگیرد، وبرداشت دیگری از این نقد بودن میشود . درکشورهای انگلیسی زبان، مردمان ، تجربه نقد را درهمان واژه
ریخته میشود ، نقد است . دراین تجربه غربی ، نقد ، چیزگریزنده نیست ، و در « صندوق » دارند . آنچه درحضور،پرداخته میشود و در
انگلیسی و همان case فرانسوی و همان caisse یغما کردن ، به غنیمت گرفته نمیشود . نقد ، عمل مالکیت و تصرفست . همان
آلمانیست که صندوق باشد . گرانیگاه تجربه نقد ، صندوق و آوندیست که نقد را که سفت و گیراهست میتوان درآن گذاشت و Kasse
نگهداشت . حقیقت یک چیز، برای ما چیزیست که درآن، فوری و بلافاصله و بلاواسطه نقد میشود ودیگر نمیگریزد و دست یغماگر زمان
ازآن دورمیماند ، قدرت تصرفسازی ما با آن میافزاید.نقد، دربرونسو، موجودهست و میتوان آنرا رویهم انباشت، و با وجود انسان ،
یند عمل را ازعمل، می برد، وازعامل ، جدا Ĥ میزد .چیزی نقد است که بتوان با آن درفراسوی خود تصرف و دخالت کرد . نقد بودن ، پی Ĥ نمی
یند بریده شده ، میتواند درصندوقی ریخته شود ، وازاین پس ، از Ĥ یند را ، انتقال پذیر میکند . ازاین رو این پی Ĥ میکند ، وبدین سان ، پی
ید . Ĥ صنوق یکی، به صندوق دیگری، انتقال داده میشود . با این مفهوم نقد است که مالکیت و بانک ، به وجود می
زمان بریده ، گوهر نقد و گوهرنسیه هردو است
آنگاه طرح میشود که زمان ، بریده میشود. رسائی یا خرداد، با زمان پیوسته کار دارد، نه با زمان بریده . ، « نقد ونسیه » مسئله
نجات بدهد . رهائی بخشیدن خود ازنسیه ، « زمان بریده » سکولاریته درباختر ، جنبشی است که خود را نمیتواند از پدیده
وتلاش برای روی گردانیدن ،« نقد طلبی » نیست . اینست که سکولاریته ، برغم « بریدگی زمان » ، هنوز رهائی بخشیدن خود از
» این پارگی وبریدگی ، دربخشهای گوناگون زندگی باقی میماند، و در .« جهانی که زمانش بریده است، غرقست » ازآنچه نسیه است ، در
امتداد می یابد .آنچه رسائی یا خرداد، یا آرمان نقد، با محتوای ایرانیش میخواهد، نجات یابی از زمان بریده « ازخود بیگانگی
ورند . رسائی ، نجات یابی از اضداد نقد و نسیه باهمست . این بود که عرفان ، جنت نسیه Ĥ است ، که مفاهیم نقد و نسیه را باهم ، می
را هم نمیخواست .
محاسبه عمل با مجازات وکیفر، آغازمیشود . نقد ونسیه ، هرچند رویاروی هم قراربگیرند ، و ، « کنش با واکنش » با زمان بریده ، محاسبه
انسان ، نقد را بر نسیه ترجیح بدهد ، ولی نقد و نسیه ، هردو ، یک مخرج مشترک دارند . آنچه را یکی نقد میخواهد ، و دیگری ترجیح
میدهد که آنرا نسیه بگیرد ، بشرط آنکه نسیه دهنده ، کسانی مانند الله یا پدرآسمانی ، هستند که مطلقا به وعده نسیه ، وفا میکنند ،
هستند . ولی درفرهنگ سیمرغی ، آنچه درپایان عمل است ، چیزی بریده ازعمل نیست ، بلکه ، « بریدگی زمان » هردو ، حامل
بن آفرینندگی تازه است . درپایان ، میوه و بر ، فقط پاداش و مجازات وواکنش نیست ، بلکه پایان ، دارای هسته و دانه و بنی است که
هم پایان آفرینش درگذشته، وهم بن آفرینندگی تازه درآینده است . من در عملی که ، « آنی » آفرینندگی را ادامه میدهد . هر
یندی جدا ازآن عمل ندارد که پاداش آنرا دربهشت یا بطور نقدی بخواهم وکار، تمام شود ، بلکه عمل، در روند انجام دادن ، Ĥ میکنم ، پی
باهمند « آغازوپایان » دارای دومعنای متضاد ،« سر » و هم واژه « بن » پایانی و همچنین آغازی به آفرینش تازه هست . ازاین رو، هم واژه
یند و بر آنچه در پیش گذشته و رفته است میباشد ، و هم بن ، به معنای اصل Ĥ . هرعملی در روند اجرایش ، هم بن، به معنای پی
آفرینندگی تازه درآینده است .
بررسی تجربه نقد ، در طیف گوناگونش ( نقد گریزان + نقد غنیمتی + نقد صندوقی + نقد رسائی ) خارج ازحوصله این جستاراست .
دراینجا کوشیده میشود که به همان تجربه نقد ( رسائی ) درفرهنگ ایران نزدیکتر گردیده شود . این تجربه است که منش جنبش
سکولاریته را درایران مشخص خواهد ساخت .
چیزی نقد است که من با آن ،و آمیخته با آن ، زندگی میکنم . اگر چنین چیزی ، نسیه بشود، یا ازمن پاره و جدا گردیده و به
تاءخیر و درنگ انداخته شود ، رامش دروجود انسان ، ازبین میرود، و درد پیدایش می یابد . در بندهش دیده میشود که مفهوم
است ، درفرهنگ « دریدگی » که از ریشه « د ر د » گذارده شده است . ازاینجاست که مسئله « درد » متضاد با مفهوم ، « رامش »
اصیل ایران ، و سپس درعرفان ایران ، مسئله بنیادی میگردد .
وقتی حقیقت و معنی و غایت و شادی و خدا ، نقد وجود انسان نیست ، انسان ، درد میبرد . اینها از انسان ، دریده شده اند . خدا
که از انسان دریده شد ، سراسر وجود انسان دچار درد میشود . این درد، موقعی پایان می یابد که شادی ، که سعادت ، که خدا ، که بینش
حقیقت یا شیره چیزها ، دروجود انسان ، نقد باشد .
در امتداد این تجربه است که عطار میگوید خدا ، دست انسان است که اگر ازانسان بریده بشود ، انسان، آن دست را بازمیجوید ، چون
درد بیدستی اورا آرام نمیگزارد . باید آن دست بریده ازسر به بدن او چسبانیده شود، تا انسان تمام گردد ، تا آرامش یابد . چنانکه آمد ،
میگفتند . به عبارت دیگر، آنان خرمدین بودند . « دست » و هم « خرّم » اهل فارس ، همشهریان حافظ وسعدی ، به خدای ایران هم
درفارس ، سه روز هرماهی ، دست نامیده میشد . و هنوزهم در مراسم مذهبی درایران ، دستی درمیان جام آب ازفلزساخته میشود که
ردپای تصویر این خداست ، ولو به شخصیات مذهبی شیعه نسبت داده شود .
دراسلام ، « الله » تجربه نقد درایران با تصویر دست پیوند دارد ( دستادست ، پیشادست ) و درست عطار، میخواهد خدا را که در تصویر
دست بریده شده ازانسانست ، بیابد و به آن پیوند بدهد و خدا را نقدانسان کند :
کسی پرسید زان دیوانه مردی که چه بود درد ؟ چون داری تو دردی چنین گفت او درد آنست که پیوست
که چون باید ، بریده دست را ، دست ویا آن تشنه ده روزه را نیز چگونه آب باید ازهمه چیز
کسی را همچنان باید خدارا شود اسرار بروی آشکارا
این معنا، این بن ، این سعادت را که به فراسوی گیتی تبعید کرده اند ، این حقیقت ، همان دست ناپیدای انسانست، که از انسان بریده اند
، و انسان نمیتواند بی آن ، زندگی کند . ازاین رو همیشه از این درد بریدگی خالق ازمخلوق دراین ادیان ، درد دارد
همی درد آن بود ای زندگانی که چیزی بایدت، کان را ندانی ندانی آن و ، آن ، خواهی همیشه ندانم کین چه کاراست و چه
پیشه
انسان، جانان را که خدا باشد ، بینش حقیقت را ، سعادت و رامش را ، معنا و مزه زندگی را درهمین گیتی، نقد میخواهد . مثل دست ،
میگفتند. خدا، نمک « مزه زندگی » مثل آب ، مثل باده وشیرابه ای که برای رفع تشنگی همیشه باید بنوشد . ازاینجا بود که به اینها
خورشهاست . زندگی، وقتی مزه داشت که حقیقت را با زبانش ( رسا = زبان ) میمزید و با دهانش مینوشید، یا وقتی سعادت را مینوشید.
زنخدا رام ، باده نوشین بود . سیمرغ دایه ای بود که همه کودکان جهان، نخست درزندگی ، شیراو را از پستانش نوشیده بودند .
مشتری و زهره که سعد اکبروسعد اصغر باشند همان سیمرغ و رام هستند . اینها هردو، باده بودند که انسان درنوشیدن، هم سعادتمند
میشد و هم بینش ازگوهرش پدیدارمیشد .
را « رسا و رسائی » خدایان مزه ، خرداد و مرداد بودند . اینها خدایان زندگی نقد درگیتی بودند . درمتون پهلوی ، ودرگاتا ، معمولاواژه
میکنند . ما امروزه از این واژه رسا و رسائی، چیزی بسار مبهم و مه آلود درمی یابیم . ولی این واژه ، هویت زنخدا « خرداد » جانشین
باقی مانده است . « رس » و « رسا » خرداد است . ولی درسانسکریت همه معانی واژه
« رسا » درسانسکریت ، ازجمله معانی
-1 زبان یا اندام مزیدن اس 2- چاشنی و ابزار یا مزه اس 3- مزه ( خوشمزه ) 4- احساس کردن+ درک کردن+ حساس
بودن
-5 مهرورزیدن 6- شیرابه نیشکر ( ازاینجا میتوان دید که رسنواد = رشنواد که همان – رشنا ، رشن– باشد، به معنای شیرابه نی است
-7 همه نوشابه ها 8- اکسیر 9- شیرابه همه گیاهان 10 - شیرابه میوه ها 11 - مغزوجوهرو هسته هرچیز
- -12 بهترین و لطیف ترین بخش هرچیزی 13 - خوشی وشادی 14 - اشتیاق فراوان است. 15 - انگور 16
زبان
خرداد ، درواقع ، افشره و شیرابه و جوهر همه چیزها و جانها ست، که انسان با لب وزبانش میمزد ، مزه که میزاگ با شد ، بن آمیخته
و هم « مذاق » میزاگ میگویند، که معربش هم ، « مزه » شدن با آنچه نقد است ، و تخمیرکننده کل تن و روان انسانست . در پهلوی به
را ساخته اند . ما معنای اصلی مزه = میزاگ را فراموش کرده ایم ، ولی ازهمان « ذوق » بوده است . آنگاه ازاین واژه ، ریشه « مزاج »
را ساخته اند ، و این واژه ذوق ، در ادبیات ایران بویژه در ادبیات عرفانی ، جانشین اصطلاح میزاگ « ذوق » واژه میزاگ = مذاق ، ریشه
عرفانی ، بیان همان معرفت نقد و بلاواسطه است که کل انسان را « ذوق » . ومزه در رابطه با زنخدا خرداد شده است
تخمیرمیکند و میافروزد . این واژه امروزه ، فقط ویژه هنرهای زیبا شده است ، و گستره و ژرفای اصلی را از دست داده است .
با جهانی کاردارد که همه چیزو همه جانها درآن ، آمیختنی هستند . آنچه با ما بیامیزد ، نقد یا رساست . نقد ،« میزاگ=مزه » یا « ذوق »
، چیزی نیست که دم دست ما ، دم لب ما ... هست ، بلکه نقد آن چیزیست که ما میمزیم و میتوانیم بمزیم . درست الهیات زرتشتی ،
برای انکار فرهنگ زنخدائی ، گفت که در زمان گذرا وفانی، بینش و خوشی وسعادت ، هرچند هم که جلودست ما ، جلو لب ما هم باشد ،
نقد نیست ، بلکه چنین نقدی ، برترین عذابها و محرومیتهاست .
داستان عقابهای کاوس ، بیانگراین اندیشه اند . گوشتها، نزدیک نوک عقابها آویزانند ، ولی عقابها، برغم پروازبه آسمان بینش ، همیشه
هیچگاه به مقصد نمیرسند . بسخنی دیگر، با آنکه حقیقت و خدا و معنا و سعادت، بسیارنزدیک به انسانند « دم نوک بودن مقصد » ازاین
، ولی انسان ، هیچگاه به آنها دست نمی یابد . آنها، همیشه انسان را تشنه ترو گرسنه تر میکنند ، ولی نارسیدنی میمانند .
درفرهنگ سیمرغی، چنین تجربه ای ازنقد نبود . این اندیشه را که ازالهیات زرتشتی باقیمانده ، شیخ عطار، درست درمورد خود همین
خرداد و مرداد بکار میبرد . هاروت و ماروت درچاه آبی آویزانند، و ازلب آنها تا آب ، یک انگشت فاصله است. آنها درست ازاین نقد بودن
آب ، برترین عذاب وشکنجه را میبرند . درپیکاربا فرهنگ زنخدائی ، اندیشه های آنها را وارونه میساخته اند ، چون خرداد، خدای
» آبها ، خویش آبها و خود آبهاست، و اصل آمیختگی ، یعنی رامش و بینش نقد است . ازاین رو هست که خرداد ومرداد ، خدایان یا اصل
هستند . آنها خدایان مزه زندگی ، معنا و شیره و مغزو مزه زندگی درگیتی هستند . ما درگیتی، درحس کردن ، شیره « ذوق = میزاگ
جهان را میمکیم و میمزیم و مینوشیم ، ازاینرو به بینش جوهروهسته جهان میرسیم .
« رز » همان واژه ، « رس » درسانسکریت ، معانی 1- زبان و 2- انگور را هم دارد ، و بدینسان میتوان بازشناخت که « رسا » همین واژه
هست .
ازجشنهای بزرگ « جشن چرخشت انگور ». بوده است « زمان گرفتن شیره انگور » چرخشت ، یا » که فصل پائیز باشد ، فصل « رسپینا » و
ایرانیان بوده است که با الهیات خشک زرتشتی ، سازگار نبوده است .
میزو » است ، که به همان واژه « آمیختن » است که درهمان عربی ، به معنای « مزاج » ، « میزاگ » چنانکه آمد ، معرب دیگر واژه
» به معنای « مزاج » . نیزهست . جهان، وقتی جهان مهراست ، که همه چیزنقد است « مهر » برمیگردد که ریشه واژه « میختن
را نمیکرد . باده ، اصل آمیزنده « فراموش سازی غم و درد » است . شراب یا باده ، درفرهنگ ایران ، هرگز تداعی « آمیختن شراب و جزآن
است . « شکفتن گوهرانسان ، متلازم با رامش و خنده و شادی » جهان و اصل پدیدارسازنده گوهرانسان شمرده میشد، و طبعا
نشان میدهد . البته مزاج ، به شکم و « کیفیت آمیختگی چیزها را درهرموجودی و درهرانسانی » درواقع ، « مزاج » خود همین اصطلاح
جهازهاضمه گفته میشود ، نه چنانچه درلغت نامه ها پنداشته میشود، این معنای مجازی آن باشد . خرداد و مرداد، خدایانی بودند که
در معده ، آتش افروزی میکردند تا خورش، آماده جذب درخون گردد . ضدیت با هاروت و ماروت( خراد ومرداد ) ، دراثرکژاندیشیهائی
بیش ازاندازه خواهی شادی جنسی یا شادیخواری ( » بود که هردوطرف ، ازاین خدایان خوشی و بینش نقد داشتند . خرداد ، برای
درکلیتش ، مورد تهاجم الهیات نوری قرارگرفت. درحالیکه ازهمین اصطلاح مزاج، میتوان دریافت « میگساری ) یا پرخوری و خوشخوری
سروکار داشته است . رامش و بینش ، دراین زنخدا ازهم جدا ناپذیرند . شادیهای جنسی و می نوشی و خورشی ، « اندازه » که خرداد، با
هنگامی تائید میشد که به اندازه باشد ، ولی این شادیها ، درفرهنگ سیمرغی ، در زندگی ، بنیادی شناخته میشد . هنوز نیز وقتی گفته
تباهی و فساد مزاج بیان میشود . با این سخن ، گفته میشود که ، « مزاج ازعدالت و استقامت رفت ، یا اعتدال مزاج بهم خورد » میشود
بیرون شدن مزاجی از اعتدال، چنان باشد که اندریک کیفیت بیرون » ورد که Ĥ سلامت بدن ، ازدست داده شد . ذخیره خوارزمشاهی می
است . شکم ، عبارت از معده ( بن « اشه » شکم ، که( اش + کام ) باشد ، اصل سکولاریته هست . شکم ، کام بردن از . « شود
خورش ) و اندام زایشی ( بن زایش ) و جگر( بن خون ، خون که اشه یا شیره جانست درجنبش در رگها ، همه وجود انسان را به هم می
بافد . دراین فرهنگ ، جگر و دل ، بنگاه بینش هستند ، چون با خون، با شیره بهم بافنده وبهم پیوند دهنده ، کاردارند . اینست که
ژرفای ویژه سکولاریته را ، « مزاج » هنگی یا اندازه بودن آمیزه ها ، درستی و کمال زندگی را معین میساخت . ازاین رو مفهوم Ĥ این هم
دارد . رد پای آنها در اشعارنیزباقیمانده است . حافظ میگوید :
مزاج دهر تبه شد دراین بلا حافظ کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی
یا خاقانی میگوید : لطف از مزاج دهر بشد گوئی ای مرد، لطف چه ؟ که وفا هم شد
دهریا زمان ، مزاج دارد . اینها را سپس کنایه و استعاره وتشبیه و ... خواندند، ولی بیان درک گیتی از اجزاء گوناگون خود گیتی بودند .
