بچه که بودم دوست داشتم شبیه کسی باشم...

کسی که شعرهایش رازیر باران میگفت...

وافتادن برگ درختانرا اتفاق بزرگی میدانست

وهرگز بند کفشهایش را نمی بست

با یک جفت کفش سرما وگرما سر میکرد..توقف نداشت جاده رابلد بود..

ساعقه گیسوی هیچ مرگیآسمان دلش را نشکافت..

وهروقت در چشمهایش نگاه میکردی شعر میبارید!

او شعر زندگی میکرد!

اوزیباترین شاعری بود که در عمرم دیده بودم!!!!!!!!!!!!!!

ش.ز<بندکفش میدونم ایراد داره اما من عاشق این قسمتم خودم.ببخشید>

نظر بدین آدم روحیه بگیره بنویسه-زندگی کنه-مرسی شدید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!