همانسان که وجود انسان، نیاز به اعتدال آمیزه ها ، نیاز به پیمان بودن اجزاء مختلف دارد ، همانسان اجتماع ، شکمی و جگری و دلی
دارد که ازخورش ها ، خونی تولید میکنند، و آنرا درهمه تن اجتماع ، پخش میکنند، تا انسان یا اجتماع ، تندرست بماند . اینها فهم
» انسان و اجتماع ، در روابط نقدیست . درک دنیا ازخودش هست، نه درک نظام دنیا از معانی وغایاتِ فراسویش .مزاج ، بحث
است . چیزی نقد است که با ما بیامیزد . « آمیختن
دستی به » دوتا لب ، همیشه به هم می پیوندند . چیزی نقد است که در زمان و درمکان، بهم پیوسته اند . اینست که درافغانی ، اصطلاح
است . میان از دست بدست رفتن ، فاصله وبریدگی زمانی و مکانی نیست . « بالفور » به معنای ، « دستی » یا « دستی
خیام برای پیکر بخشی به مفهوم نقد میگوید :
پرکن قدح باده و بردستم نه نقدی زهزارنسیه ، بهترباشد
درفرهنگ سیمرغی ، جهان ، بهم پیوسته است ، وهیچ جا بریدگی ندارد ، یعنی همه جهان ، نقد است . اندیشه همدردی و همکامی (
ید . ازسوختن یک پرسیمرغ ( یک جان) ، سراسر وجود سیمرغ Ĥ شادساختن دیگران ، شادساختن خود است .. ) ازاین پیوستگی نقد می
میسوزد و برای دفاع آن جان (= پر) ازگزند ، حاضرمیشود . کل تن اجتماع ، به یاری یک فرد برمیخزد ، تا اورا ازگزند دور دارد .
وقتی نقد است . ازاین رو دراین فرهنگ ، خدا درهرانسانی، نقد است ( نه به شکل ، « هست » این همیاری و همبستگی، نقد است . چیزی
تشبیه ) ، بن کیهان درانسان یا درهرجانی، نقد است ، بهشت و سعادت و جشن و معنا درهرانسانی، نقد است ، بینش حقیقت
باشد . « نقد » که « هست » درهرانسانی، نقد است . چیزی
تو مگر خود مرد صوفی نیستی
را از نسیه خیزد ، نیستی مولوی « هست »
نسیه ، درنگ و تاءخیرو مهلت است . آنچه به زمان بعید، وعده ادای آن کرده شود ، نسیه است . سعادت اخروی ، نسیه است
ازآن نسیه بدار « دست » این نقد بگیر و
واز دهل شنیدن ، از دور خوش است ( خیام ) Ĥ ک
است ، « زمان » که به معنای « اوام ». مینامیدند « اوامیگان » ، این ارزش دادن به نقد که اصل سکولاریته است را موبدان زرتشتی
شده است . عوام ، زمانی است، سکولار است ، شادی و رامش و سعادت را در زمان میخواهد نه پس از زمان . « عوام » تبدیل به واژه
است . این نای به یا رام وسیمرغست که « ترانه وسرود ماه » اوام: ، دراصل ( ایوی + گامه ) بوده است ، که به معنای » البته این واژه
آهنگش ، ریتم ( کوبه ) زمانست . ولی نوای این نای به ، تنها بیان، روند خشک زمان نیست ، بلکه حامل موسیقی شاد نیز هست . حرکت
، « زمانی بودن » زمان ، رقص زمان یا گیتی است . گشتن ، وشتن ( رقصیدنست، دوباره نوشدن وتازه شدن ) است . سکولاریته یا
زندگی فطری و ، « اوامیگانی » گوهر زندگی عوام است . عوام ، اوامی = زمانی هستند، که با آهنگ شاد ماه ، میرقصند . سکولاریته یا
متداول عوام هست . آنها با آهنگ زمان ( زمانی = سپنجی = اوامی ) می زیند . ادیان نوری ، این روش زندگی فطری و طبیعی را
ازآنها غصب کرده وربوده اند . مسئله جنبش سکولاریته ، تنقیه یا اماله کردن یک فلسفه غربی به مردم نیست . مسئله ،
بسیج ساختن فطرت و طبیعت موجود درخود آنهاست . مسئله ، رهانیدن آنها از دوروئی وریائیست که این ادیان به آنها تحمیل
کرده اند .
خرداد و مرداد( هاروت وماروت ) ، خدایان زمان بودند . درفرهنگ سیمرغی، همه خدایان ایران ، خدایان زمان هستند . زمان ، مقدس یا
خوانده میشد ، چون سپنتائی بود ، و سپنجی ، معنای گذرا را نداشت . خدایان زمان ، از سه « سپنجی » سپنتاست، ازاینرو گیتی ، گیتی
بن جان و زندگی ( سه + پند ) میروئیدند . زمان، نمیگذشت ، بلکه میافزود و میروئید و پیش میرفت . درفرهنگ سیمرغی، خدایان
شادی و خوشی و آبادانی نقد ( بهشت درگیتی = نعیم جهان)، خرداد و مرداد بودند . رد پای این اندیشه درشعری ، درکتاب داراب
هرمزیار باقی مانده است . با الهیات زرتشتی که دوجهان جسمانی و روحانی ( تنکرد + وخشا ، یا استومند و مینوی ) ساخته شده بود ، و
عمل و پاداشش ، ازهم بریده شده بودند ، تصاویر بهشت و دوزخی پیدایش یافته بود . چنین اندیشه ای درفرهنگ سیمرغی نبود . ولی رد
پای همان اندیشه ، درعبارات دیگری ، در الهیات زرتشتی نگاه داشته شده است که فلسفه رنخدائی را افشاء میکند . درالهیات زرتشتی
ید که جمشید ، روزخرداد، درماه فروردین ، در دوزخ را می بندد . وقتی جمشید در دوزخ را بست ، پس همه انسانها ، ازآن پس Ĥ می
ایمان به » درهمین زندگی ، همیشه دربهشت ودرجشن و درسعادت خواهند بود . برای آنکه بهشت و دوزخی پس ازمرگ باشد ، نیاز به
هست ، چون پاداش عمل که دیگر نقد نیست و نسیه است ، باید فردا و درغیب پرداخته شود . اگر جمشید « فردا ، نیاز به ایمان به غیب
، در دوزخ را ببندد ، دیگر خدا ، نمیتواند کسی را به دوزخ بفرستد، و مجبوراست که همه را به بهشت روانه کند. بدینسان نیازی به بهشت
در غیب ودرفردا ندارد .
اینست که نخستین انسان درفرهنگ سیمرغی ( جمشید ) ، نیاز به ایمان به فردا و نیازبه ایمان به غیب را از بین میبرد، چون با خرداد ،
سعادت و خوشی و جشن را نقد میکند . درواقع ، انسان نباید بگذارد که کسی در گیتی ، دوزخ را بسازد ، و نباید جهان را به بد بسپارد.
انسان نباید بگذارد که آموزه هائی پدید آیند که مردم را از دوزخ بترساند . به وحشت انداختن مردم از رفتن به دوزخ ، بنا کردن
ید که جمشید ، Ĥ عمل خوب برپایه ترس ، یک فلسفه ضد انسانی وضد جان و خرد است . دراین شعر می
ازآن پس به فرمان پروردگار ( این روایت زرتشتی است)
چو مردان گزیدش( یکی) سخت کار
سوی چینود شد به امر خدای
در دوزخش بست آن پاک رای
به دروازه ( آن) ، چنان قفل کرد
نه مرد درشهریاریش مرد
مه فرودین بود ، خورداد روز
که بست آن ره اهرمن کینه توز
زابلیس و دیوان ، چه بربست راه
بیامد به شادی ازآن جایگاه
» این اشعار، درست همان روایت داستان جمشید در شاهنامه ، دراصطلاحات زرتشتی است . درشاهنامه دیده میشود که جمشید با
شهری میسازد که : « خردش
-1 زرنج و زبدشان نبود آگهی ( خوشزیستی، خرداد )
-2 زرامش جهان بد پرآواز نوش ( خرداد )
-3 ندیدند مرگ اندرآن روزگار( امرداد)
خردی که ازآن خرداد و مرداد . « همزادند » یعنی ، « همداد » این دو ویژگی ، پیکریابی خرداد و امرداد هستند که بقول خوارزمیها
پیدایش می یابد ، که خرد جمشیدی باشد ، همان خرد بهمنی است . ازاین روهست که باربد ، روزبهمن را ، آئین جمشید = دین
« آسن خرد » جمشید= بینش فطری جمشید میداند . بینش جمشیدی ، پیدایش خرد بهمنی است . واین خرد بهمنی = هومانی ، همان
است . بهترین گواه برپیوند خرداد و مرداد با خرد بهمنی ، عبارتیست که زرتشت دریسنه ، هات 31 به آن داده است . ترجمه ای
ورم : Ĥ که از این عبارت از سرود زرتشت از دیدگاه فرهنگ سمرغی که فرهنگ اصیل ایران باشد ، کرده ام ، دراینجا می
مزدا اهوره می بخشد خرداد ومرداد را – از سرشاری خویش ، ازاشه و نیروی خود آفرینی ونای به اش، سرشاری و لبریزی »
« هومن را ، به کسی که از اندیشه و شیدونه ، دوست اوست
راهم دارد . « ازخود نواختن » است که معنای xva paityat -1 ازنیروی خود آفریدن، معنی
« ید Ĥ کرداریست که از خود افشانی برمی » را ندارد ، بلکه به معنای « عمل » -2 شیدونه ، معنای خشک وخالی
مننگهو= هومن یا بهمن سرو ونگهو = نای به
« زنخداخرداد » اصل سکولار، یا
درگیتی « رسیدن به آرزو » خدای
خد ائی که آرزورادرگیتی نقد میکند
چرا الهیات زرتشتی ،
را پاکسازی کرد ؟ « خرداد » زنخدا
که گوهرخدای خرداد بود ، « آرزو » ، چرا
ازخرداد، جداساخته
گردید ؟ « دیو اره زور » و تبدیل به
،« دیو »، خدائی که بخشی ازاو
شد « خدا »، و بخشی ازاو
«Daemonische دیو- خدائی » ازپدیده
درفرهنگ ایران
است « آرزو » کیکاوس درشاهنامه ، پیکریابی
« آرزو » چرا رسیدن به
درالهیات زرتشتی ، محال گردید ؟
آیا هیچ قدرتی، میتواند انسان را ازتفکّر بازدارد ؟
» از بن هستی او میجوشد . خودِ واژه ، « شیرابه همه چیزهادرکیهان » فرهنگ ایران، انسان را ، کاریزی میدانست که آب= یا رسا= یا
. « انسان ، فرهنگست » ، است. به عبارت دقیق تر « کاریز » دراصل، به معنای ، « فرهنگ
موج دریای حقایق که زند بر که قاف
زان زما موج برآورد ، که ما کاریزیم ( مولوی )
شاهان و موبدان و آخوندها و پیامبران، فرهنگ را برای انسانها ، خلق نمیکنند ، بلکه وجود انسان، به خودی خود ، فرهنگست ، و هیچ
سرچشمه » قدرتی و دینی و مذهبی و ایدئولوژئی ، نمیتواند این فرهنگ یا کاریز را، ازجوشیدن و زهیدن باز دارد . سیمرغ، که فرهنگ، یا
است ، در بن هرانسانی هست ، و هیچ قدرتی ، چه دینی چه سیاسی چه اقتصادی ، نمیتواند اورا ازجوشیدن و زائیدن ، « جوشان و زاینده
جرم و ،« گناه » را از افراد انسانی ، بنام بزرگترین « جوشیدن و زائیدن فرهنگ » ، منع کند . تنها کاری که این قدرتها میکنند آنست که
را بنام الاهشان ، مقدس میسازند . ولی انسان ، از اینکه جوشش و زایشش « آزار » زارند ، و این Ĥ جنایت میشمارند وکیفر میدهند، و می
خرد ، ازهیچ الهی و ابرقدرتی نمیترسد .« می اندیشد » ، گناه خوانده میشود ، و به تبعید از بهشت میانجامد ، نمیترسد و
نمیکشد . جوشش آب درکاریز، « اندیشیدن » ونترسیده است . ابلیس ، درفرهنگ ایران ، لعن ابدی الله را می پذیرد ، وهرگز دست از
ازهیچ سدی و سنگی نمیهراسد، یا درآنها ، درز و شکافی ناچیزوناپیدا می یابد ورقصان ازآن میگذرد ، یا به آرامی و با نرمش ، گردِصخره
ها و سنگهای خارا می پیچد ومیلغزد و ازآن میگذرد ، یا آنقدر درپس سد انباخته میشود، تا ازسد آسمان خراش ، لبریزگردد . اندیشیدن ،
سقفِ آسمان ادیان و ایدئولوژیها و فلسفه هارا ازهم میشکافد ، تا طرحی نو دراندازد . اندیشیدن ، توانائی لبریزشدن ازهرسدی را
دارد . اندیشیدن ، ناگنجا در هرپوستی و در هرزندانی و درهراصطلاحی و درهردینی و درهر ایدئولوژی و درهر مکتب
فلسفی هست . ناگنجا بودن ، گوهر خرد انسانیست . جوی روان ناچیزو آرام اندیشه ، ناگهان سیل فرو ریزنده اندیشه میشود ، و
سدهای با شکوه را ، درآنی ازهم فرو می پاشد .
هیچ کدام از ادیان نوری ، نتوانسته است ، مانع اندیشیدن انسان گردد ، به همین علت دراین ادیان ، همه انسانها ، گناهکارشمرده میشوند
ملعون و مطرود میگردد ، و در خانه « اعدا عدو انسان » ، چون خرد ، با آمدن این ادیان ، ابلیس طاغی و گناهکار میگردد ، و بنام
میگردد .برغم این اقدامات بیم آور ، اندیشه انسان ، مغز هر طاعتی را ، که به ظاهر ، درتسلیم ازقدرت میکند ، تبدیل « رجم » ، اِلاهشان
منش هر زهدی ، کفر » به گناه میسازد . هرعملی ، پوسته ای از طاعت ، و هسته ای از طغیان خرد میشود . عرفا، بخوبی میدانستند که
این مائیم که باید شیوه های جوشش خرد را دراین دوره ها ، از درزها و شکافها و روزنه ها ، از فراریزی از واژه ها ، از . « است
هنر تاءویلگریها ، ازهنر باطن یابی در زیر ظاهرها ، از کاربرد هر واژه متداولی با دادن معنائی دیگر به آن ، .... بشناسیم .
اندیشمندان وعرفا و شعرا ، هزاره ها با کاربرد اصطلاحات مذهبی ، اندیشه های ضد مذهبی و آزادانه خود را، گفته اند . یک
نیز میتواند هم اندیشه « اصطلاحات دیگران » حدیث خودش را میگوید ، بلکه در ، « حدیث دیگران » اندیشمند بزرگ و توانا ، نه تنها در
های خود را ، وهم اندیشه های ضد همان اصطلاحات را بگوید .
است . با لطافت آب ، رقصان ازصخره ها و سدها میگذرد، و « آب رقصان » ، بود « شاه پریان ایران » ابلیس ( ابه + لیس ) که همان
نمیکند . ابلیس ، شاه پریان و کاریز در همه انسانها ، آبیست که دریا های پهناور را هم تنگ می « منع ها و مانعین » اعتنائی هم به این
یابد ، و از تنگی دریا ها ، میجوشد و میخروشد ، و آهنگ طغیان خود را به آسمان میرساند . چرا باید ما با جهل و ناتوانی خود ، عطمت و
شهامت پیشینیان خود را، درفرهنگی که با خون جگر آبیاری کرده اند ، خواربشماریم و ارج ننهیم ؟
بزرگش نخوانند اهل خرد که نام بزرگان بزشتی برد
این توهین به ارج والای انسانست که هزاره ها نیندیشیده است . این گرفتن امکان، از تاءسیس آزادی و دموکراسی و حقوق
بنا میشوند . « توانائی انسانها به اندیشیدن » بشر از ملتها ست ، چون دموکراسی و آزادی و حقوق بشر، بر پیش فرض
باشد ، موجود در بن هرانسانی میدانست . فرهنگ ایران ، هزاره هاست که « اصل اندیشیدن » را که « بهمن یا هومان » ، فرهنگ ایران
انسان را ، بن حکومت و نظام و اجتماع و اقتصاد و اخلاق و دین قرار داده است . همه خدایان « خرد آفریننده و ساماندهنده » ، با بهمن
است که اصل زمان و هستی شمرده میشود . فرهنگ ایران ، با چنین اندیشه بزرگی ، تفکر را « خرد به » ایران ، پیدایش همین
،اصل جهان آفرین و اجتماع آفرین و نظام آفرین کرده است ، که درهرفرد انسانی ، مستقیما موجود میداند . موبدان زرتشتی
را ازجامعه بگیرند ، ولی خرّمدینان و مغان و مجوسان، که همان « حق به سرکشی و طغیان » کوشیدند ، این اندیشه بزرگ را بکوبند، تا
پیروان سیمرغ ( مگا ) بودند( و هیچ ربطی به زرتشتیان ندارند ) و مزدکیان وجوانمردان و ..... درپایان عرفا، توانستند این فرهنگ را
که سرچشمه مقاومت دربرابر همه قدرتها ، « نیروی آرزو کردن درفطرت انسان » درشکلهای گوناگون، پاسداری کنند . در این جستار، به
و اصل آفریننده بهشتِ نقد درگیتی با خرد انسانیست ، پرداخته میشود . برماست که پیام بزرگ ومردمی فرهنگ ایران را به همه
بشریت برسانیم، و نشان بدهیم که فرهنگ ایران، میتواند نارسائیهای اندیشه های غرب وشرق را که اکنون دچار بن بست
است، یاری بدهد . فرهنگ ایران ، « خردی که گوهرش ضد قهرو ضد ترس » شده است ، بزداید ، و در ساختن جهانی برپایه
پیدایش یافته است . فرهنگ ایران ، پیام « خردِ ضدقهروضدِ ترس » برپایه « آرایش جهان وجان= زندگی » برای
جهانی دارد .
شیرهِ کیهان وزمانست که ازکاریزوجودما ، فرامیجوشد ، « رسا » اصل آرزو در انسان خرداد ، یا ، « خرداد یا هاروت »
بیهقی ، درتاریخش ، انسان را مرکب از سه قوه میداند: 1- خرد 2- آرزو 3- خشم . این اندیشه ، برغم اندک تغییری که در
از بخشهای گوهری یا فطری وطبیعی ، « آرزوکردن » ، درازای زمان یافته ، از فرهنگ اصیل ایران ، سرچشمه گرفته است. درفرهنگ ایران
انسان شمرده میشده است .انسان ، وجودیست که تا آرزو نکند، انسان نیست . بهشت ، آرزوی انسان است ، و تا آنرا درگیتی ، آرزو نکند، و
حقیقت در بینش » در گیتی آن آرزو را نقد نکند ، و درب دوزخ را هم درآخرت ، و هم درهمین گیتی، نبندد ، انسان نیست . رسیدن به
، « خوشه خدا » نشده است ، این آرزو ، اورا رها نخواهد ساخت . انسان ، دانه ایست که از « همپرس خدا » آرزوی انسانست ، و تا ، «
نامیده میشود . خدا شدن ، « آرزو » ، میگراید « خوشه شدن= خداشدن » فرو افشانده شده است ، و آنچه دراو ازنو، بسوی
میخوانند ، منکر اصالت « خرافه و غیر علمی » آرزوی بنیادی وفطری هرانسانیست . کسانیکه خدا را انکارمیکنند، ودم زدن ازخدا را
هست . من برای آن میاندیشم ، که به « آرزو » ، انسان میشوند . بن انسان ، بسوی خدا شدن ، میگراید ، ونام این گرایش
و تنها آرزوی انسان را ، نداشتن ، « محال ساختند » آرزوهای انسانی خود ، واقعیت بدهم . الاهان نوری بودند که، رسیدن به آرزوها را
قدرتهائی » آرزو کردند . با حذف آرزو از فطرت انسان ، اصالت را از انسان گرفتند .آرزو کردن انسان و گرایش برسیدن به آن ، همه
متزلزل میسازد .آرزو، بسوی واقعیت یافتن میگراید ، و ازاین رو ، از بزرگترین و سخت ترین ، « را که برپایه واقعیت بناشده اند
قدرتها، که خود را تنها واقعیت میشمارند ، نمیهراسد . انسان ، آنچه در واقعیت ، نمی پسندد ، آرزو میکند و تلاش برای رسیدن به آن
اینست که همه قدرتها ، برضد آرزوکردن مردمان هستند . . « حقانیت را از واقعیت میگیرد » ، آرزو
را در تاریخ خود، نگاهداشته است که ما امروزه فراموش کرده ایم . در صفحه 122 تاریخ بیهقی ( « آرزو » بیهقی ، معنای اصلی
اگر آرزو نیافریدی ، کس سوی غذا که آن بقای تن است و سوی جفت که دراو بقای ...» یدکه خدا Ĥ تصحیح علی اکبر فیاض ) می
آرزو ، نیروی گرائیدن انسان به سوی خورش( مزیدن ) وبه سوی . « ..... نسل است نگرایستی ، ومردم نماندی و جهان ویران گشتی
بینش به » و « خوشی تن » جفت( بوسیدن) میباشد . البته آرزو ، افزونتر ازاین دو ویژگی بوده است . درفرهنگ ایران ، تن وخرد ، یا
جسم و روح ( آرمئتی = زمین ، سیمرغ = آسمان )ازهم، بریدنی و جدا کردنی نیستند . آرمئتی (= ارمائیل ) که زمین است ، و ، « حقیقت
سیمرغ (= کرمائیل ) که آسمانست ، باهم ، یک تخمند . در تن انسان که زهدانست و آرمئیتی است ، تخم یا گوهر سیمرغ یا آسمان=
مرغ چهارپر، نهاده شده است . آسمان، تخمی درزهدان زمین است . انسان در خوشی تن، به بینش میرسد ، و در بینش ، به خوشی تن،
میرسد . این همروشی و همبودی ، در الهیات زرتشتی و ادیان و فلسفه های نوری ، ازبین برده میشوند . درفرهنگ سیمرغی ، آرزوی
بن ، « مزیدن و بوسیدن= همبوسی » . خورش وآرزوی جفت کردن ، با آرزوی بینش و سعادت کردن، آمیخته و ازهم جدا ناپذیراست
آمیزش با شیرابه و شیره گیتی است. اینست که مزیدن ( ذوق) و وصال ، بن همه مهرهاست. درسغدی به ازدواج ، پیوند خدائی
بغان ، bagan-pishe گفته میشد .به شوهروبه داماد، پسرخدایان bagan-pish-kete و به جشن عروسی baganyshp
گفته میشود.درهنگام وصال، زن ومرد، اینهمانی با خدایان می یابند، و همان خوشی خدایان را ازوصال دارند . هنوز baganpish پیش
همان ، « سنه » باد=خدای عشق وجانست ، و = « وایو » گفته میشود . بیو همان « سنه » ویا « بیو » دربرخی از نقاط ایران ، به عروس
صنم و سین ویا سیمرغ است . البته این اصطلاحات ، مانند امروزه ، معنای تشبیهی نداشتند . پیوند زن ومرد، جشن وصال خدایان باهم
بود . سعادت خدائی درجفت یابی ، نقد میشد. خوشی و بینش ، وقتی درانسان ، واقعیت می یافت ، که انسان ، گوهرخدائی بیابد .
« دیو– خدائی » پدیده
خوشی ، نقد بینش است ، و بینش ، نقد خوشی است . اینست که موبدان زرتشتی مجبور بودند از هرخدائی در فرهنگ زنخدائی
درالهیات زرتشتی بسازند . به عبارت دیگر، نیمه ای از وجود خدایان ، ازآنها پاره ساخته میشد ، و تبدیل « یک دیو » و « یک خدا »،
میگردید. اینست که خدایان نخستین، دراثر این آمیختگی دو رویه باهم ، با خدایان درالهیات زرتشتی، که یکرویه « دیو زشت و پلشت » به
را درآلمانی « دیو- خدائی » و روشن و پاک ساخته شده اند، دیو- خدائی(هم خدا وهم دیو، دیو- خدائی ) هستند . این ویژگی
میگویند. دراین دوره ، دیو، هنوز خداست ، وخدا ، هنوز، دیو است . ما دیوان را با کاربرد ، سنجه های اخلاقی که بعد Daemonisch
مینامیم ، و از وجود آنها ، آنچه هم از دید اخلاقی ما خوبست ، یا نادیده میگیریم ، یا ازآنها ، حذف میکنیم . ولی آنها ، « دیو » ، آمد
سنجه اخلاقی ویژه خود را داشته اند . اندیشه ها و کارهای آنها ، دیو خدائیست، و باید آن اندیشه ها و کارها را ازسر ، با سنجه های
است ، در جهان بینی یا دین نورسیده ،بخشی ازآن خوب ، و « خوب » اخلاقی خود آنها سنجید ، تا آنهارا شناخت . آنچه در این دوره
« بهرام » یا اهریمن است که در فرهنگ زنخدائی، همان « انگره مینو » ، بخشی دیگر ازآن ، بد شده است . بهترین نمونه اش
کامبردن از » همان بهرام است . ولی در زمان زرتشت ، بخشی ازآن ، که ، « انگره » میباشد ، و درسانسکریت بخوبی دیده میشود که
شده بود، واین بخش برای زرتشت ارزش منفی اخلاقی داشت و به حق ، منفور او بود ، همان بخشی است که « خونریزی و نخونخواری
درتورات و قرآن ، ویاضحاک ( میتراس ) « جبرئیل » ویا ،« خدای جنگ مارس » ویا « مرّیخ » بنام اهریمن ( درالهیات زرتشتی ) و
درشاهنامه ، نامیده شده است ، و بخشی ازآن، همان بهرام مانده است، که درچهره های سام و زال و رستم ، پهلوانان شاهنامه شده اند .
دیده میشودکه خشم ، یک رویه مثبت ونیک ، و یک رویه منفی و بد دارد. ما امروزه ، این دو رویه را ، « خشم » درهمان تعریف بیهقی از
ازهم جدا و ، « یک دیو » و « یک خدا » ازهم جدا ، و مشخص میسازیم . در آن روزگار، با دوتصویر « دو مفهوم جداگانه » بوسیله وضع
مشخص میساختند . در تصاویر، اندیشیدن هم ، اندیشیدن است . اندیشیدن ، در مفاهیم و با فلسفه ، آغاز نشده است .
شعرای بزرگ ما ، چون حافظ و عطارو مولوی... درتصاویر، اندیشیده اند .اشعارشان ، لبریز از اندیشه هاست . آنها را تنها
جزو شعرا شمردن ، بسیاری را در شناخت آنها گمراه میکند . آنها در تصاویر شاعرانه خود ، تاریخ تفکر آزاد مارا نوشته اند .
اندیشه های آنها ، دراثر همین شعردانستن آنها ، در زیر شمشیر برّای شریعت درامان مانده اند .اندیشیدن، در
» تصاویرخدایان و با اسطوره ها آغازشد. کسانیکه ، دراساطیر و خدایان ، فقط خرافه و افسانه می یابند ، و به آن پشت میکنند ، هنوز
ندارند . بن پیدایش اندیشه ، اسطوره (= بنداده ) است . برای درک تصاویر اسطوره ای و تجربه انسان « تجربه ای ژرف از اندیشیدن
تته پته » چنانچه پنداشته میشود، کارکودکانه وبدوی و ،« اندیشیدن درتصاویر » . آشنا شد ، « دیو- خدائی » ازپدیده خدا ، باید با پدیده
است که خویشکاری فلسفه شده است . « اندیشیدن در مفاهیم » نیست ، بلکه بسیار پیچیده تر و لطیف ترو غنی تر از « کردن
جنگ برای جهانگیری و غارت » کارنیکیست ، ولی « است « جنگ برای دفاع ازجان بطورکلی » که ، « رزمان - پرهیز » ، در زنخدائی
میتوانست دوچهره ، « بهرام = انگره مینو » وغنیمت گیری و انفال وتحمیل مذهب وفکرخود ، نکوهیده وزشت وستمگری است. این بود که
گوناگون به خود بگیرد. جنگیدن ، میتوانست درظاهر، بنام دفاع ازجانها ویا چیره ساختن ارزش خوبی درجهان بشود ، ولی درباطن ، به
مقصد غارت و چپاول و جهانگیری باشد. این بود که زرتشت ، با همین دوچهرگی ( دیو- خدائی ) انگره روبرو بود .
همچنین کیکاوس در شاهنامه ، تنها با چنین مقوله ای ( دِمونیش= دیو- خدائی ) فهمیده میشود . خدایان دراین دوره ، هم دیو، به
باشد ، بوده اند ، آنهارا باید (deity,divine) و درانگلیسی (dieu ) معنای الهیات زرتشتی اند، وهم دیو، به معنای خدا ، که در فرانسوی
با سنجه اخلاقی خودشان فهمید ، نه با سنجه اخلاقی زرتشتییان، یا با سنجه اخلاقی اسلام و مسیحیت. در ادیان نوری ، یهوه و
پدرآسمانی والله ، قادرند که هم کارشرّ و هم کارخیر بکنند، ولی آنها ازآنچه خیر و ازآنچه شرّ است ، آگاهند ، فقط شرّ را به هدف رسیدن
بریدن کامل آنها » مینامند . ولی این معیار متمایز ساختن خوبی از بدی در اسطوره ها ، و « حکمت » به خیر میکنند ، واین را
ناشناخته بوده است . افزوده براین ، آنچه درادیان نوری ، معیاراخلاقی بسیار روشنی ، خوبی را از بدی میبرد ، در فرهنگ « ازهمدیگر
سیمرغی ، این حدفاصل میان خوبی وبدی ، مانند دورنگ همسایه در رنگین کمانند که باهم آمیخته اند و آنهارا نمیتوان ازهم برید
انجام میشود ، برای یکی ، باید بریدگی را نشان بدهد ، و برای دیگری ، باید پیوست را نشان بدهد . « مرزها » .درست اعمالی که دراین
درفرهنگ ایران، ، « مرزیدن » . است « غوشی Ĥ جای اتصال و هم » است ، وبرای دیگری « حدفاصل » برای یکی ، « مرز » چنانچه خود واژه
است . « دمونیش= دمونیکال= دیو- خدائی » است ، نه حد فاصل . شاخصه خرداد نیز، همین ویژگی « مباشرت و مجامعت » به معنای
غوشی با جفت )، و هم خدای آرزوی خوشیهای روانی و بینشی و Ĥ او، هم خدای آرزوی خوشیها ی جسمانی ( خورشهای خوشمزه و هم
تجربه میشد . ، « فراز بالیدن و پرواز و معراج ازتن انسان » ضمیری وآسمانی باهم است .درفرهنگ سیمرغی ، بینش ، همیشه به شکل
بینش بالیده و بال » تخم انسان ، در نوشیدن شیرابه گیتی ، میبالید و خوشه گونه ، یعنی مرغی میشد که به آسمان پرواز میکرد ، و این
غوشی با جفت میجوید ، وازسوی دیگر همبستگی و دوستی با مردمان وبا Ĥ بود. این همان یک نیروی آرزوست که ازسوئی هم « درآورده ازاو
خدایان وبا دانش میجوید . این دوویژگی جداناپذیرازهم و آمیخته باهم در فرهنگ سیمرغی ، در الهیات زرتشتی، ازهم جداوبریده ساخته
شده اند، و یکی ، زشت و نکوهیده ، و دیگری ، زیبا و ستوده ساخته شده اند .
آرزوی خوراک( مزیدن و نوشیدن) و جفت( بوسیدن وهمبوسی) است ، ، « بن آرزو » اینست که درفرهنگ سیمرغی ، چون
ورسیدنی ونقد شدنی است ، میتوان به همه آرزوها ، رسید، و آنهارا نقد کرد .آرزوهای روحانی ، فرازبالیدن آرزوهای جسمانیست .
محبت روحانی و » و « شهوت جسمانی وجنسی » چنانکه برای آنها ، کوه از زمین ، و آسمان ازکوه میروئید . دراینجا ، دو پدیده مجزا ازهم
وجود ندارد . اینها باهم آمیخته اند، و به هم، تحول می یابند . « آسمانی
درحالیکه ، در ادیان نوری و الهیات زرتشتی ، رسیدن به آرزوها ، محال میشود . ازاین رو ، آرزو بطورکلی ، زشت و نکوهیده میشود . حتا
آرزوی رسیدن به خوشی تن نیز، غیرقابل تحقق باقی میماند . انسان ، برغم آنکه بسیار نزدیک به خوشیهای جسمانی ( تنکردی ) هم
باشد ، این نزدیکی ، بیشتر بر تشنگی او میافزاید، ولی هیچگاه به خوشی نمیرسد ، و ازخوشی وصال ، نیرو نمی یابد . هیچ نقدی ، نقد
است . دراینجا ، « فریب و خیال » نیست . هرچه هم خوشی ، نزدیک باشد ، نارسیدنی است . سعادت نقد و بینش حقیقت نقد ، فقط یک
دو پدیده جدا وبریده ازهمند ، که یکی نکوهیده وخوارشمرده میشود ، و دیگر، ، « محبت روحانی و آسمانی » و « شهوت جسمانی »
ستوده و بزرگ داشته میشود . اینست که با این بخش خرداد که آرزو باشد ، درالهیات زرتشتی ، بسختی پیکارمیشود ، و همان هاروتی
میشود که درچاه بابل آویزان میگردد، وهیچگاه لبش به آب نمیرسد ، با آنکه لبش، به آب نزدیکست ، و چشمش همیشه آن آبرا می بیند
شده است . خرداد ، اصل و « آرزو » است، که جانشین همان واژه « امید » درکتاب ابوریحان بیرونی می یابیم که خرداد ، خدای
که هویت خرداد را مشخص میسازد ، هم به « رس = رسا » سرچشمه آرزومندیست . درسانسکریت دیده میشود که همان
معنای شیرابه و جوهرهرچیزیست، و هم به معنای آرزو + و شوق به لمس کردن وبسودن + و درک کردن و احساس کردن
است . اینها ویژگیهای جدا ازهم خرداد نیست ، بلکه « آرزو » است ،به معنای « رس » که همان « رز » یا « رز »، است . درسغدی
» درخرداد ، آرزوی بسودن و مزیدن و لمس کردن جوهرچیزها ورسیدن به آنها و تخمیرشدن ازآنهاست . هنوز نیز واژه
است . ما خوبی را به دیگری میرسانیم ، « پیوستن و الحاق کردن »، « چیزی را به چیزی متصل کردن » درفارسی ، به معنای « رساندن
است . خرداد ، با « آبهای روان » ما محبت را به دیگری میرسانیم . آب به آب ، رسانیدن ، پیوستن آب به آب است . خرداد ، خدا و اصل
سیلان و جریان و حرکت و جنبش آبگونه ها و شیرابه ها و جوهرجانها کار دارد .
است . رساننده ، متصل کننده است ، کسی است که چیزی یا کسی را « متصل شده + الحاق شده + اتصال داده شده » رسانده ، به معنای
است . خرداد، تنها اصل آرزو وامید نیست ، بکه اصل « واصل » به معنای « رسا » . به کسی یا چیزی دیگر، میرساند و متصل میکند
رساننده آرزو کننده به آرزویش و امیدش هست . خرداد ، هم شیرابه و کُنه چیزهاست ، هم آرزوی رسیدن به آن شیرابه و جوهر
چیزهاست و هم نیروئیست که انسان را به آن شیرابه وجوهر و جان و اشه میرساند و متصل میکند .
غوشی و همبوسی با جفت و وصل با یار است . همبوسی ، درپهلوی ، به Ĥ و هم « آش = اشه » به همین علت بن آرزو ، مزیدن خورش و
آفرینندگی » است . بسودن و بوسیدن ، تنها لمس و تماس ظاهری و سطحی نیست ، بلکه با « تکون یافتن » معنای حامله شدن و
سروکار دارد . اهریمن با بوسیدن کتف ضحاک، ناگهان ، تحول درکل وجود ضحاک میدهد . مزیدن و بسودن ، به شکل بن و « بطورکلی
تخم احساس و درک و بینش، فهمیده میشود که ازآن ، کل ادراک و بینش و خوشی میروید . دراینجا درست ، آنچه سپس بنام شهوت
جسمانی فانی و گذرا ، خوارو زشت و ناچیز شمرده میشود ، بن بینش ومعراج بینشی و محبت شمرده میشود . ازاین رو هست که اصطلاح
ساخته شده است ، هنوز معنای اصلی را نگاه داشته است و درآن ، عشق جسمانی ، ازعشق « اشک = اشق = اشه » که از ریشه « عشق »
شوق و آرزو » روحانی و آسمانی ازهم جدا نیستند ، بلکه بهم پیوسته اند و بن همدیگرند . آنچه ویژگی بنیادی خرداد است اینست که او
. « به خوشی و شادیهائیست که انسان را بدان میرساند
باید در پیش چشم داشت که خرداد ( روزششم ) و آرمئیتی ( روز پنجم ) و شهریور ( حکومت یا حاکم برگزیده ازخرد انسانی
هستند . خدا که فرّخ یا خرّم یا اهورامزدا یا سیمرغ باشد ، ازآمیختن این بخشها « بن خدا » = روز چهارم ) جزو هفت بخش
است . « بن خدا » باهم، میروید و میگسترد . خرداد ، جزو
به عبارت دیگر، رسیدن انسان به آرزوهایش ، یک اصل خدائی است . نقد بودن ، ویژگی خدائیست . در مزیدن شیرابه و خورش و افشره
غوشی با جفت ، انسان با گوهر وکُنه گیتی اتصال پیدا میکند . انسان در نوشیدن باده و شیرابه ها، یا بسودن جفت خود Ĥ نی ( رسا ) و هم
، از مرز جسمانیات و دنیای فانی که ادیان نوری در بریدن هستی به دو پاره جدا ازهم ، ساخته اند ، میگذرد . باده ، خود خرداد ، خود
سیمرغ، مانند سایر افشره ها و شیرابه ها ، خود خدا است . اینست که درنوشیدن باده ، خدا را میمزد و مینوشد و بخدا بطورنقد میرسد .
نوشین باده ، نام رام و آرمئتی است ، چون نام لحن باربد برای روز بیست و هشتم که هم رام جید و هم آرمئیتی است ، باده نوشین است
. ازاین رو مست شدن وسرخوش شدن ، روند پیدایش گوهر خدائی درانسانست . انسان درنوشیدن باده ، دست افشان ، یعنی جوانمرد
میشود و خوی خدائیش پدیدار میگردد .
چرا سکولاریته غرب ، جنبشی نابسا وسست هست ؟
امروزه ، پس از بریدگی جسمانیات از روحانیات ، یا تن ازروح ،درسکولاریته ، به جسم و تن ، اهمیت فوق العاده داده میشود . دین اسلام
مد، و جسم و تن ، فانی و گذرا وکم ارزش از زمین خاکی بود . سکولاریته Ĥ میدانست، و خدا وروشنی، ازآسمان می « من امرِ ربی » ، روح را
، درست اینگونه ارزشگذاری را وارونه کرد . درسکولاریته ، آسمان و روح و فراز، بی ارزش شد ، و زمین و تن و شهوت وپرداختن به خورد
و آسمان و روح و فراز ، پوچ و خرافه و افسانه گردید . درواقع ، ، « آسمانی شد » و خوراک ، مقدس وتنها چیزواقعی وحقیقی و
روح و آسمان » بود . ارزشی که دیروز به « ارزشیابی دو پاره بریده ازهم مسیحیت » سکولاریته درغرب ، یک واکنش ، در برابر
داد . « روح » داده میشد ، ازجسم گرفت، و به « جسم » داد ، و ارزشی که دیروز به « جسم و تن وزمین » داده میشد ، ازآن گرفت و به «
درست ، همان پارگی را ازنو نگاه داشت . اینست که سکولاریته در غرب ، ازسر، دچار وارونه همان آفتی شده است که درمسیحیت ،
داشت . آفت وارونه ، جانشین آفت پیشین شد .این نجات از آفت نیست ، بلکه این آفتیست ، وارونه آفت پیشین . مسئله ، مسئله
متصل کردن آسمان و زمین ، فراز و فرود ، تاریکی و روشنائی، جسم و روح ،خوشی و بینش ، باهمست. اینست که سکولاریته امروزه ،
ازسر، دچار بازگشت ادیان نوری میگردد . درواقع ، یک حرکت نوسانی در درازای تاریخ ایجاد میگردد ، نه رهائی ازاین نوسان درتاریخ .
پس خرداد، که پیکریابی روانی و جنبش ( آب روان = جویبار، رود... ) است ، شوق و آرزو به خوشی و شادیهائیست که میتواند به آن برسد
، چنانچه باران از ابر( اهوره = آوره = خور ) میبارد، وجوی و رود روان میشود و بدریا ( سیمرغ ) میرسد . سغدیها ، به هرمزد ، خورمزت
» است، که در پهلوی « خونابه » است . خور ، درکردی هم به معنای « خور » اهوره ، همان ، « اهوره مزدا » میگویند . چون پیشوند
» درکردی به درخت سپیدار یا « خور » است که همه جهان ازآن ساخته شده است ( هیولی). همچنین « ماده اصلی » باشد که « آوخون
است، که همه جهان و زمان ، « سپنتا یا سه بن جهان » گفته میشود . خوب دیده میشود که خور، همان « سپنتا + دار= درخت سپنتا
زاده » به معنای ، « خور داد = خرداد » است . اینست که « رگبار باران » درکردی ، به معنای « خرم » ازآن پیدایش می یابد . ازسوئی
باشد . این آب یا شیره که درهمهِ « رسا و رس » است ، که همان « آوخون = اهوره = ابرسیاه = سیمرغ = سپنتا » شده یا تکون یافته از
هست ها روانست ، ازبنی فرومیریزد که باز به آن کشیده میشود . این کشش و گرایش نهفته ، همان آرزو است . درجوهرجهان ،
اره + زور erezura » در واقع همان واژه ، « آرزو » . گرایشی بسوی رسیدن به اصل و بنش هست که آرزو نامیده میشود
معنای منفی وزشت امروزه را نداشته است، بلکه به معنای نیرو وقوت و توانائی است . پیشوند « زور » اوستائیست . پسوند «ere +zura
اره ، همان سپنتا ، » درکردیست، که هم به معنای 1- سه است و هم به معنای 2- جستجو و کاوش . ایر و « هیرو ایر » همان « ا ره »
نیروی » یا سه اصلیست که بن زمان و زندگی است ( انگره مینو= بهرام + سپنتامینو + وهو مینو ). پس آرزو یا اره زور ، به معنای
است . آرزو ، نیروئیست که مستقیم و بلاواسطه از اصل آفریننده کیهان ، در بن هرانسانی هست . « برآمده از بن زمان و زندگی
دربن هرانسانی ، آرزو، یا نیروو توانائی رسیدن به خوشی زمینی ( سعادت ) و بینش آسمانی هست . بن این شوق گوهری ، همان تشنگی
وهمان جفت جوئی است .زرتشت در سرودهایش گاتا ، ازنو ، خرداد و امرداد را پذیرفته بود . این بود که الهیات زرتشتی ، نمیتوانست
مانند اسلام ، خرداد و امرداد را که همان هاروت و ماروتند ، طرد و تبعید کند . این راه به الهیات زرتشتی ، بسته شده بود . تنها امکانی
» که برای موبدان باقی میماند ، این بود که بخشی از ویژگیهای گوهری خرداد را از او حذف کرده ، و وازآن ، دیوی بسازند . این بود که
« آدم زرتشتی » دیوشد . و چون خرداد ، با بن انسان کار داشت ، میبایستی ازبن انسان ، ریشه کن شود . اینست که ، « اره زور یا آرزو
، یا نخستین انسان درالهیات زرتشتی که کیومرث باشد ، درهمان روز خرداد درماه فروردین ، یعنی در نوروز بزرگ ، دیو اره زور، یا –
آرزو – را بدست خودش می کشد .
وارونه او، جمشید که نخستین آدم فرهنگ زنخدائیست ، درست درهمین روز ، درب دوزخ را می بندد ، و خرداد را ، که بهشت و آبادانی
باشد درگیتی ، واقعیت می بخشد . بهشت را برای همه مردم در گیتی ، نقد میکند . کیومرث یا بن انسانها درالهیات زرتشتی ، در همان
روز خرداد ، خرداد را در بن همه انسانها ، ریشه کن میکند . در روزیکه ، اصل آرزو در بن خدا و بن گیتی نهاده میشود ، کیومرث بدست
خودش ، اورا بنام دیو ، بنام آنچه زشت و پلشت و تباهی و نکوهیده است ، میکشد .
به عبارت دیگر، خرداد ، درالهیات زرتشتی ، پاکسازی میشود . انسان ، هنگامی میتواند طبق خواست اهورامزدا زندگی کند که بی
آرزو باشد . تا پیدایش تصویر کیومرث ، آرزو ، دیو نشده بود ، و جواز کشتن او صادرنشده بود، و نخستین انسان ، حق کشتن اورا نیافته
بود ، آرزو ، گرایشی بنیادی درانسان بسوی بن ( رسیدن به وصال سیمرغ ، به معراج بینش و خوشی و سعادت ) بود . آرزو ، رسیدنی بود .
انسان ، موجودی آرزومند بود . آرزو ، اصل جنبش دراوبسوی حقیقت و سعادت بود .
کاوس ، اصل آفریننده آرزو
ما ازنام دستان یا لحن و آهنگی که باربد برای روز خرداد ساخته ، در می یابیم که کیکاوس درشاهنامه ، پیکریابی همین اصل آرزو، یا
مینامد . کاوس دراوستا کاوه- « حقه کاوس » ، زنخدا خرداد برای ایرانیان بوده است . باربد ، دستانی را که برای زنخدا خرداد ساخته
ازهمین ، « بیوسیدن » است . واژه « سرچشمه یا اصل آفریننده آرزوها » نامیده میشود . کاوه اوسان، به معنای kava-usan اوسان
میباشد که درکردی دومعنای خود را نگاهداشته است . حقه = هوک ، دارای « هوک » معرب همان ، « حقه » . هست « اوس » ریشه
نیزهست . فریب « بازی با آرزوها » نیست ، بلکه به معنای « بازی با گویها » معانی 1- تخم 2- آرزو است . حقه بازی ، تنها به معنای
بهشت نسیه و سعادت » دادن ، همان بازی کردن با آرزوهای مردم است . آرزوی رسیدن به خوشی و بینش نقد را با ایمان ، تبدیل به
است . « حقه بازیها » میکنند و این بزرگترین فریبها و « فراسوی زمان
بوده است . او مرد آرزو بوده است . ولی همه داستانهای او، زیر نفوذ الهیات « پهلوان آرزومندی »، کاوس ، در بنداده های ایران ، دراصل
زرتشتی در دوره ساسانیان ، دستکاری و مسخ و تحریف شده اند، و این داستانهای دستکاری شده ، بدست فردوسی رسیده که درشاهنامه
می تاباند . « آرزو » آنهارا باز سروده است . بررسی دراین داستانها ، و بازسازی داستانهای نخستین ، روشنی به پدیده
ید ، با کارهای پهلوانی و رزمی آمیخته شده اند . درداستان جنگ با هاماوران، اصل مسئله ، Ĥ سه داستانی که درشاهنامه از کاوس می
میباشد . در داستان یکم ، با انگیخته شدن ازآهنگ وسرود خوشنواز مازندرانی ، آرزوی « سودابه » آرزوی جفت یابی است که داستان
محال جهانگیری دراو برمیخیزد . او به اندیشه فتح مازندران میافتد که هیچ یک ازشاهان دست به چنین کارخطرناکی نزده بوده اند . ولی
چشم خورشید » برغم ظاهر حماسی داستان ، مسئله اصلی ماجرای مازندران ، رسیدن به بینش متعالی است . مسئله ، دست یابی به
باشد . رستم که همان چهره بهرام است ، با گذر از هفت وادی ، این توتیای معرفت را می یابد ، « جام گیتی نما » است که همان « گونه
میشوند . در داستان سوم ، اهریمن با دسته گلی بویا ، « چشم خورشید گونه » یا « جام جهان بین » و کاوس و همه سپاه ایران ، دارای
کاوس را گمراه میکند ، که بسراغ کشف راز آسمان و بینش خدائی برود . آرزوی دست یابی به بینش آسمانی ، که البته بینشی جز همان
چشم خورشید گونه نیست ، دراین داستان ، آرزوئی محال شده است، ولی کاوس درست در پی رسیدن به این آرزوی محال ( از دید
آرزوی » و « آرزوی جفت یابی » ، موبدان زرتشتی ) است . بخوبی دراین داستانها دیده میشود که مسئله بنیادی ، برغم همه دستکاریها
است . این ها آرزوهای نقد شدنی درفرهنگ سیمرغی بودند . در الهیات زرتشتی ، « همپرسی با خدایان » یا ، « رسیدن به بینش متعالی
همپرسی با خدا ، تحریم میشود . مرغ چهارپر، که گوهر درون هرانسانیست ، انکار میگردد، تا این بینش ، فقط ویژه زرتشت گردد. ولی
را « چشم خورشیدگونه ، یا جام جهان بین » فراموش ساخته میشود که در داستان هفتخوان ، رستم ( بهرام ) درست امکان دستیابی به
می یابد ، و شاه و سپاه را مستقیما دارنده چنین بینشی میکند . رستم خون جگر دیو سپید ( جگر= بهمن = خرد سامانده و بزم آور ) را
میگردند . البته چنین « خرد بهمنی یا بینش مردمی و سامانده » در چشمهای کاوس و سپاهیان میچکاند، و آنها ، خود ، مستقیما دارای
موبدان زرتشتی ست . « حکومت و دین » اندیشه ای نیز برضد تئوری
چون وقتی شاه و سپاه ، مستقیما دارای چشم خورشید گونه، یا جام جهان بین شدند ، دیگر نیاز به موبدان ندارند . موبدان، کوشیده اند
است ، تا میتوانند در آرزوهایش، ناکام بکنند . کاوس ، پهلوان خردادیست . ازاین رو « پهلوان آرزو » که دراین داستانها ، کاوسی را که
هست . با بوالهوسیهائی که از کاوس درشاهنامه بیادگارمانده است ، کسی نمیتواند باورکند که او از « جاودانان » دراوستا، کاوس ، جزو
جاودانان شمرده شده است . خرداد و مرداد ، یا خوشی و دیرزیستی،درفرهنگ ایران،ازهم،غیرقابل انفکاکند .خوشی، جاودانیست .پس
کاوسی که گوهر خردادی دارد، باید امردادی هم باشد .از همین تناقض ، آشکار میشود که داستانهای کاوس، به گونه ای دیگر بوده اند .
داستانهای کاوس ، داستانهای آرزومندی او ، و جستجو و تلاش او برای رسیدن به آرزوهایش برغم مشکلات و دشواریها ، و پیروزی
نهائیش در نقد کردن آن آرزوها بوده است . ولی همین داستانها ، درشاهنامه باهمین تحریفاتش برای ما غنیمت است ، چون شیوه
گستره ، « اره زور » ضدیت با خرداد، وضدیت با آرزومندی انسان را درالهیات زرتشتی بیان میکند . ضدیت با آرزو ، و دیو
ضدیت موبدان را با آرزوها ی مردمان در اجتماع و اقتصاد و حکومت در درازای تاریخ در دوره ساسانیان نشان میدهد . آثار
این ضدیت موبدان با آرزو ، پس از گذشت سده ها ، در اندیشه ها و روانها ی مردمان، تا کنون باقیمانده است ، و هنوز نیز ، رسیدن به
آرزو ، محال شمرده میشود ، و آرزوکردن برجوانان ، عیب دانسته نمیشود . هیچکسی به آرزوهائی که درجوانی میکند ، نمیرسد . ولی این
نیروی جوانی و نوآوری جوانیست که هر آرزوئی را رسیدنی میسازد . در فرهنگ سیمرغی ، آرزو ، گرایش فطری انسان برای رسیدن به
پوچ وخوارساختن نیروی چالشگرانسان ، « محال ساختن رسیدن به آرزو » . سعادت ومعرفت حقیقت است که رسیدنی و نقد شدنیست
برای رسیدن به هدفهای رسیدنی خود در گیتی ، و زنجیری ساختن نیروی خرد برای ساختن بهشت جمشیدی درگیتی است . انسان ،
وجودی آرزومند است ، چون آرزو، ازهمه سدهای بزرگ میگذرد، و به مقصدش درهمین گیتی میرسد .
خردِ شاد و خندان
« پیوستگی معرفت با سعادت » یا
برای بهزیستی مردمان درگیتی اندیشیدن
ازهم جدا ناپذیرند. با همان مزیدن باده، یا شیرابه ، شناخت، پیدایش می یابد . با « خوشی وشادی » و « بینش » ، درفرهنگ ایران
نوشیدن باده یا نوشابه ازجام جم ( جام ، همان بهمن، یا مانمن = مینوی مینواست ) انسان سرخوش میشود، و میشکوفد و ازهم گشوده و
درادبیات ایران باقی ماند ، چون پیکر یابی اندیشه ،« جام جم » روشن میشود . بینش و روشنی وخوشی، باهمند . به همین علت، تصویر
است . بهمن ، با بینش و « اصل زادن » و هم « اصل بزم » هم ، « بزمونه » ، میباشد . بهمن، که خرد بنیادی انسانیست « خرد خندان »
اندیشه زایشی ازبن خود انسان، کاردارد . بهمن ، که خرد سامانده ، خرد حکومت آفرین و قانون آفرین است ، خرد شادی آور وضد
قهروضد خشونت وضد تهدید وضد ارهاب و انذاراست . بهمن ، خردیست که قهرو خشونت و تهدید و ارهاب و انذار را، برای حل
مسائل اجتماعی و سیاسی ( جهان آرائی ) واقتصادی بکار نمی برد . بهمن ، خرد شاد و خرد بزم آفرین است . درسامان دادن
بهم ، « خوشی و شادی نقد » با ، « بینش نقد » ، فریند . اینست که درفرهنگ ایران Ĥ اجتماع ، شادی و بزم وخوشی نقد، می
پیوسته اند . انسان ، تخمیست که وقتی ازافشره و شیرابه ( اسانس ) جهان ( خرداد = رسا ) بگذرد ، سبزمیشود ، و پیدایش وجود او ،
همان شادی و جشن است . شکوفائی و رویش وجود او ، پیدایش شادی وجشن هست . دراین رویش و بالش ( بالیدن = بال دراوردن )
میشود . موبدان زرتشتی ، مجبور بودند چنین فلسفه ای را رد و طرد کنند ، « همپرس خدایان » است که به انجمن خدایان راه می یابد، و
و فرهنگ ایران را ، نه تنها وارونه سازند ، بلکه سر به نیست کنند . فرهنگ ما ، گنجیست که درویرانه ها، زیر خاک ، دفن شده است .
فرهنگ ما ، روی زمین ، پیش چشم ما نهاده نشده است ، بلکه نیازبه کند وکاو، و شکیبائی دارد. فرهنگ ما ، نیاز به کاویدن
دارد . ، « گستاخی در عصیان علیه آنچه به ما بنام فرهنگ داده اند » و پژوهیدن، و
الهیات زرتشتی ، بینش مستقیم و بیواسطه را که نقد است و خوشی و شادی مستقیم و بیواسطه را که نقد است در گیتی ، انکارکرد .
میکشد ، حق فطری و طبیعی انسان را به آرزو « دیو دژخیم » اینکه کیومرث در روزخرداد، که روز امید همه مردمانست ، آرزو را بنام
کردن، از انسان میگیرد . در داستان کاوس، و آرزوی او برای رسیدن به بینش آسمانی ، این ضدیت و دشمنی نمودار میگردد ، چون
کاوس (= به معنای اصل آفریننده آرزواست ) پیکریابی این اندیشه درفرهنگ ایران بوده است . چهارعقابی که کاوس به نیزه های
انسان میباشند . دراین تصویر، میتوان بخوبی « گوهر » تختش می بندد ، همان چهارنیروی ضمیرند که سیمرغ ، یا همای درونی ، یا
است . هرانسانی میتواند به معراج برود. این تنها ویژه « نیروی معراجی در بینش » دید که ازهمان آغاز، منکرآن میشوند که انسان ، دارای
پیامبران و برگزیدگان نیست . بینش در فرهنگ ایران ، بالیدن گیاه، و پرواز به آسمان ( معراج ) شمرده میشد . دراین تصویر، میتوان
ندارد . « وسعی » یا « رسائِی » دید که انسان درفطرتش ، چنین
ورد . انسان، نمی بالد . انسان ، تخمی نیست که درآسمان بروید ، و خوشه ای درآسمان بشود . ازاین پس ، Ĥ انسان ، هرگز پروبال درنمی
ضمیر انسان ، مرغ چهارپریا هما یا ارتا فرورد ( سیمرغ = خوشه ) نیست. کاوس با نبود چنین نیروئی درخود و فقدان چنین
مصنوعی بسازد .. انسان میخواهد برضد فطرتش، به معراج برود . انسان ، پا ازگلیم خود فراتر میکشد . چنین « تخت روانی » امکانی ، باید
دین » آرزوئی ،یک سرکشی و سرپیچی از یزدان است وطبعا باید رسیدن به آن ، محال باشد . این اهریمن است که اورا بیراه میکند، تا از
که دین زرتشتی باشد، سر برگرداند . او دیوی میفرستد که با بوی دسته گلش، چنین آرزوئی ، دردل کاوس بیندازد . اینست ابلیس « خدا
میاندشد که :
یکی دیو باید کنون نغز دست
که داند همه رسم وراه نشست
شود جان کاوس، بیره کند بدیوان بر، این رنج ، کوته کند
بگرداندش سر زیزدان پاک فشاند برآن فرّ زیباش ، خاک
یکی دیو دژخیم برپای خاست
چنین گفت:کین نغزکاری مراست
« دین خدای » بگردانمش سر ز
کس این راز، جزمن نیارد بجای
آرزوی رسیدن به بینش متعالی ، یا آرزوی همپرس شدن با » ، برمیگرداند . درواقع « دین خدا » انسان را از ، « دیو آرزو آفرین »
سرپیچی ازخدا و از دین او ست ، که استوار براین اندیشه است که فقط یک انسان برگزیده است که میتواند به معراج برود ، « خدایان
و به بینش مستقیم ازخدا وبن زمان وهستی برسد . البته این اندیشه ، برضد فرهنگ ایران بود . درفرهنگ ایران ، خدا ، شیره و افشره و
میزد و ازمکیدن ومزیدن این Ĥ شیرابه کل هستی ( خور+ داد = پیدایش شیرابه خدا ) است، و انسان ، تخمی است که با این افشره می
شیرابه ، آبیاری میشود و میروید . در شناوری درآب وجود خدا، هم به شناخت وهم به شادی وسرسبزی میرسد .
این یک هدف نقد است که هرانسانی میتواند به آن برسد . اکنون دراین داستان ، چنین آرزوئی ، که بنیاد جان هر انسانی هست ،
که گرایش انسان به خداشدن ، یا گرایش به رسیدن به بن است ، تبدیل بیک « آرزو ». کاهش به فریب و اغوای ابلیس یا دیو می یابد
سائقه ابلیسی یا اهریمنی میگردد .
سه » میگردد . سیمرغ ، خدای آسمان بود. همچنین « نیروی حمل کننده کاوس به آسمان » این کشش و گرایش اهریمنی ، تبدیل به
» هستند، که در « بن زمان و جان » باشد ، بهرام وسیمرغ ( مشتری) و کیوان ( رام ) هستند، که همان « سپهرفرازین که سقف آسمان
شمرده « پیوستن تازه به تازه بن انسان ، در اندیشیدن ، به بن آسمانی » نیزهست . پروازبینشی انسان ،همین « بن هرانسانی
میشد . اندیشیدن ، هنگامی تبدیل به بینش و خوشی میشد ، که سیمرغ درونی انسان ، درمعراج ، به سیمرغ آسمانی بپیوندد و بازگردد
یک اندیشه کلی » ، یا بن انسان، به بن کیهان متصل شود و ازاین وصال ، یک اندیشه و یک تجربه فردی و خصوصی ، تحول به
گردد . در داستان کاوس ، کاوس به اندیشه ساختن تختی میافتد که چهارعقاب به آن بسته شوند ، تا اورا به آسمان ببرند . « و عمومی
درواقع ، در اینجا ، وجود سیمرغ درونی، یا مرغ چهارپرضمیر، انکار میگردد . درفطرت و بن انسان ، اصل معراج کننده نیست . کاوس ،
انسانیست که به هوس یا آرزوی اهریمنی افتاده ، و میخواهد برعکس فطرتش ، به معراج بینشی برود ، و میکوشد به حریم خدا ،
درفرهنگ زنخدائی ایران ، جانور « عقاب » . تجاوزکند . اینست که چهاربچه عقاب رااز لانه هایشان میگیرد و برای چنین کاری می پرورد
بجای عقاب ، درست نیست . واژه ، « شاهباز » و « شاهین » ید که گوشت میخورد . بکار بردن واژه های Ĥ درنده و پرخاشگر بشمار می
با سیمرغ کاردارد که پیمانه ،« شاهین ترازو ». های شاهین و شاهباز، هردو به معنای سیمرغند . شاهین ، همان شئنا و سئنا هست
نام سیمرغست . عقاب، درآسمان، مانند گرگ در زمین ، ، « شاه » شاه پرندگان است و ، « شاهباز » گیرواصل اندازه است . همچنین
است ، نه خوردن « نوشیدن آب و افشره میوه ها و شیر و باده » اصل درندگی بشمار میرفت. بینش در فرهنگ ایران ، استوار بر تصویر
بطورکلی. ولی خوردن گوشت ، بیان اوج درندگی و نماد اصل خشم و قهرو خشونت است.
مینامد، چون از درندگی، که نماد اصل « نوشیدن » دارد. ایرانی ، خوردن خود را هم « نوشیدن » ما ، معنای « خوردن » حتا خود واژه
خشم و قهروخشونت وخونخواریست، اکراه داشته است .
معرفت ازهمان بنش ، باید بیان گوهر ضد قهرو ضد خشونت و تجاوزگری و پرخاشگری باشد . این تجربه قهرو تجاوزگری وغلبه خواهی
« اکل » ، در عربستان نیز که زمانهای دراز، زیر نفوذ فرهنگ سیمرغی بوده است ، باقی مانده است . در عربی ، « خوردن با دندانها » در
معانی معدوم ساختن « اکل » ، هم که به معنای خوردن باشد ، درست معنای خشم و تجاوزگری و غلبه خواهی را دارد . در عربی
امرت بقریة » چیزی + نابود ساختن + فتح کردن و غالب شدن را دارد ( رجوع شود به لغت نامه دهخدا). محمد رسول الله ، میگوید
ماءمورشدم به قریه ای که اهل آن قریه ( مکه در عربستان) ، اکل کند قراء دیگر را . یعنی مکه و عرب و قریش ، فتح ، « تاءکل القری
کنند قریه ها را و غالب شوند برشهرها . ماءموریت الهی او آن بود که ایران و سایر ممالک را بخورد و فرو ببلعد و درشکم هضم کند . این
یا بلعیدن مینامند، که صفت ویژه ضحاک و اژدهاست . الله ، ماءموریت بلعیدن شهرها و مدنیت هارا به « اوباریدن » ، را درفرهنگ ایران
» است . ودرست ازهمین واژه « جهاد فی سبیل الله » رسولش میدهد . اسلام باید مدنیت هارا فرو بلعد . این اوباریدن و بلعیدن ، همان
است . « راءی و عقل و قوت فهم » ، بنابر لغت نامه ، « اکل » ساخته شده است . چون یکی از معانی « عقل » درعربی ، واژه ، « اکل
میان عربها ، نیروی بلعنده و غلبه کننده و نابود سازنده بشمار میرفته است، چون که اکل ، معنای عقل دارد . ولی درفرهنگ « عقل »
ایران ، اژدها همیشه با دندانهای اوبارنده و ازهم پاره کننده و برّنده ، نشان داده میشود . به همین علت ، ضحاک ، که درواقع همان الاه خردهای جوان را، که اصل ابتکارونوآوری هستند ،باید همیشه ، « پیمان تابعیت ازآموزه ایست که حق به حاکمیت دارد » قربانی خونی و
فرو ببلعد ، تا بتواند حاکمیت خود را دوام ببخشد . کشتن ونابود ساختن مغزهای جوان و نو آور، برای سلطه میثاق الهی ، ضرورت مبرم
اصل زایندگی معرفت » ایرانی، خرد ودین را ، « دندان و برّندگیش، با پرخاشگری و تجاوزطلبی و خشونت و قساوت » دارد . دراثررابطه
شمرد ، نه اصل فروبلعیدن و اوباریدن عقل ، که گوهرش ، اکل است . « ازخود انسان
ازاینجاست که بینش درفرهنگ ایران ، در نوشیدن ازجام جم یا جام کیخسرو ، پیکر متعالی خود را یافت . دراشعارحافظ ، بینش و
درخرابات پیرمغان ( پیرمغان، سیمرغ است .سیمرغ همان مگا یا میغ یا ابرسیاه بارنده است « نوشیدن باده ازجام جم » سعادت، همیشه با
فرهنگ ایران ، این کاررا ، بن همه . « میخورند » ، ید ) . کار دارد . در تورات هم ، آدم و حوا از درخت معرفت خوب و بد Ĥ که با جام می می
خشونتگریها وتجاوزگریها میدانست . چنین معرفتی ، از بن ، تجاوزگرو خشمناک وقهرآلود هست، ودرفرهنگ ایران ، نوشیدن ومزیدن (
ذوق ) ، بن معرفت و سعادت بود . البته کاربرد همین تصویر عقاب وخوردن گوشت ( یا آرزوی خوردن گوشت ) با منقاربرنده ، برای آن
» بود که اندیشه اصلی فرهنگ سیمرغی ، زشت ساخته شود . چنانچه موبدان زرتشتی، در هفتخوان اسفندیار نیز، سیمرغ را که دراصل
بود ، تبدیل به مرغی تجاوزگرکرده اند . « خدای مهر
البته این تبدیل سیمرغ ، به عقاب و مرغی که اصل قهر است ، تاءثیر بسیارشومی در تصویر انسان داشت . درواقع ، مرغ چهارپری که
چهارنیروی ضمیر انسانند ، تغییر طبیعت و فطرت میدهند .
و اهریمنی میشوند . گوهرانسان ، اهریمنی میشود . این کار، همین تاءثیر شوم را در « زدارکامه » قوای گوهری انسان ، خشونت طلب و
شد . « بن جنگ و قهر و خشونت وبی مهری » بود ، تبدیل به « بن مهر » هم داشته است . سقف آسمان که « بن زمان » آسمان و
بود . انسان در پرواز به آسمان یا معراج ، از « اسمان بارانی = اهوره = آوره = خور » یعنی ، « آسمان ابری » ، درفرهنگ ایران « آسمان »
مد ، از دست ساقی Ĥ می « جام می » بود ، آبیاری میشد، و همچنین از سیمرغ که درابر سیاهش با « ابرسیاه » سیمرغ، که خودش همان
را مینوشید . حتا در همین تخت کاوس نیز، جام می، درپیش کاوس نهاده شده است . « می یا شیره جهان هستی » آسمانی ، مستقیما
اگر چهارعقاب در آرزوی گوشت ، پرواز میکنند ، او در آرزوی نوشیدن می در آسمانست . اندیشه اصلی ، برغم تحریف موبدان ، باقی
میماند . مرغ چهارپر ضمیر، که بن انسانست، دربرخورد با تجربیات ، ازشیره آنها آبیاری میشود، و میروید و به آسمان پرواز میکند تا
درانجمن خدایان ، همپرس خدایان شود و به بن آسمانی خود ، بپیوندد . این آرزوی رسیدنی هرانسانی بود. ولی دراین داستان، این آرزو،
امری محال میشود . کاوس :
ورد و برتخت بست استوار Ĥ ازآن پس عقاب دلاور چهار بی
نشست از بر تخت ، کاوس کی
نهاده به پیش اندرون ، جام می
آن باد نیکو ... در گذر، چنان سخت دلپذیراست که چون برمردمان آمد ، آنگاه ایشان را ... » : ید که Ĥ در بخش نهم بندهش پاره 131 می
خوب دیده میشود که جام می ، همان . « .... چنان خوش آمد که به تن ، جان آید . از زمین برآمد تا جام می را که ابر است بوزاند
خدای » است که به معنای « بغ + مس » است، که همان « بگمز » ، ابرتاریک یا همان سیمرغست . نام باده درشاهنامه و گرشاسپ نامه
میباشد . خدا، باده است . انسان ، خدا را مینوشد، و ازنوشیدن خدا ، آبیاری میشود و « ماه ، بغ = خدا + مس وماص وماز، ماهست
میشکوفد . اینست که مستی درفرهنگ ایران، سرخوش شدن ازخدا بود . این اندیشه، برغم محال ساختن آرزوی کاوس در رسیدن به
معرفت خدائی ، در داستان میماند . ازسوئی، می، در همین جام می درپیش کاوس ، نقد هست ، و میتواند هر زمانی آنرا به آسانی بنوشد
درمورد چهارعقاب، نشان داده میشود . ولی کوچکترین اعتنائی به جام می و « غیر نقد بودن آنچه نقد شمرده میشود » ، ، وازسوی دیگر
غیر نقد بودن گوشت نقد درپیش » نوشیدن ازجام دررسیدن به معرفت آسمانی کرده نمیشود ، بلکه یکسره ، نظر خواننده به مسئله
کشانیده میشود. « منقار
چو شد گرسنه تیز پرّان عقاب
سوی گوشت کردند هریک شتاب
زروی زمین ، تخت برداشتند
زها مون به ابر اندرافراشتند
برآن حد که شان بود ، نیرو بجای
سوی گوشت کردند آهنگ ورای
را میکند . هرچند گوشت نزدیک به « نیروی پرواز به آسمان » این آرزوی رسیدن به گوشتی که جلو منقارشان آویزانست – ایجاد
منقارشان آویزانست ولی دراثر همان یک انگشت فاصله ، که برغم پرواز، همیشه ثابت باقی میماند ، همیشه ازخوردن گوشت محروم
میمانند . عقابها هرچه میکوشند که گوشتی را که بسیارنزدیک نوک آنهاست، بربایند ، نمیتوانند ، چون برغم پروازکردن، امکان جنبش
آزاد ندارند . امکان حرکت ازعقابها گرفته شده است . این گوشتها ، برغم آنکه عقابها همیشه پرواز میکنند ، همیشه همانقدر دور میمانند
که در آغاز بوده اند . آرزوی اینکه نیرو ازگوشت بگیرند و ازآن کام ببرند ، دراثر این نزدیکی و دیدن و بوئیدن آن به آن، میافزاید ، ولی
همیشه از نیروی پروازشان و توانائی رسیدن به آنها، میکاهد . گوشت ، نقد است ولی برغم آنکه نقد است ، نمیتوان هرگز به خوشی و
میکند. اوج « نقد بودن خوشی در گیتی و امکان رسیدن به بینش به حقیقت » کامبری ازآن رسید . این انتقادیست که الهیات زرتشتی از
نزدیکی ، درست تبدیل به دوری بی نهایت میگردد . انسان هرچه هم به خوشی و حقیقت نزدیک باشد ، برغم همه تلاشهایش از سعادت
و حقیقت دورمیماند . رسیدن به سعادت و به بینش حقیقت ، خیالی خام و پوچست . سعادت وحقیقت همه چیزها ، برغم نزدیک بودن
ونقد بودن آنها درگیتی ، مزیدنی و بوسیدنی نیستند، و با همه رنجها و کوششها ، نمیشود به آنها دست یافت . اینست که درشاهنامه
ید که : Ĥ می
شنیدم که کاوس شد برفلک همی رفت تا بگذرد از ملک
سائقه تصرف آسمان و » درآغاز داستان دیده میشود که مقصدش ، راه یافتن به راز آسمانست . ولی راه یافتن به راز آسمان ، چیزی جز
در فرهنگ ایران ، وصال بن انسان با بن « مقصد » . نیست.البته بینش در فرهنگ ایران ، چنین غایتی نداشته است « غلبه برخدا
یک » ، درجشن وصال ، « سی مرغ جدا ازهم ». کیهان وزمان ( یا بن خدا) است . درسیمرغ ، همه بن ها باهم ، جشن وصال میگیرند
هنگی کیهانست ، نه غلبه برآسمان وتصرف اشیاء ، با کاستن آنها به ابزار. این ابلیس Ĥ میشود . مسئله بینش ، درک آشتی و هم « سیمرغ
است که اورا به غلبه یابی بر آسمان میانگیزد . تو همانسان که جهان را گرفته ای ، آسمان و خدا و حقیقت را هم میتوانی تصرف کنی!
یکی کارماندست تا درجهان نشان توهرگز نگردد نهان
چه دارد همی آفتاب ازتو راز
که چون گردد اندرنشیب وفراز
چگونه است ماه و شب وروز چیست
برین گردش چرخ ، سالار کیست
گرفتی زمین و آنچه بد کام تو شود آسمان نیز در دام تو
کاوس با بینش آسمانی ، میخواهد برآسمان و برخدا ، غلبه کند . جهانگیری را باید از زمین به فراخنای آسمان بگسترد . غایت بینش ،
یافتن قدرت بر زمین و آسمانست . دراین داستان ، در بینش ، چنین گوهری دیده میشود . درحالیکه در فرهنگ سیمرغی ، بینش ،
چنین گوهری نداشته است . بینش بهمنی ، بینش برضد خشم و برضد غلبه خواهی و تصرف حقیقت و جهانگیری درهمه برآیندهایش
هست . بینش ، فقط درهمپرسی انسان با خدا ، همپرسی انسان با آسمان ، ممکن میگردد . انسان میخواهد با همه بخشهای گوناگون » . طبیعت ، همپرسی کند و با آنها بیامیزد . انسان در پرواز به آسمان، میخواست همپرس خدایان بشود ، دریک انجمن با خدایان بیامیزد
» که از ریشه « انجامه » میباشد ، بن بهم رسیدن و به هم وصل شدن و هم آهنگ شدنست . در کردی « مینوی هنج » که « انجمن
است . انسان و خدا ، انسان و آسمان ، میکوشند به همدیگر، لولا بشوند . انسان و خدا « لولا » ساخته شده است، به معنای « هنج
یند با هم آمیختن خدا و انسانست . کاوس ، آرزوی همپرسی با خدا و Ĥ درهمپرسی باهم، لولا میشوند تا بینش ، پدید آید . بینش، پِی
با آسمان داشت، و به آن رسید . ولی دراین داستان ، گرانیگاه و گوهر بینش ، بکلی عوض شده است . خدا ، خدای قدرت شده است ( خدا
، الله و یهوه و پدرآسمانی و اهورامزدا شده است و دیگر سیمرغ نیست ) که از انسان ، بکلی بریده است و کسی حق ندارد به بینش او راه
یابد ، چون دراین صورت ، به فکر سرنگون ساختن خدا از قدرتش خواهد افتاد .
« ارج انسان » از
« معراج انسان » یااز
با خردش ، به مینو
ارج= سیمرغ درون انسان
ویژه برگزیدگان شد، ، « معراج » هنگامی
ارج انسان (=بن حقوق بشر)، قربانی شد
در اندیشیدن ومنیدن ، مرغ چهارپری میشود، که به معراج میرود، وبه سیمرغ، یا ،« من » چرا درفرهنگ ایران ، انسان یا
می پیوند ؟ « بن آفرینندگی جهان وزمان » خدا، یا
منیدن، یا اندیشیدن درپژوهیدن ، معراج به مینو،یا آسمانست
من (= مینویاتخم ) در روئیدن وبالیدن، مینو(= آسمان) میشود
نیروی معراجی بن انسان یا- » است ، که « فرازرویاننده و فرازبالاننده » که یکی ازنیروهای انسانست، به معنای « فروهر »
است « مَنه- به بن کیهان وزمان
-1 منی کردن، دراصل،
است « اندیشیدن فردِ انسان، درجستجوکردن » به معنای
است « فروهرشدن » اندیشیدن ، فرابالیدن وجود انسان و
میشود « ارج » باشد و فروهریا سیمرغ یا « فرَ ورد، یا فروهر » انسان دراندیشیدن ، فرامیروید ، که
نیزهست « روح وکلمه » که روئیدن باشد، به معنای « وخش »
اوج رویش ازتخم تاریک درزمین( مینو) است ، « روح »
-2 منی کردن جمشید درشاهنامه ،
به معنای ادعای خدائی کردن ، و منکر وجود خداشدن است
واژگونه ساخته شد ؟ ،« منی کردن » چگونه معنای واژه
« اندیشیدن با خرد انسان بود » که « منی کردن » چرا
شد ؟ « شناخت یزدان » متضاد با
آن شاه یزدان شناس « منی کرد »
و شد ناسپاس « زیزدان به پیچید »
شاهنامه درباره جمشید
میشود ؟ « منی کردن برضد خدا »،« منی کردن =اندیشیدن » چرا
هست « وجود اندیشنده » به معنای ، « من »
به معنای واژگونه اش درفرهنگ ایران ، بکار برده شده است ؟ اغلب گزارندگان ، « منی کردن » ، چرا درشاهنامه ، در داستان جمشید
داستان جمشید ، بیخبر ازاین نکته ، برای دفاع از ارزشهای اخلاقی حاکم ، به زشت ساختن این کار فرعونی گونه جمشید می پردازند ،
نا ، « منی کردن » را که فرهنگ ایران، کلید همه بندها میداند ، میکوبند و زشت وطرد میسازند . با نفرین « خرد انسان » وغافل ازآنند که
اندیشیدن بر پایه جستجو کردن مستقل فرد است . » به معنای ،« منی کردن » . را نفرین میکنند « اندیشیدن انسان » ، آگاهانه
سرچشمه آزادی ، اندیشیدن بر بنیاد جستجو کردن خود، و زادن اندیشه ، ازبن خود است ، نه ترجمه کردن اندیشه ها ، ویا
» ، این دعوی بیجا کرده میشود که اندیشیدن ، « منی کردن » دزدی کردن اندیشه ها، و بنام خود قلمداد کردن آنست . با نفرین
صد ، « منی کردن » ورد، و به انکارخدا میانجامد . آنها هرگز از خود نمی پرسند که چرا درشاهنامه ، معنای Ĥ می « کبر ونخوت بی اندازه
را وارونه کرده است ، فردوسی یا موبدان ؟ « منی کردن » وهشتاد درجه ، تغییر سو داده است . چه کسی ، معنای
است . نخستین انسان « پژوهش کردن واندیشیدن » درپهلوی و دراوستا و درسانسکریت ، به معنای ، « منی کردن »
است . بنا برقانون مانو، درسانسکریت ، براهما ، خدای هند ، خود را به « اندیشنده » نام دارد، که به معنای « منو= مانو » درسانسکریت
ید. به سخنی دیگر، انسان( هم زن و Ĥ یا جفت اندیشنده زن ومرد بوجود می « مانو= منو= من » دوبخش نروماده تقسیم میکند ، و ازآن، دو
هم مرد ) که گوهروجودش، اندیشیدنست ، از کثرت یابی وجود خود خدا ، پیدایش می یابد . خرد انسانی ، امتداد وگسترش خرد
مهرورزی بهرام و » که همان « غوشی بهرام وسیمرغ Ĥ هم » یا ، « مهرگیاه » خدائیست . و درفرهنگ ایران، همانند فرهنگ هند ، از
است ، که « بهمن = مانمن یا منه » باشد ، جفت انسانی ، که جم و جما باشند ، پیدایش می یابند . انسان ، روئیده از « ارتا فرورد باهم
نخستین شکل خود را پیدا میکند . انسان( زن ومرد باهم) ، ازبهمن( هومان)، که خرد بنیادی « بهروز و سیمرغ ، یا اورنگ و گلچهره » در
کیهانست ، وهمسرشت با اوست ، پیدایش می یابد . انسان ، ازتبارخدایانست ، و خرد انسانی ، همگوهر خرد خداست . خرد انسانی ، در
تنش وکشمکش یا درتضاد با خرد خدائی نیست . انسان، ظالم وجاهل نیست. انسان، نیاز به واسطه برای وصال با خدا ندارد. در آفرینش ،
خرد بنیادی خدائی ، در انسانها ، پخش میشود و میگسترد. انسان دراندیشیدن، گوهرخدائی و آسمانی خود را درمی یابد .
در مورد جمشید ، که نخستین انسان ( مانو= من) « منی کردن » پرسیده میشود که چرا در شاهنامه ، درست معنای واژگونهِ
در فرهنگ سیمرغی بوده است ، بکار برده شده است ؟ چرا ازمنیدن مانو= جمشید، نخوت و کبر، و انکار خدا،
پدیدارمیشود ، وچرا خرد و خواست انسان، متضاد با خرد و خواست خدا میشود ؟ اهورامزدای موبدان زرتشتی، بااهورامزدای
هخامنشیان و خرّمدینان ، تفاوت کلی داشته است . یک نام ، به دو تصویر متضاد از خدا ، داده میشده است . اهوره مزدا که ( اوره = ابر ،
مزدا = ماه روشن . ماه ، اصل روشنی و بینش ، یا خرد تابنده بوده است ) باشد ، دراصل ، همان سیمرغست ، که هم ابرسیاه بارنده (=
آب) و هم ماه روشن (= تخم ) است . ماه ، خوشه کل تخمهای زندگان بود، و با ابری که سرچشمه آبست، وقتی آمیخته میشوند، اصل
زاینده و روینده وروشنی جهان شمرده میشوند . ازاین روهرجانی ، که تخمی ازخوشه ماه است ، سیمرغ (= منه ) و بهمن (= منه +
مانمن = مینوی مینو )را دردرونش دارد . انسان ، تخمی ازخوشه سیمرغ(= ماه ) است ، که روزی ، خودش میروئد و خوشه میشود . انسان
که جو است « ارپ » است . پیدایش « دانائی » ، « دانه » است . پیدایش « دانائی » ای ازخوشه خداست، خودش ، اصل « دانه » ، چون
یا عرفان است . انسان که خودش مینو و مانو بود ، خودش میروئید وبه آسمان می بالید ، و مینو= آسمان میشد . دراین راستا « عرف » ،
بود که انسان ، میاندیشید ،که خودش با اندیشیدن و خواستن ، میتواند، گیتی را بهشت و مینو کند . آسمان را بزمین آورد . از منیدن ،
که اندیشیدن با خرد و خواستن خود باشد ، گیتی را مینو میکرد . ولی در الهیات زرتشتی ، انسان با خردش ، حق نداشت به معراج
اندیشه = به مینویا به آسمان ، برود . چنانچه جمشید درشاهنامه ، به یاری دیوان تباهکار، به آسمان پروازمیکند . خرد پیروزجمشیدی ،
همکار دیو تباهکار میشود . ازاین پس ، پروازهرانسانی به آسمان ،کار دیوی میشود. انسان ، توانائی پرواز به بینش متعالی را ندارد . انسان ،
کند . « عروج » بپیوندد . انسان با الهیات زرتشتی ، بی ارج میشود ، چون نمیتواند « خوشه خدا » تخم خدا نیست که به
خرد وخواست انسان ، امتداد و گسترش « درگیتی مینوساختن، خویشکاری خداست ، نه انسان » ، به معراج بینش رفتن ، وبا آن بینش
خرد وخواست اهورامزدا نیست ، بلکه ضد آنست . خرد و خواست انسان ، در اندیشیدن وخواستن ، برضد بینش و خواست اهورامزدا ،
برمیخزد ، و از او ، سرپیچی میکند . این تصویرالهیات زرتشتی ازخدا که درشاهنامه هم بازتابیده شده ، برضد تصویر اصیل فرهنگ ایران
نیروی ساختن بهشت یا مینو در » ازخدا بود . خرد وخواست چنین انسانی ، دیوی هست . به آسمان رفتن در بینش ، برابر با
است . خردی که به آسمان عروج میکند ، آسمان را برروی زمین « بهشت » وهم به معنای « آسمان » بود . مینو ، هم به معنای « گیتی
ورد . Ĥ می
ازآن پس ، انسان حق نداشت با خرد وخواستش ،در دنیای گذران و فانی ( سکولار)مینو یا بهشت بسازد . این کار، خویشکاری اهورامزدای
« خود را خدا دانستن و سرپیچی از خدا کردن » موبدان ، در فراسوی گیتی گذرا هست . بدینسان ، منی کردن جمشیدی ، منی کردن یا
هست . در داستان آدم وحوای ادیان سامی ، آدم و حوا ، از باغ عدن یا بهشت که الاه آنرا ساخته ، طرد و تبعید میشوند. در داستان
جمشید ، انسان ، چون خرد و خواست بهشت ساز دارد ، چون خودش را اهوره مزدا میداند ، بوسیله ضحاک ( که اصل زدارکامگی
درشاهنامه است ) به دونیمه اره میشود، چون اهوره مزدا ، نباید زدارکامه باشد .
جمشید میتواند با خرد و خواستش ، درهمه جا ، بهشت ( خرداد و مرداد) را بسازد . اینست که این خرد و خواستش ، باید ازاو حذف
باید از او بریده و حذف گردد ، تا باز به اندیشه بهشت سازی درگیتی و « نیروی اندیشنده اش » یا « من » گردد . این خردش ، این
سکولاریته نیفتد . خردش باید از جانش اره گردد . جان وخرد درفرهنگ ایران ، ازهم جدا ناپذیر بودند .
بدینسان ، دوخرد و خواست متضاد باهم ، رویاروی هم پیدایش می یابند . طبعا یک خرد و خواست باید قربانی کرده شود .انسان وخدا ،
ازهم بریده شده اند ، و تصویر روئیدن انسان ازخدا( = مهرگیاه = بهروزو سیمرغ = اورنگ و گلچهره= مردم گیاه ) ، بکلی طرد میشود .
بینش ، درواقع ، تنش و کشمکش و رقابت و نبرد ، میان دوگونه بینش و دوگونه خرد و دوگونه خواست میگردد . یک بینش ، استوار بر
است که همه چیزها « پس دانشی » ، و بینش دیگر ، « هرویسپ آگاه ، ازهمه چیزها ، پیشاپیش آگاهست » میشود که « پیش دانشی »
میگردد . « پس دانشی » و اهریمن ، اصل ، « پیش دانشی » را ، پس از جستجو و آزمایش، میتواند بداند . اهورامزدای موبدان ، اصل
اهریمنی میگردد . ، « اندیشیدن برپایه جستجو کردن و آزمایش کردن بود » بدینسان ، منیدن که
میداند ، خواه ناخواه ، وحی و کتاب « جستجو و آزمایش » یند Ĥ که هردانشی و هرگونه پیشدانشی را ، پی « پس دانشی »
یند اصل جستجو میداند. این اندیشه ، با مفهوم Ĥ مقدس را ، پیشدانشی میداند که هرانسانی ، حق دارد آنرا بیازماید ، و بینش را پی
» قراردارد ، ولی « روشنی ، همیشه از روشنی برمیخیزد » سازگار نبود ، چون پیشدانشی اهوره مزدا ، براصل « پیشدانشی اهوره مزدا »
قرار دارد . بدینسان ، جمشید که بن انسان « رویش و زایش بینش از تاریکی جستجو و آزمایش » براصل ، « بینش ازجستجو
زایش و پیدایش » یا ،« اندیشیدن برپایه پژوهیدن » ، بود و گوهر هستیش ، منیدن بود ، اهریمنی میگردد . چون منیدن=منی کردن
میگردد . « همه دانی خدا ، بدون جستجو و آزمایش » است . اندیشیدن بر پایه جستجو و آزمایش خود ، سر پیچی از « روشنی از تاریکی
اهوره مزدای زرتشتی ، نجسته ، میداند . جستجو وطلب ، گوهرخدا نیست .
درحالیکه درفرهنگ ایران ، جویندگی ، گوهر خداست . این خداست که در بن هرانسانی ، اصل جویندگی میشود. ولی دانستن اهوره مزدا
میتوان ساخت ، نه « پیش دانشی خدا » ندارد . بهشت زرتشتی را ، فقط بر پایه « ( ویهوه و پدرآسمانی و الله )، نیاز به جستجو و آزمودن
این اندیشه ، بنیاد همه گونه حکومتها،برپایه بینش یا شریعت یا حکمت . « منیدن = رسیدن به بینش از راه جستجو و آزمایش » برپایه
الهی هست که علم به همه حقایق دارد ، وبی نیاز ازجستجو است . بنا براین در اهورامزدا و اهریمن موبدان ، دو گونه خرد و خواست ،
باهم روبرو شدند .
و خواستن بر شالوده خرد زاینده و جوینده ، رفتن به معراج و پروازکردن به « خرتیدن= خرد ورزیدن » در فرهنگ سیمرغی ، اندیشیدن و
آسمان، و وصال با سیمرغ یااهورامزدا بود ، ودر الهیات زرتشتی ، چنین معراجی ازخرد جستجوگر ، سرپیچی از اهورامزدا و شیوه بینشش
: « سرنگون ساختن اهورامزدا ، ونشستن انسان بجای اوست » بود . اینست که منی کردن در این داستان ، برابر با
یکایک به تخت مهی بنگرید
بگیتی ، جزازخویشتن را ندید
منی کرد آن شاه یزدان شناس
زیزدان به پیچید و شد ناسپاس
چنین گفت با سالخورده مهان
که جز خویشتن را ندانم جهان
هنر درجهان ازمن آمد پدید
چو من نامور، تخت شاهی ندید
جهانرا بخوبی من آراستم
چنان گشت گیتی که من خواستم
خوروخواب و آرامتان ازمن است
همه پوشش و کامتان از من است
به دارو و درمان ، جهان گشت راست
که بیماری و مرگ ، کس را نکاست
شمارا زمن هوش وجان در تن است
بمن نگرود هرکه ، اهریمن است
در فرهنگ زنخدائی ، دین ، ربطی به ایمان آوردن و گرویدن نداشت ، چون دین و بینش هرکسی ازخود او زائیده میشود . ایمان و
ید . همچنین مفهوم اهریمن ، یک مفهوم زتشتی است ، و Ĥ پدید می « برگزیدگی یک واسطه برای رسیدن به معراج یا بینش » گرویدن ، با
در زنخدائی ، اهریمن ، همان بهرام است .
ازاینگذشته ، جمشید درفرهنگ ، بن همه انسانهاست و یک شخص ممتازو جدا نیست که همه مجبور باشند به او بگروند . اینها همه
مسخسازیهای الهیات زرتشتی است. چنین جمشیدیست که میگوید :
گرایدون که دانید من کردم این مرا خواند باید جهان آفرین
درفرهنگ زنخدائی یا سیمرغی ، جمشید ، فرزند بهرام و سیمرغ ، یا بسخنی دیگر، فرزند خدا بود ، و نیازی به این ادعا نداشت و نیازی به
منیدن یا » مجبورساختن مردمان به گرویدن به خود نداشت ، چون همه مردمان ، جمشیدی بودند . در داستان جمشید درشاهنامه ، واژه
که اندیشیدن باشد ، بکلی واژگونه ساخته شده است ، و اندیشیدن با خرد انسانی، اهریمنی ساخته شده است . « منی کردن
خرد انسان ، و » است ، و با آن « اندیشیدن و خواستن برپایه جستجوکردن خود انسان » که « من » بدینسان دراین داستان، واژه
نفرین ساخته میشود . انسان ، حق ندارد باخرد وخواستش به بهشت ساختن از گیتی، و خوشزیستی ، « خواستی که ازخرد انسان برخیزد
و دیر زیستی ( خرداد ومرداد ) بیندیشد .
« رفتن به معراح بینش » از انسان، ،سلب میگردد . ارج انسان ، در توانائی او، به « dignity= Wuerde ارج انسان » بدینسان
است .
اینست که در داستان گذر جمشید ( درگزیده های زاد اسپرم ،که موبدان ،جایش، زرتشت را نهاده اند ) از رود وه دائیتی ، بهمن که خرد
بنیادی جمشیدی باشد ، پیدایش می یابد و جمشید به انجمن خدایان برای همپرسی با خدایان میرود . ازاینگذشته ، درکردی ، آرج (
میباشد . بلندی نی یا نیزه ، ضرب المثل بوده است( نی چکاد ) . ارج « نی » است ، که « خیزران » ئارج ) که همان ارج باشد ، به معنای
انسان ، در نیروی او در بنش نهفته است که میتواند به معراج برترین حقایق برود ، وخودش بیواسطه با خدا ، بیامیزد . معراج ، حرکت بن
انسان ، به بن جان و زمانست . این همان اشتیاق نای بریده از نیستان به نیستان است ، تاازسر، درآمیزش با بنش، آفریننده شود .
من = برای نگهبانی همه جانها(خدا) میاندیشد
را صدها بار در شبانه روز بکارمی بریم ، ولی ازمعنای اصلی آن بیخبریم ، و معنای آن را جد نمیگیریم و « من » هریک ازما ، این واژه
بسیارخوارمیشماریم .چرا ؟ در هزوارشها ، رد پای معنای اصلی آنرا که امروزه به کلی فراموش شده ، می یابیم .ازسوئی می یابیم که
سبک شده « شایگان » است که امروزه بشکل « shaahikaan شاهی کان » در پهلوی به معنای «manaa = منا » درهزوارش
زهدان یا تنی هست که ، « من » . « زهدانیست که سیمرغ درآنست » است . شاه ، نام ویژه سیمرغ بوده است و شاهیکان ، به معنای
به معنای شاهین یا مرغ چهارپراست ( مراجعه شود به یونکر). ازسوی دیگر، ، « گوهر » سیمرغ درآن پرورده میشود . ازسوئی میدانیم که
هست ، همچنین برابر minashn و درهزوارش مینشن maanas که درسانسکریت « mannah منا » در یوستی دیده میشود که
یا مینوی مینو هست که Maanman مانمن « من » گذارده میشود . پس دیده میشود که vahman یا وهمن bahman با بهمن
« جام جم » است که در « جام » همان وهومن است که تخم همه تخمها ، اصل همه جانها و انسانهاست . واین مانمن یا مان درست همان
خرد بنیادی و » درادبیات ما زنده مانده است .جام جم ، چیزی جز
نیست که دربن هرانسانی هست و با آن میتواند جهان را ببیند . این خرد ، اصل ضدخشم وقهرو زدارکامگیست. « کیهانی بهمنی
ساخته است . به عبارت دیگر، شیوه بینش « آئین جمشید » که اینهمانی با روز دوم دارد ، باربد ، آهنگ یا دستانی بنام « بهمن » برای
در « منو » بوده است . آئین جمشید یا نخستین انسان درفرهنگ زنخدائی ( جمشید ) ، همان « منه = بهمن » جمشید ، همان
در سانسکریت دارای طیفی «maanas » سانسکریت است . جمشید ، یا بن همه انسانها ، وجود اندیشنده بوده است . البته
ازمعانیست 1- خرد 2- وجدان 3- حس 4- خواست . دربن انسان ، بهمن یا منه یا مینوی مینو یا جام جم هست که زهدان تخم سیمرغ
باشد به « فرَ + ورد » که همان « فروهر » . یا هماست ، که دراندیشیدن ( اندی + شیتن = گسترش تخم )، فرامی بالد و به معراج میرود
است . انسان ، تخمیست که درزهدان تن، تبدیل به مرغ چهارپری میشود که به سیمرغ یا « فرا بالیدن و نیروی متعالی وجودی » معنای
خوشه اصلی جانان می پیوندد ، واین در خرد ورزیدن ( خرتیدن ) یا اندیشیدن ،صورت می پذیرد . اندیشیدن ، پرواز گوهر انسان به
آسمان ( آس + مان = مینوی مینو ) و پیوند یافتن مجدد با اصل است .
باشد ، ارزش انسان مشخص میگردد . انسان ، ارجمند است ، « نیروی تعالی بخش یا فروهر درانسان » ازاین سراندیشه ، که وجود
سیمرغ در آشیانه » که همان « فروهر » . چون دراو گوهر بالنده و پروازکننده و متعالی بسوی خرد کیهان آفرین یا بهمن هست
یا فروهر، « ارج » . هم نامیده میشده است . انسان ، دارای ارج است ، چون گوهر او ، تخم سیمرغ یا هماست « ارج » ، هست « تن
نیروی فرازبالاننده درگوهرانسانست . ارج ، همان گوهراست که مرغ چهارپرمیباشد. درانسان، تخم خدا هست،واندیشیدن و خردورزیدن ،
است . « بازگشت ازآن » و ، « وصل با آن « و « پروازبسوی اصل آفریننده و سامانده کیهانی » همین
سیمرغ » است، که درفرهنگ ایران ، یکی از پیکریابی های « قو » نام پرنده ، « ارج ». است « ارج » انسان، ارجمند است . انسان، دارنده
هم ، پیکریابی سیمرغست . اینست که یزیدیان در کردستان ، « تذرو » بوده است . طاوس هم ، پیکریابی دیگر سیمرغ است . همچنین «
» یا هما مینامند که همان سیمرغ باشد . نام قو یا غازوحشی، درکردی « هوما » ، مینامند ، و کردها ، خدا را « ملک طاوس » ، خدا را
هست . « سی
» را داشته باشد که بیان خدای زمان بودن و « سی تا مرغ » ازیکسو، میتواند به روایت عطار، معنای ، « سیمرغ » بنا براین واژه
سه تا یکتائی بن زمان و جهان » باشد ، که بیان « سه مرغ » است ، و ازوسوی دیگر ، میتواند ، به معنای « هنگی کل خدایان ایران Ĥ هم
و « عروج » باشد ، که نماد صعود و عروج برآسمان وکوچیدن است . اساسا واژه « مرغ قو یا ارج » است ، و بالاخره میتواند به معنای «
که « سلم » از نردبان بالا رفت . البته خود واژه ، « عرج السلم » : است . درعربی گفته میشود « ارج » معرب همین واژه ، « عرَج »
« سلم » است . سیمرغ ، که « سئنا = سه نی » دراوستا است ، که به معنای « sairima سی ریمه » به معنای نردبانست ، همان واژه
باشد ، بخودی خود ، نردبان بالارفتن به آسمان ، به مینوی مینو یا بن زمان و جهانست . نردبان را ازنی وخیزران و بامبو میساخته اند .
درعربی ، دارای معانی ، بلندگردیدن و برآمدن ، به بالا برشدن ، به آسمان برشدن ، بالارفتن ، و مقابل با واژه های نزول و هبوط، « عروج »
است . انسان ، ارجمند است ، چون گوهراو، سیمرغ یا فروهراست، که همان مرغ چهارپرمولوی باشد، و در اندیشیدن و « و صعود و ترقی
از اخص خصایص و اشرف فضایل و کمالات و » : ید که Ĥ می « مدارج النبوة » بینش وشادی وسماع ، به بن آسمانیش ، به معراج میرود . در
ابهر معجزات وکرامات ، تشریف و تخصیص الهی جل و علا، مرآن حضرت – محمد – را به فضیلت اسراء و معراج است که هیچکس از
آنچه را مدارج النبوة ، . « .... انبیاء ... را به آن مشرف ومکرم نگردانیده و به جائی که اورا رسانید و آنچه اورا نمود ، هیچکس را نرسانید
آمیزش انسان با » که بیان « معراج بینش واندیشه » تنها ویژه رسول الله ، محمد میداند ، فرهنگ ایران ، ویژه هرانسانی میدانست ، و
dignity of human being ارج انسان » بود . نفی ویژگی رفتن به معراج از هرانسانی ، نفی « ارج انسان » بود ، بیان « بن خدائی
بود ، و این کار با میترائیسم و الهیات زرتشتی در « ارج انسان از انسان » بطورکلی بود . نفی وانکارچنین نیروئی درانسان ، بیان سلب «
ایران ، شروع شد و به یهودیت و مسیحیت و اسلام به ارث رسید . داستان جمشید و کاوس، و پروازشان به آسمان ، بیان همین گرفتن
است . « ارج از انسان » حق معراج از انسان ، وسلب
شمرده میشود . سیمرغ ، نخستین پیدایش از بهمن (= هومان= هخه من ) بوده است . انسان ، « بهمن » در شاهنامه دختر « هما »
هست . به همین علت نام این خدا در « هما » » یا « سیمرغ » یا « ارج » ، گرانبهاو شایسته و ارزشمند است ، چون در بن هستی اش
بوده است . واژه ارزو ارزه و ارج و ارغ و ارگ و ارخه وهرک وهخه ، همه یک واژه اند ، ولو آنکه امروزه « ارجنه، یا همان ارژنگ » فارس
dignus درست به معنای «arzani ، مفاهیم گوناگونی شده اند، که درواقع برآیندها و رویه های همان تصویر سیمرغند . واژه ارزانی
دراصل به معنای لایق و سزاوارو مستحق و قابل احترام ،« ارزانی ». درانگلیسی است dignity of human being) است که همان
وشایسته است ، چنانکه فردوسی گوید :
گرایدون که هستم زارزانیان مرا نام کن تاج وتخت کیان
یا درشعر:
در ازل هرکس به فیض دولت، ارزانی بود تا ابد جام مرادش ، همدم جانی بود
ارج = ارک = ارگ = ارز= حرک ) ، به بهمن و سیمرغ ( ارتا فرورد ) هردو اطلاق میشده است ، چون هردو، بن کیهان و زمان و » این واژه
اطلاق میشود ( ذخیره خوارزمشاهی) که گل بستان افروز باشد، که گل ارتافرورد یا « بادروج » به ،« حرک » جان و انسان هستند . مثلا
سیمرغست ، و با آن، اینهمانی دارد. نام همین گل درصیدنه ابوریحان ، فرّخ است که نام خدای ایران، و معشوقه حافظ درغزلش درنیایش
هست. وارشمن و ارکمن ( مینوی ارشه یا ارکه )، ازنامهای بهمن هستند . ارتافرورد،یاسیمرغ(حرک=ارک)،نخستین پیدایش « فرّخ »ِ
بهمن است که اینهمانی با بهمن( هومان) دارد . این اندیشه درشاهنامه تبدیل به تصویر هما میشود که دختر بهمن است. بهمن و هما ،
به محوروقطب چرخ ریسندگی که پره های چرخ روی آن قرار دارند ، گفته ،« ارک » بن هرانسانی هستند .درنائینی، دیده میشود که
« هه رک » میشود. به سخنی دیگر، بن انسان ، قطب ومحوریست که همه چیز، گرد آن میچرخد . و این واژه درکردی به شکل
درعربیست . در بن انسان، بهمن و سیمرغ، اصل جنبش وحرکت، قرار « حرک ، حرکه = حرکت » درآمده است، که ریشه واژه
است . « اصل جنباننده وراه اندازنده و مبتکرهرحرکتی » است که « بن انسان » . دارد
گفته میشود . و معانی آن درسانسکریت ، گواه hansa یا سیمرغ باشد ، درسانسکریت به آن هنسه « ارج » البته قو ، که همان
در فرهنگ ایرانست ، چون آنچه درایران ، سرکوبی شده است ، در سانسکریت نگاهداشته شده است . این « بن انسان » برعظمت وشرافت
واژه ، دارای معانی 1- روح اعظم + روح انسان + آفتاب + ذهن یا دماغ + عارف + دل + ارابه .... است . همچنین هنسه ، به مرغ افسانه ای
» گفته میشود که افشره سوما یا شیر را ، ازآب جدا میکند . جدا کردن آبگونه ها، چون اصل آمیزش باهمند ، ازهمدیگر، بیان اوج نیروی
است . کسیکه میتواند، شیر دوگاو را که باهم آمیخته اند ، ازهم جدا کند ، اوج توان را دررسیدن به بینش دارد . البته ، ارابه ، « شناخت
فریاد » باشد ، و به معنای « غو » گفته میشود که دراصل « قو » هنگی است . درفارسی ، به این پرنده Ĥ نشان حرکت آفرینندگی درهم
گفته میشود . کلا کن ، « کالاگن یا کالاکن » ، برآن گواهست . همچنین در گیلکی به این مرغ « غوغا » است . چنانچه واژه « شادی
خنده بزرگ باشد ، چون این مرغ ، هنگام پرواز وکوچ یا حرکت( ارک = حرک ) ازجائی به جائی ، آواز = « کله + کن » باید به معنای
باشد. سیمرغ که در بن « ندای مقدس » در سانسکریت است که hansa Naado ورد و غوغا میکند . این همان ندای قو Ĥ شادی بر می
هرانسانی آشیانه دارد، در هنگام اندیشیدن ، عروج میکند، یا به معراج ( که باز ازهمین ریشه – ارج - برآمده است ) میرود ودراین معراج ،
است cygnus شادی میکند و با بانگ بلند، آواز میخواند . این مرغ ، جزو مهمانان زمستانی سواحل شمال ایرانست . و نامش به لاتین
» و « بینش شاد » بیان همان فلسفه بهمنی است که ، « تواءمان بودن حرکت و شادی » . که رد پای سیمرغ = سین را حفظ کرده است
رقص ( هرچیزی رقصان، تکوین می یابد ) است ، « وشتن » ، خوانده میشود . بن آفریننده جهان ، حرکت شاد، اندیشه شاد « خرد خندان
. مولوی ، جان انسان را همین مرغابی میداند که اورا ازآتش ( تخم = مینو) به آب ( ابرآسمان = سیمرغ ) نردبانی میکند .
عجب مرغابی آمد جان عاشق که آرد آب زآتش ارمغانی
زآتش یافت ، تشنه ، ذوق آب کند آتش به آبش ، نردبانی
بهمن ( هومان ) و هما که باهم ، بن آفریننده کیهان و محوروقطب ( قطب = بهی ) زمان و جانند ، بن هرانسانی هستند . این را فرهنگ
میخواند .انسان ، ارجمند است یا به عبارت دیگر ، بن آفریننده جهان هستی و جان ، درمیان اوهست . انسان « ارج »، ایران
میارزد ، چون دارای ارج است . قدرتی وخدائی این شرافت و عظمت را به او به کرامت نمیدهد که هروقت خواست بتواند ازاو پس بگیرد ،
که از آیه قرانی گرفته شده است ، اصالت را « کرامت انسان ، بجای ارج انسان » بن وجود هرانسانی هست . کاربرد واژه ، « ارج » بلکه این
میکشد، که برضد اصالت انسانست. « خلیفه بودن انسان » درقرآن ، به پدیده « لقد کرمنا الانسان » . ازانسان میگیرد
سرچشمه آفرینندگی و بینش وحرکت و عشق وساماندهی ، در بن هرانسانی است .خلیفه بودن ، بیان طرد ابتکارو نوآوری است .
» با اصطلاح . « ازخود، مبتکربودن » ونه ،« ازخود بودن » است ، نه « ازدیگری بودن= درپس دیگری بودن » خلیفه بودن ، به معنای
هست . ، « ازخودش ، ازبن خودش » آشکارا گواهی داده میشود که : انسان ، « ارج انسان
معین نمیکند . او ، سرچشمه حقوق و قوانین « تکلیف » او ازخدائی ، به این کار و آن عمل ، گماشته و ماءمور نمیشود . خدائی ، برای او
است . خدائی ، به او امرونهی نمیکند ، چون اصل خرد ضد قهرو خشونت وبیم آوری ، که بهمن است در بن خود اوهست. او ، اصل
و میتواند بهشت را درگیتی ، مانند ،« همپرسی با دیگران میکند » و ،« برمیگزیند » و « میخواهد » ، اندیشیدنیست ، که برپایه آن
است . « منی کردن » ، میخواند، و خویشکاریش « من » ازاین رو هرانسانی ، خود را . « سامان بدهد » جمشید که بن اوست ، بسازد و
واژگونه ساختن معنای این اصطلاح در تاریخ ایران ازسوی موبدان زرتشتی،بهترین گواه بر سرنگون ساختن فرهنگ ایران
نفی من ، نفی خواست من ، و » یکراست به ، « من » بوسیله موبدان زرتشتی میباشد .خوارکردن و بی ارزش یا کم ارزش ساختن
میراث شوم این ، « منی کردن » میکشد . این معنای واژگونه « نفی خردمن ، و اصالت انسان دربینش، و حق او به ساماندادن اجتماع
آخوندهای زرتشتی است، که درادبیات ما و ادبیات عرفانی و مذهبی ما باقیمانده است . همین اندیشه است که فروبلعیدن مغزجوانان (
خردهای نواندیش وجستجوگر) بوسیله ضحاک میکشد .
در داستان جمشید ، که نخستین انسان درفرهنگ سیمرغی ایران بوده است و بن یا فطرت هرانسانی را معین میسازد ، معنای متعالی و
میکشد « دعوی خدائی انسان » و « انکار خدا » واژگونه ساخته شده است . دراین داستان ، منی کردن انسان ، به « منی کردن » ارجمند
اندیشیدن خرد انسان به گیتی ، برای نظام دادن به آن ، طبق خواست تراویده ازخردش ، شوم وضد دینی میشود ، چون میکوشد که به
یاری دیوان تباهکار، به آسمان بینش یزدانی عروج کند، و زندگی را تبدیل به جشن درگیتی کند . پرواز به آسمان ( مینو) ، اینهمانی با
فرهنگ اصیل ایران » تاریخ واژگونه ساختن ، « منی کردن » آفریدن بهشت ( مینو) در گیتی داشته است .درهمین واژگونه سازی معنای
اندیشیدن » در پهلوی و اوستا ، به معنای « منیدن » بجای مانده است .چنانچه در بالا آمد ، بطورکوتاه میتوان گفت که منی کردن یا «
است .آزادی ، هنگامی هست که انسان بتواند، خود بجوید و برپایه جستجوی خود بیندیشد و « برپایه پژوهش کردن وجستجو کردن
زندگی کند و اجتماع را سامان دهد . بدون آزادی جستجوی فردی ، در اجتماع ، آزادی افکار و ادیان و عقاید و احزاب وجود ندارد. هنوز
اندیشیدن از بن وجود نیزهست » به معنای « منی کردن » به معنای کاوش کردن وپژوهش کردن است . البته « منی کردن » درکردی
که پیشوند نام دیگر « اند » است و « اند » است ، به معنای گستردن و پهن کردن « اندیشیتن » که درپهلوی ، « اندیشیدن » خود . «
است . اندیشیتن ، گستردن ، « گندم و تخم » عربیست، و به معنای « حنطه » است، معربش همان « هندیمن » یا « اندیمان »، بهمن
تخم نهفته یا بن درون انسان است که مینوی مینوی انسان (= بهمن ) است . پس اندیشیدن ، پیدایش بن بهمنی و همائی از
انسانست . اندیشیدن ، مستقیم وبلاواسطه ، با بن انسان و با بن هستی و زمان کار دارد . خرد، نیاز به واسطه ( رسول وکتابهای مقدس و
ایدئولوژی حقیقی) ندارد . خرد ، از بن جهان هستی و زمان ، آبستن است و میتواند آنرا بزاید و آشکارسازد . ایمان به هرواسطه ای ،
قربانی کردن بن یا فطرت و طبیعت انسان و گرفتن اصالت ازانسانست .
نبود « نفی خود » تنها ، « من » نفی
هم بود « نفی خواست ومعنا وخرد خود » بلکه
، « خرد و خواست برخاسته ازخرد و مهر » یا گوهرهستی انسان را ، با ،« خودی خود » ، نشان میدهد که فرهنگ ایران ، « من » واژه
جان وخرد باهم آمیخته اند . در سغدی میتوان دید که به ، « من » اینهمانی میداد . جان وخرد ، درفرهنگ ایران ازهم جدا ناپذیرند . در
» .(maan -parmaan + maan-parmaate ) میگفته اند « فرمان خرد + فرموده خرد » ، تصمیم و عقیده و نظر ومقصد
انگلیسی mind+meaning در سغدی ، به معنای فکرو دل و خاطر است . مان و من ، درسغدی و فارسی و سانسکریت ، همان ، « مان
دارد « معنا » ، میباشد . انسانی که خود میجوید و میاندیشد ،یا می مند « منی و مانا » عربی نیز، معرب همین « معنی » هستند .واژه
می یابد . انسان ازایمان آوردن به آموزه و رهبری فراسوی خود ، « معنا » ، « منیدن » ، معنا پیدا میکند ، معنویست . زندگی انسان در
از بن جان خود اندیشیدن (= ازپیوند جان وخردباهم )، معنا پیدامیکند ومعنوی میشود . ، « منیدن خود » معنوی نمیشود ، بلکه از
است ، میتوان دید که خواست و تصمیم انسان ، برخاسته از خرد (= « تصمیم » سغدی که به معنای « مان- پرمان » از همان اصطلاح
تصمیم گرفتن . « خواستیست که ازبن خرد درانسان ، میتراود » معنای امر و حکم را ندارد ، بلکه بیان ، « فرمان » . مان ) است
و خواستن ، ازخرد ، سرچشمه میگرفت وچنین خواستی ، فرمان نامیده میشد . در آغازشاهنامه ،این سروش است که تصمیم یا فرمان را ،
ورد و درگوش( کیومرث ) پنهانی ، زمزمه میکند . Ĥ می ،« منه » از بن انسان، یا بهمن یا
درهمان ، « من » فرمان، خواست خرد بنیادی انسان ( بهمن= منه ) است . اینست که با خوارکردن و زشت ساختن و بی ارزش ساختن
خرد انسان و تصمیمات خردمندانه اش ، بکلی بی ارزش و زشت و خوارساخته ، « منی کردن = نخوت وکبرو خودخواه شدن » اصطلاح
ارج به انسان می بخشید، و انسان را به خرد مند بودن درهرکاری و هرخواستی ، دلبسته میساخت . ولی ، « من » میشود . روزگاری واژه
مائی » را زیر « خود » میترسد که به خودخواهی و کبرونخوت، متهم ساخته شود . او باید همیشه ، « من » امروزه هرانسانی درکاربرد واژه
بیخرد است . خود ، بسود جامعه و ، « خود ومن » . پنهان کند « خواست طبقه وملت و امت » یا « ازخود گذشتگی » یا ، « ، یا بی منی
نیست، که گوهرش ، آنست که « من » دیگران نمیاندیشد . خرد انسان ، فقط درخدمت خود پرستی است . این تصویر فرهنگ ایران ، از
به پاسداری جان یا زندگی بطورعمومی بدون کاربرد قهر وخدعه، بیاندیشد.
گزیده های زاداسپرم
ترجمه محمد تقی راشد محصل، موءسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی تهران 1366
مینوی خرد ، ترجمه احمد تفضلی ، فرهنگ ایران باستان
انتشارات توس
روزهرمزد ماه فروردین ، برگردان از: ابراهیم میرزای ناظر ، انتشارات ترانه : مشهد
صیدنه ، تاءلیف ابوریحان بیرونی ، به کوشش منوچهرستوده - ایرج افشار
کلیات شمس تبریزی ، تصحیح و حواشی ازم: درویش
Handbuch Der Zendsprache
von Ferdinand Justi
اسطوره آ فرینش درآئین مانی دکترابوالقاسم اسماعیل پور
فرهنگ پهلوی به فارسی دکتربهرام فره وشی
زند وهومن یسن و کارنامه اردشیربابکان
ترجمه صادق هدایت
بندهش ، فرنبغ دادگی گزارنده : مهرداد بهار
فرهنگ گویشی خراسان بزرگ امیرشالچی
The Persian Rivayats Hormazyar Framarz
Bombay 1932
فرهنگ گیاهان ایران احمد ماه وان
ویس و رامین ، فخرالدین اسعدگرگانی
تصحیح ماگالی تودوا- الکساندرگواخارایا
انتشارات بنیاد فرهنگ ایران
تحفه حکیم موءمن
محمد موءمن حسینی طبیب شاه سلیمان صفوی
اوپانیشاد، ترجمه شاهزاده محمد داراشکوه فرزند شاهجهان
دکترتاراچند + سید محمد رضا جلال نائینی
A Sanskrit English Dictionary
M. Monier- Williams
مفاتیح العلوم ابوعبدالله محمدبن احمدیوسف کاتب خوارزمی
ترجمه حسین خدیوجم ، مرکزانتشارات علمی و فرهنگی
The Gathas of Zarathushthra
Helmut Humbach + Josef Elfenbein+ Prods O.Skjaervo Heidelberg 1991
Zamyaad Yasht , Yasht 19 of the Younger Avestam Helmut Humbach and Pallan
R.Ichapora
اسطوره زندگی زردشت ، ژاله آموزگار+ احمد تفضلی
کتابسرای بابل
ارداویراف نامه ، فیلیپ ژینیو ،
ترجمه و تحقیق ژاله آموزگار، شرکت انتشارات معین
درخت آسوریگ ، ترجمه از ماهیار نوابی
سازمان انتشارات فروهر
The Heritage of Zarathushtra
A New Translation of His Gaathaas
C.Winter , Heidelberg
اساطیر و فرهنگ ایران درنوشته های پهلوی
دکتررحیم عفیفی ، انتشارات توس
Biblisch-Historisches Handwoerterbuch
Herausgegeben von Bo Reicke
und Leonhard Rost
Altiranisches Woerterbcuch
Christian Batholomae
کتاب المقدس( عهد عتیق و عهد جدید)
English-Pashto Dictionary
Aryana Book Sellers , Peshawar City
شاپورگان ( اثر مانی )
به کوشش : نوشین عمرانی
جستارهائی در باره زبان مردم آذربایگان
ازیحیی ذکاء ، بنیاد موقوفات دکترمحمود افشار
اوستا ، گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه دوجلد
انتشارات مروارید
گرشاسپ نامه ، حکیم ابونصرعلی بن احمد اسدی طوسی
به اهتمام حبیب یغمائی ، زبان و فرهنگ ایران
واژه نامه سکزی ( فرهنگ لغات سیستانی )
جواد محمدی خُمَک ، سروش ، تهران
Mythologie der Griechen und Roemer
H.W.Stoll , Magnus
بحارالانوار، تاءلیف محمد باقر مجلسی
از انتشارات کتابفروشی اسلامیه
بهمن نامه ، از ایرانشاه بن ابی الخیر،
ویراسته رحیم عفیفی ، شرکت انتشارات علمی وفرهنگی
الهی نامه ، شیخ فرید الدین عطارنیشابوری
به تصحیح فواد روحانی، کتابفروشی زوار، تهران
منطق الطیر ، شیخ فریدالدین عطارنیشابوری
دکترمحمد جواد مشکور
Duden , Das Herkunftswoerterbuch
Etymologie der deutschten Sprache
پژوهشی دراساطیرایران، پاره نخست ، مهرداد بهار
انتشارات توس – تهران
فرهنگ هزوارش ها - یونکر
A Medical Text in Khotanese
Editted by : Sten Konow , Oslo 1941
A Concise Pahlavi Dictionary D.N.MacKenzie Oxford University Pres1971
تاریخ بخارا ، ابوبکرمحمدبن جعفر الرشحی ، ترجمه ابونصراحمدبن محمدبن نصرالقبادی ، مدرس رضوی
نوروزنامه ، ازحکیم عمرخیام نیشابوری
تصحیح و تحشیه : استاد مجتبی مینوی
وهرود و ارنگ ، ژوزف مارکوارت ، ترجمه با اضافات از : داود منشی زاده ، بنیاد موقوفات دکترمحمد افشار
تاریخ سیستان به تصحیح ملک الشعراء بهار
کتابخانه زوار- تهران
تاریخ یعقوبی ، احمدبن ابی یعقوب ، ترجمه ابراهیم آیتی
شرکت انتشارات علمی و فرهنگی
فرهنگ مختصر اردو- فارسی ، تهیه و تنظیم از
دکترشهیندخت کامران مقدم ( صفیاری )
فرهنگ غیاث اللغات ، غیاث الدین محمدجلال الدین بن شرف الدین رامپوری ، بکوشش محمد دبیر سیاقی
ذخیره خوارزمشاهی ، اسمعیل بن حسن الحسینی الجرجانی
بکوشش محمدتقی دانش پژوهش و ایرج افشار
انتشارات دانشگاه تهران
لغت نامه دهخدا ، تاءلیف علی اکبر دهخدا ،
زیر نظر دکترمحمد معین و دکترسیدجعفرشهیدی ، موءسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران
Naturrecht und menschliche Wuerde
Ernst Bloch , suhrkamp taschenbuch
تاریخ گزیده ، حمدالله مستوفی ، به اهتمام دکترعبدالحسین نوائی ، موءسسه انتشارات امیرکبیر
داستان گرشاسپ ، تهمورس وجمشید ، گلشاه و متن های دیگر، کتایون مزدا پور
برهان قاطع ، محمد حسین بن خلف تبریزی
به اهتمام دکترمحمدمعین، موءسسه انتشارات امیرکبیر
سنگلاخ ، فرهنگ ترکی به فارسی ، میرزا مهدی خان استرابادی ، ویرایش روشن خیاوی
مرزبان نامه ، تحریرسعد الدین دراوینی
به تصحیح محمد روشن ، نشر نو تهران 1367
لغت فرس، ابومنصوراحمدبن علی اسدی طوسی
به تصحیح فتح الله مجتبائی+ علی اشرف صادقی
Shorter Oxford English Dictionary
فرهنگ کردی – فارسی ، هه ژار ،
سروش ، تهران 1376
آثارالباقیه ، ابوریحان بیرونی ، ترجمه اکبرداناسرشت
موءسسه انتشارات امیرکبیر تهران 1363
التفهیم لاوائل صناعة التنجیم ، ابوریحان بیرونی ، به تصحیح جلال الدین همائی
واژه نامه ای ازگویش شوشتری ، گرد آورنده محمد باقر نیرومند ، فرهنگستان زبان ایران
کلیات شمس یا دیوان کبیر ، مولانا جلال الدین محمد مشهوربه مولوی ، با تصحیحات و حواشی بدیع الزمان فروزانفر، موءسسه
انتشارات امیرکبیر
اردا.یرافنامه ،ترجمه از دکتررحیم عفیفی ، انتشارات توس
بررسی هادخت نسک ، دکترمهشید میرفخرائی
موءسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی تهران 1371
Mithras , Reinhold Merkelbach ,Hain,1984
مصیبت نامه، شیخ فرید الدین عطارنیشابوری به اهتمام دکترنورانی وصال ، کتابفروشی زوار
مخزن الادویه ، عقیلی خراسانی تهران 1371
واژه نامه گویش گیلکی گرد آوری و نگارش احمدمرعشی
انتشارات طاعتی- رشت
ممالک ومسالک ، ابواسحق ابراهیم اصطخری ، به کوشش ایرج افشار، بنیاد موقوفات دکترمحمود افشار
بدایع اللغه ، فرهنگ کردی – فارسی ، علی اکبروقایع نگار
به کوشش محمد رئوف توکلی
فرهنگ بهدینان ، جمشید سروش سروشیان
انتشارات دانشگاه تهران
فرهنگ لری ، گرد آورنده حمید ایزد پناه
موءسسه انتشارات آگاه
فرهنگ نائینی ، گردآورنده دکترمنوچهرستوده
موءسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی
فرهنگ تطبیقی تالشی ، تاتی ، آذری
علی عبدلی، شرکت سهامی انتشار
لغات عامیانه فارسی افغانستان – عبدالله افغانی نویس
موءسسه تحقیات و انتشارات بلخ
یشت ها دوجلد، پورداود ، انتشارات دانشگاه
خرده اوستا ، پور داود
فرهنگ واژه های فارسی درزبان عربی
محمدعلی امام شوشتری ،سلسله انتشارات انجمن آثارملی
فرهنگ گیل و دیلم ، محمود پاینده لنگرودی
موئسسه انتشارات امیرکبیر
فرهنگ جهانگیری سیدجمال الدین حسین فخرالدین حسن انجوشیرازی ، ویراسته دکتررحیم عفیفی
کلیات عبید زاکانی ، با تصحیح و مقدمه اقبال آشتیانی
شرکت نسبی حاج محمدحسین اقبال وشزکاء
دیوان خاقانی شروانی ، بدیع الزمان فروزانفر
موءسسه انتشارات آگاه
گات ها ، سرودهای زرتشت ، ترجمه و تفسیرموبد فیروز آذرگشسپ ، سازمان انتشارات فروهر
تاریخ طبری – تاریخ الرسل و الملوک – محمدبن جریرطبری ، ترجمه ابوالقاسم پاینده
ناشر: اساطیر- تهران
فرهنگ مجموعة الفرس ، ابوالعلا عبد الموءمن جاروتی
به تصحیح دکترعزیزالله جوینی
انتشارات بنیاد فرهنگ ایران
یادگار زریران متن پهلوی با ترجمه از دکتریحیی ماهیار نوابی ، انشارات اساطیر
تاریخ کامل، عزالدین ابن اثیر، برگردان دکترسیدحسین روحانی ، انتشارات اساطیر
Deutsche Mythologie , Jacob Grimm
Ulstein Materialien
روایت اِمید اَشو هیشتان ، ترجمه از دکترنزهت صفای اصفهانی ، نشرمرکز
On Genesis, A New Reading
By Bruce Vawater
منتهی الارب فی لغة العرب ، فرهنگ عربی بفارسی
عبدالرحیم ابن عبدالکریم صفی پور
ازانتشارات کتابخانه سنائی
الملل و النحل، ابوالفتح محمد بن عبدالکریم شهرستانی
ترجمه افضل الدین صدرترکه اصفهانی ، به تصحیح و تحشیه سید محمد رضا جلالی نائینی، چاپخانه تابان
اندرزخسروقبادان، متن پهلوی ، ترجمه دکترمحمد مکری
چاپ چهر
فرهنگ مردم سروستان ، تاءلیف صادق همایونی
انتشارات آستان قدس رضوی
الفهرست ، محمدبن اسحاق بن ندیم ، ترجمه محمد رضا تجدد ، انتشارات اساطیر
مقدمة الادب ، ابوالقاسم محمودبن عمرالزمخشری الخوارزمی ، انتشارات دانشگاه تهران
ایران درزمان ساسانیان ، پروفسورآرتورکریستنسن
ترجمه رشید یاسمی
بانوگشب نامه تصحیح و توضیح دکترروح انگیزکراچی
پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
سفرنامه ناصرخسرو،حکیم ناصربن خسروقبادیانی مروزی
به کوشش دکترنادروزین پور
The Life Of Mumammad A.Guillaume
A translation of Ibn Ishq s Sirat Rasul Allah
تاریخ ادبیات ایران پیش ازاسلام ، انتشارات سخن
دکتراحمد تفضلی
فرمانهای شاهنشاهان هخامنشی
The Inscriptions In Old Persian Cuniform Of The Achaemenian Emperors
Ralph Norman Sharp
فرهنگ سغدی – فارسی – انگلیسی
دکتر بدرالزمان قریب، انتشارات فرهنگان
صاف رفتم سر اصل مطلب
تو را دوست داشتم.....
اما تو این پا و آن پا کردی....دور زمین چرخیدی و
.......گفتی نه.....
من خسته نیستم...فاصله من و دلم به اندازه یک سوال است....
تو خسته نمیشوی که به اندازه پنج قره از دلت فاصله داری؟
گفتم
دلم به اندازه تمام پرندگانی که در قفس.....خواهند مرد......پرواز میخواهد
گفتم........
نمیدانم
در سلول های ذهنم چند نفر
اعدامی دارم......
که اینقدر ...غمگینم......
و تو گقتی.....
صبح خواهد آمد.....خواهی فهمید....مرگ زیبا ترین پرواز است...
صبح خواهی فهمید....ومن دیگر چیزی نپرسیدم.....
شاید دل جواب های تو را نداشتم.......اما دوست داشتم بدانم تو خورشید را چگونه دیده ای؟
اگر روزی مرا دیدی اگر روزی مرا شناختی..........دوست دارم بدانمش........
چند روزه که دارم متن نامه های فروغو میخونم......نمیدنم فقط حس قبلم بهش با الان فرق داره........جدا چرا این آدم و شعراش انقد روی مردم اثر داره؟.........
........................................................................................
.......این احساس من است .....شمارا نمیدانم...
شبیه التماس فروغ در نامه های آخر.......که هیچوقت نمی فهمیدم بهتر بود.....
شبیه رنجش کودکی که در میان علف های طبیعی ....داشت طبیعی گریه می کرد.....
به هر حال نظر من اینه که فروغ وشعراش رو ما نمیتونیم بفهمیم واگه از من بپرسید اونا شعر نبودن ......همه شون لحظه های نابودی یک آدم رو نشون میدن.......واین چیزیه فروغ میخواد ما بدونیم....وبی انصافیه اگه کسی فقط به عنوان شعر بهشون نگاه کنه.....
به امید روزی که دوباره شعر بگم.....شاد باشید ومهربان
امسال من و حاجی فیروز همدردیم.......
گرچه او میخواند ....اما یاد تو غمی به صدایم می افزاید ....
که تمام شعر هایم سکوت و....تمام حرف هایم سیاه میشوند.....
.........................................................................................
امیدوارم سال خوبی داشته باشین.........دیگه هرچقد از سایه خواستم وبم رو آپ کنه
لوس کرد خودشو منم مجبور شدم اینو ینویسم .....پوزش بخاطر این نوشته.......
بین آدم ها رسم سلام یعنی یک روز خداحافظ.....
مثل چتر .....تو دستشونه.......بهونه ی خیس شدن.....خیس رفاقت شدن......
اما من عاشق ذهن باز کوچه ام.......که سقفی نداره......
کسی رو درگیر نمیکنه.....واصلا شده کسی با یه کوچه قهر باشه......
رسم قشنگیست کوچه بودن
..................................................................................
حرفی ندارم شایدم دیگه شعر نگم.....اینم نوشتم واسه کسایی که هی میگن چرا به روز نمیشی...اینم به روز.....البته این متن مال قبله ک باز نویسی کردم....امیدوارم خوشتون بیاد...ممنون از همه دوستان ک سر میزنن ونظر میدن مخصوصا امیر عسگری و حمید چشم آور عزیز.......کمی هم فاطمه اختصاری ک شرمنده میکنن ماهی یه بار مینویسن مرسی شیرین جان......کلا از همه ممنون ....شادو مهربان بمانید
حرفی برای گفتن ندارم......
آنوقت شماها از من شعر میخواهید؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!
حال که هستم سنگ بر دلم میزنید....
وقتی که رفتم سنگ برسنگم میزنید.....
دلم برای دستهایتان میسوزد که همدم سنگ اند